ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٨ - عشق به خورشيد
مردان بزرگى كه داستان زندگيشان ميزانى براى نجات از انحراف و كژروى است. داستان طوفان، فرود بلا، جفاى اقوام، رنج دورى و ناسپاسى خويشان است. داستانهايى كه پرده از سنتهاى حتمى برمى دارند.
داستان تربيت و تزكيه ويژه اى است كه مردانى را مستعد قرب و منزلت مى سازد. و حاجى در اين مدرسه بزرگ حج مهيا مى شود تا به وقت بازگشت به ديار خود، پاسدار رسم داعيان الى الله شود و امكان استمرار حيات تاريخى و فرهنگى ملت مسلمان را فراهم سازد. از همين رو بود كه يكى از دلايل توقف و انحطاط مسلمين در گذشته به بلاى فراموشى سنتها، تذكر انبياء و تفكر درباره امور عالم دچار نمى شدند. امروزه در برابر اقوام مهاجم درمانده نبودند.
آدم، به جرم ترك ادب رانده شد و همه ترك كنندگان ادب حق، رانده مى شوند.
اما، انابه اش موجب بازگشتش شد و او كه از ميدان بلا گذشته بود، در رجعت به حق، داعى برگزيده اى شد كه بر خويشان خود حكم مى راند.
آن كه بتمامى روى به حق مى كند، در هنگام فرو افتادن بر زمين، از جاى برمى خيزد. اين سنتى است همگان بداننند:
آنكه مى خواهد با اراده خود برپاى ايستاده و خود را عزيز بدارد، چونان قابيل چنان بر زمين مى افتد كه هيچكس را ياراى بلندكردنش نيست.
هابيل، زمين خورده قابيل است اما، بلند شده حضرت رحمان و افتادن هابيل هنگامه برخاستن اوست.
در اين سرزمين از هيچ چيز نمى توان غفلت كرد.
آيا مى توان نوح را در وقت طواف به گرد كعبه در ميان طوفان بلا نديد؟ طوافى كه آنها را مهياى رهايى از بلا و دريافت اين نكته مى كند كه:
«در هنگامه گرفتارى آمدن در بلا، تنها، طواف به گرد خانه است كه ترا در خشكى امن فرو مى آورد و آنكه به پاى خويش مى دود تا در بلنداى كوه پناه جويد و از بلا برهد چونان فرزند نوح در سيلاب غرقه مى شود.»
كه به وقت فرود آمدن بلا؛ پسر نوح بودن شرط نيست بكه با نوح بودن عامل رهايى است.
داستان يوسف يكى ديگر از داستانهاى هدايت آدميان است. داعى بزرگ كه غيرت برادران او را در چاه بلا افكند.
زمين خورده برادران، از قعر چاه بر مسند عزت تكيه مى زند. صبر جميلى كه ميوه كام و ناز به بار مى آورد.
هيهات كه دور گردون را سر آن نيست كه بريك مدار بچرخد.
يوسف در زندان، به خود مى نگريست و رهايى را از شفاعت شرابدار شاه خواست. حضرت رب العزة چنان خوارى انسانى را بدو نمود كه هفت سال در بند ماند و كس او را به ياد نياورد. يوسف در ظلمت زندان شنيد كه:
اى يوسف! پنداشتى كه تو را فراموشت خواهيم كرد؟
بمان تا دريابى «وَمَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ»[١]
يوسف به غير دوست رجعت كرد، هفت سال در بند ماند تا دريابد:
وقتى مستعد افتادن در بلا باشى هيچ واسطه و شفيعى قادر به نجات تو نيست. مگر به اذن او «مَنْذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ