ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٨ - چگونگى شناخت خدا، رسول و حجّتش
تعبير نمايند و آنها پيامبران خدا (ع) و برگزيدگانش از ميان خلقش و حكمايى تأديب شده با حكمت الهى و برانگيخته شده به آن حكمتند كه با وجود اشتراك در آفرينش و تركيب بشرى با ساير مردم، در هيچ يك از احوال و اخلاقشان شريك و همانند مردم نباشند و با حكمت از جانب خداى حكيم عليم تأكيد شده باشند. در مرحله بعد هم ثابت مىشود كه در هر روزگار و زمانهاى رسولان و انبيايى دلايل و براهينى آوردهاند كه (عملًا) همين وضعيت بوده است، براى آن كه زمين خدا از حجتى خالى نباشد كه با او دانشى باشد كه بر درستى سخنش و جواز عدالتش دلالت نمايد.
حقيقت آن است كه آدمى براى معرفتالله نيازمند به راهى است كه تمام وجودش را مىگدازد و او را ذوب مىكند و نفس او و غير حق را در پيشگاه خدا قربانى مىنمايد و از او «عبد» مىسازد.[١] اين راه، راه دل است و هدايتيافته به آن، براى غير خدا استقلال و اثرى در عالم وجود نمىبيند. از ذات او تنزيه صرف حتى از اسماء و صفاتش مىكنند و غير قابل شناخت مىشمرند و نه به آفريدگانش تشبيه نموده و معرفت خود را به او محيط مىدانند![٢] نه به حلول خدا در موجودى معتقدند و نه به اتحاد او با موجودى تن مىدهند. آنها از طريق اتيان واجبات و ترك محرّمات (انجام شريعت) و مراقبت از نفس و محاسبه آن و پاىبندى به نوافل و تفكر در آلاء الله و محبّت به خدا و ذكر او كمكم به او نزديك شده و او را به گونهاى مىشناسند كه در درون خود و در همه جا او را مىبينند، امّا براى او قائل به مكان نيستند. با چنين معرفتى كه با سير و سلوك الىالله و كمك و توفيق و تأييد خدا حاصل مىشود، در مىيابد كه در همه عالم هستى جز دو رشته ولايت نيست:
١. ولايت خدا كه در ميان انسانها به صورت ولايت رسول و حجت خدا جارى و سارى است و از همين رو بايد آنها را بشناسد و به آنها متمسّك و متوسّل شود؛[٣] ٢- ولايت طاغوت اعم از شياطين جنّ و انس و نفساماره به بدى.
آن، او را از تاريكىها به سوى نور هدايت مىكند و اين، از نور به سوى تاريكىها و در آخر به خلود و جاودانگى در آتش (مضمون آيةالكرسى). آن حق است و مبتنى بر وعده حق (كه مستلزم علم به همه چيز و همه جا در همه وقت و توانايى بر هر كارى است) و اين باطل و بر اساس فريب و وعده بىاساس و خلف وعده و ناتوانى و گمراهى و نادانى و غفلت (با توجه به آيه سوره ٢٢ ابراهيم (ع) و آيه ٤٢ حجر و ١٧٩ سوره ابراهيم (ع))
نگارنده مدّعى نيست كه هدف از دعاى مورد بحث، فقط همين معنى است. امّا ترديدى نيست كه اين معنى، درجه عالى معرفت خدا و رسولش و حجّتش است و معانى عقلى و كلامى، درجه ابتدايى آن و براى ورود به اسلام و مرحله آغازين ايمان است. زيرا ابتدا بايد مسلمان شد، سپس مؤمن، سپس متّقى و پرهيزكار، و چيزى برتر از يقين به انسان داده نمىشود و اين از مضمون بسيارى از آيات و روايات برمىآيد.
اميدواريم خداوند به ما نيز معرفت يقينى عطا فرموده و هدايتمان نمايد و به شرافت عبوديّت مفتخرمان نمايد و بر دين جاهليت نميريم.
پىنوشتها:
[١]. مرحوم فيض كاشانى مىگويد: «در روايتى است كه حقتعالى بندگان را نيافريد جز براى اين كه او را بشناسند، پس چون او را شناختند عبادتش كردند و چون عبادتش كردند با پرستش او از عبادى غير او بىنياز شدند. پرسيده شد كه معرفت الله چيست؟ فرمود: «معرفت اهل هر زمانى امامشان را كه طاعتش بر آنها واجب شده است.» (المولى محمد محسن الفيض الكاشانى، الأصفى فى تفسير القرآن، تهران، لوح محفوظ، ١٣٨١ ه. ش، ص ٧٨١).
[٢]. محبّت به خدا، فرع بر شناخت اوست و نتيجه حتمى چنين محبّتى كه شديدترين محبت در مؤمنان است، تبعيّت از پيامبر (ص) و امام (ع) است (ر ك: آيات شريفه ١٦٥ بقره، ٢٤ توبه، ٣١ آل عمران، ٥٤ مائده و ...) و چنان كه گفته شد، كسى مىتواند از هواى نفس و متعلقاتش بگذرد و همه خواستهها و عواطفش را فداى راه خدا و تبعيّت از رسول خدا (ص) كند كه أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ باشد و آن هم فرع است بر اين كه اكثر معرفة بالله است. در بعضى احاديث كه مضموناً همان حديث سلسلة الذهبند، آمده است كه اگر كسى صادقانه كلمه لاالهالّاالله را بگويد، مستوجب بهشت است و علامت صدقش اين است كه آن كلمه وى را از ارتكاب آن چه خدا حرام فرمود، نگه دارد. والّا به دروغ آن را گفته و فقط موجب حفظ مال و جانش در دنيا مىشود و جالب اين كه در حديثى، امام باقر (ع) فرمودهاند كه اين كلمه شروطى دارد و من از شروط آن هستم و همين تعبير هم در برخى از روايات منقول از امام رضا (ع) آمده است و كاملًا پيداست كه اگر انسان، خدا و رسولش و حجّتش را «على حقّ المعرفة» نشناسد، دچار دو گانگى يا چند گانگى درباره آنها شده و مفهوم عينالله و يدالله و اذنالله و امثال آن را نخواهد فهميد. (براى احاديث مربوط به كلمه عظيمه لا اله الّا الله، ر ك: شيخ صدوق (ره)، صفات الشيعه، حديث ٦ و ٧ و: بحارالانوار، ج ٣، ص ١٣، ح ٢٨).
[٣]. از امام محمدباقر (ع) روايت شده است كه فرمودهاند: «هر چه را كه شما با دقيقترين معانى آن با اوهامتان تميز مىدهيد (به عنوان خدا!) پس آن آفريدهايست مصنوع خودتان و شبيه خود شما و به سوى شما بر مىگردد؛ و شايد مورچههاى كوچك توهّم كنند كه خداى تعالى نيز مانند آنها دو عدد شاخك دارد چرا كه كمال خودشان به همان است و گمان كنند كه نداشتن آن براى كسى كه به آن موصوف نيست نقصان و كاستى است. حال خردمندان هم در آنچه كه خداى تعالى را به آن وصف مىكنند، چنين است». علّامه سيد محمد حسين حسينى طهرانى، اللهشناسى، ج ٣، مشهد، نشر علامه طباطبايى، ١٤١٧، صص ٢١ و ٢٢.
[٤]. به نظر بعضى، حتى غير مسلمانهايى كه به سير و سلوك و مخالفت با نفس و گريز از شيطان به سوى خدا مىپردازند، به كمال نمىرسند جز با احراز ولايت اميرالمؤمنين (ع) و حجّتهاى خدا پس از او؛ و هر چند كه آنها را به اسم نشناسند ولى از نور ولايتشان به كمال مىرسند. عرفاى سنّى هم در مراحل عالى عرفانى، از ولايت اميرالمؤمنين و ساير ائمه معصومين (ع) بهرهمند مىشوند و به نظر مىرسد در آن مراحل، صحابه پيامبر اكرم (ص) جايى ندارند. امّا وقتى از موضع مذهب آباء و اجدادى خود نگاه مىكنند، دچار دوبينى شده و ولايت آن حضرت را در عرض ولايت صحابه مىپذيرند. به همين جهت به نظر نگارنده، آنها دچار دوگانگى شخصيت (ميان شخصيت عرفانى و شخصيت مذهبى و عقيدتى) هستند و علماى عارف مسلك شيعه كه عادت به حمل به صحت دارند، آنها را (نظير مولوى و محيىالدين عربى) شيعه مىشمرند. امّا شيعيان حتى براى والاترين صحابه مانند سلمان فارسى به قدر ذرهاى مقام در عرض اميرالمؤمنين (ع) قائل نيستند، بلكه مقام عالى آنها را ناشى از محبّت شديد و تبعيت محض و تسليم كامل آنها نسبت آن حضرت مىدانند.