ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٤ - ديدار با امام زمان (ع)؛ هست ها و بايدها
گرفته بودم كه به او ٢٥٠٠٠ روپيه دادم ولى نتوانست از من رفع اتهام كند. قرار بود امروز من اعدام شوم كه با پيگيرىهاى وكيلم يك هفته به من مهلت دادند تا دوشنبه هفته بعد اعدام شوم. من دستم از همه جا كوتاه است و تنها راه پيش روى من اين است كه دوشنبه با پاى خودم به پاى چوبه دار بروم. به من گفتند شما آقاى بزرگوارى داريد كه اگر او بخواهد مىتواند مشكل مرا حل كند. من آمدهام و از شما مىخواهم كه به هر وسيلهاى است از آن آقا بخواهيد كه مشكل مرا حل كند. من آدم ثروتمندى هستم نصف همه اموالم را به شما مىدهم. ايشان در پاسخ مىفرمايند: بلى ما همچون آقايى داريم ولى تو خودت بايد به دنبال ايشان بروى. مىپرسد: چطور بروم؟ مىگويد: شما به بازار برويد يك دست لباس كامل بخريد. (چون آن آقا هندو بوده و حتى اگر به داخل اقيانوس مىرفت بدنش پاك نمىشد ايشان خواسته بود كه براى او لباس پاكى در نظر بگيرد) و يك دست حوله نو و بعد به حمام برو. بعد از آن كه خود را كاملًا شستى دست به هيچ چيز نزن و با اين حوله نو خود را خشك كن و لباسهاى نو را هم بپوش و نيمه شب به قبرستان شيعيان برو (چون امامزاده و مانند آن در آن شهر وجود نداشته است) در آن جا تنها متوجه اين بزرگوار باش و او را با عنوان «يابنالحسن» صدا كن. آن قدر او را صدا بزن تا تشريف بياورد. وقتى تشريف آوردند و دردت را گوش دادند قطعاً مشكلت حل شده است. كليددار مىگويد تا هفته بعد در منزل سيد فرزند على (آن عالم شيعه هندى) بود. دوشنبه بعد آن هندو آمد و به قدرى خوشحال بود كه معلوم بود مشكلش حل شده است. ٦٠٠٠٠ روپيه جلوى سيد گذاشت و تشكر كرد و گفت مشكل من حل شد. سيد پرسيد چطور حل شد؟ هندو گفت: من تمام آنچه را گفتيد انجام دادم. در قبرستان حدود پنج ساعت با انقطاع كامل و اضطرار يابنالحسن گفتم. هوا داشت روشن مىشد كه حالت ترديدى در من به وجود آمد كه نكند من موفق نشدهام و صداى من به گوش آن آقا نرسيده است. ناگهان ديدم نورى از دور پيدا شد و شخصى سوار بر اسب آمد، من سيمايشان را نمىديدم فقط نور شديدى در جلوى من نمايان بود كه نمىتوانستم به آن نگاه كنم. اسب ايشان هم سراپا نور بود و من فقط به پاهاى اسب كه روى زمين بود مىتوانستم نگاه كنم. تا به من رسيدند مرا به اسم صدا كردند و گفتند: «با من چكار دارى؟» گفتم: آقا شما را نمىشناسم. گفتند: «من همان كسى هستم كه پنج ساعت است مرا صدا زدى.» گفتم اگر شما واقعاً همان آقا هستيد پس قطعاً از مشكل من مطلعيد. لبخندى زدند و از نورى كه در ميان نور شكفت فهميدم كه لبخند زدهاند. فرمودند: «بلى مشكل شما حل شد. شما روز دوشنبه بدون هيچ واهمه به دادگاه خودتان را معرفى كنيد ما حكم برائت شما را امضا كرديم. حكم را بگيريد و بيرون بياييد.» آقا راه افتادند كه بروند، گفتم آقا شما اين همه قدرت داريد چرا اين همه شيعيان هندوستان گرفتار هستند؟ آقا جوابى سخت و كارگشا فرمودند: «آنها كى مثل تو در خانه ما آمدهاند و از ما پاسخ نشنيدهاند؟» اين جمله را كه نقل كرده بود مرحوم سيد فرزند على فرموده بود تو پولت را بردار، ما به پول شما نياز نداريم. كليددار مىگويد من به عربى به آقا گفتم شما پول را نياز نداردى كل طلبههاى نجف در زندگى مشكل دارند به ما بدهيد تا آن را براى آنها بفرستيم. ايشان به من فرمودند: آقا همه اين سربازان و ارادتمندان را زير نظر دارد. اينها آقا و مولا دارند و روزىشان به پول يك هندوى نامسلمان حواله نشده است. اين پول را نگرفتند و او را روانه كردند. اين ماجرا به خوبى معلوم مىكند كه مثل سيد فرزند على لازم است كه هم مقام آقا را بداند و هم در برابر مال و منال دنيا سر كج نكند تا بتواند با يك اشاره، يك نفر را با آن چنان وضعيتى نجات بدهد و او را به در خانه آقا بقيةالله (ع) بفرستد و پاسخ بگيرد. درسى كه اين ماجرا به ما مىدهد و مىتواند در تمام عمر سر لوحه زندگىمان قرار بگيرد اين است كه
اگر ما هم صادقانه و با اخلاص و احساس اضطرار به در خانه حضرت برويم مسلماً پاسخ مىشنويم.
متأسفانه ما همه درها را مىزنيم و بعد سراغ حضرت مىرويم در حالى كه ما بايد در تمام مشكلاتمان به در خانه حضرت بقيةالله (ع) برويم و از ايشان بخواهيم و پاسخ را هم بشنويم. اميدواريم حضرتعالى، همه دوستان، خانواده مجله موعود و همه خوانندگان عزيز مجله اين را به كار ببندند و در هر مشكلى قبل از همه به در خانه آقا بقيةالله (ع) بروند و پاسخ بگيرند ان شاءالله.
حجتالسلام و المسلمين ناصرى: افراد زيادى به خدمت حضرت مشرف شدهاند كه هر كدام از اين تشرفات براى عدهاى گوارا و جذاب است. در هر كدام از اين تشرفات نيز حقايقى در پشت پرده نهفته است. تشرف ابوالحسن ضراب اصفهانى علاوه بر نكات و دقايق بسيارى كه دارد، هديه و ميوهاى هم به آن ضميمه شده كه همان «صلوات ابوالحسن ضراب» است. مرحوم سيد بن طاووس اصرار دارند كه اين صلوات، در روز جمعه، بعد از نماز عصر و در بقيه روزها خوانده شود.
ابوالحسن ضراب مردى عالم بوده كه در اصفهان يكپارچه سُنّى آن دوران، از تشيع دفاع مىكرده است. وى ضمن ماجرايى حدود يك ماه در همسايگى حضرت زندگى كرده و نكات و دقايقى را از ايشان براى ما نقل نموده است.
ابوالحسن در مكه وارد خانهاى مىشود كه اوصاف اين خانه را در ديگر تشرفات هم مىبينيم. حضرت در طبقه بالاى اين منزل سكونت داشتهاند. در اين منزل پيرزنى هم زندگى مىكرده كه ميان حضرت و شيعيان واسطه مىشده و گاه اسباب تشرف را فراهم مىساخته است. گويا آن خانه، منزل حضرت خديجه بوده و آن بانو هم نسبتى با حضرت داشتهاند. بارها ابوالحسن در را محكم مىبسته ولى در نهايت ناباورى مىديده شخصى بدون باز كردن در به خانه وارد مىشود كه چهرهاى بسيار نورانى داشته و آن قدر اين نور جلب توجه مىكرده كه حتى همراهان سنى او نيز آن را مىديدهاند.
توصيف دقيق سيماى دقيق و شمايل حضرت توسط ابوالحسن ضراب از جمله امتيازات اين تشرف است.[١]
اين تشرف كه حتى بعضى از فقهاى ما بر اساس محتواى آن در برخى موارد فتوا صادر كردهاند به خوبى گوياى صحت و اعتبار آن است و اين دست تشرفات و همچنين تشرفات سيدبن طاووس، سيد بحرالعلوم و ديگران هيچ جايى را براى