ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧١ - نگاهى اجمالى به «فلسفه تاريخ»
كه با عنوان «فلاسفه تاريخ» شناخته مىشوند، برآنند تا با كشف شواهد و ارائه مدارك اثبات كنند فراز و فرودهاى گذشته و همه آنچه بر اقوام و ملل رفته ازقاعده و قانونى ويژه تبعيت مىكند كه قابل شناسايى و تعميم است و حسب آن قاعده مىتوان دريافت هر قومى در چه مرحلهاى و مدارى سير مىكند و در آينده به كدام منزل و يا مرحله فرود مىآيد.
«فلاسفه تاريخ» قبل از آنكه ذهن خود را متوجه صورت حوادث كنند، سعى در درك قانون جارى و حاكم بر حوادث داشتند. اين گروه با رويكردى ويژه به علوم اجتماعى و حوادث عقيده دارند، پيشبينى تاريخى هدف اصلى فيلسوف تاريخ است. «كارل پوپر» و بسيارى ديگر از منتقدان اين گروه، ضمن بيان رويكرد فيلسوفان تاريخ و اشاره به آنها مىگويند: «تاريخىگرى، رويكردى به علوم اجتماعى است كه عقيده دارد پيشبينى تاريخى هدف اصلى اين علوم است. و ... هدف مذكور تنها از طريق كشف ضرب آهنگهايى كه فرايند تكامل تاريخ را مشخص مىسازند، قابل تحقيق و دستيافتنى است.»[١]
هنگامى كه از تاريخىگرى صحبت مىكنيم، منظورمان اشاره به تلاشها و اقداماتى است كه به منظور نشان دادن قانونمندىهاى حاكم بر جريانها و تحولات اجتماعى صورت مىگيرند.[٢]
مبتنى بر تعاريف دوگانه ارائه شده، يعنى «تاريخ به مثابه واقعه» و «تاريخ به مثابه ارزيابى»، فلاسفه تاريخ يعنى جويندگان قانونمندى حاكم بر روند تحولات و حوادث تاريخى را به دو گروه تقسيم نمودهاند:
١. گروه اول از فيلسوفان تاريخ، طرفدار «فلسفه نظرى يا جوهرى تاريخ» اند. جريانى كه تاريخ را «به مثابه واقعه» مىنگرد و آن را به معناى «گذشته» مورد مطالعه و ارزيابى قرار مىدهد. «فيلسوف تاريخ» در اين گروه، سعى در ارائه «سيستم» ويژهاى دارند كه نظام حاكم بر حوادث و فراز و فرودها و آمد و شدها را معلوم و بيان مىكند.
مهمترين اعضاى اين گروه كه تا قبل از قرن بيستم در موضوع «فلسفه تاريخ» ميداندار بودند عبارتند از:
هگل، ماركس، كنت، اشپنگلر، توينبى، شلينگ و ....
٢. گروه دوم، طرفداران فلسفه «تاريخ تحليلى و انتقادى» اند. جريانى كه تاريخ را «به مثابه ارزيابى» مىنگرد و آن را به معناى «مطالعه گذشته» مطالعه مىكند. و به عنوان منتقد گروه اول در برابر هر نوع «سيستمسازى» و بيان قانونمندى كلى مىايستد. اينان در خلال قرن بيستم از ميان «تجربهگرايان» و طرفداران فلسفه مدرن انگليسى سر برآوردند. كه مهمترين اشخاص اين جريان «بند تو كروچه» و كارل پوپر هستند. از آنجا كه گروه اول از فلاسفه تاريخ چون ماركس با ترسيم «مراحل و مراتب در سير حوادث تاريخى، براى سير در عرصه تاريخ و تنظيم مناسبات سياسى اجتماعى، اقدام به ارايه ايدئولوژى[٣] مبتنى بر دريافت و جهانبينى مخصوص خود كردند، منتقدين آنها با طرد و نفى هر نوع گرايش ايدئولوژيك و تاريخىگرى، جمله مخاطبين را در مسيرى سوق دادند كه از آن با عنوان «تجربهگرايان» ياد مىكنيم.
تجربهگرايى: تحولات فرهنگى غرب طى قرون ١٦، ١٧ و ١٨ ميلادى، موجد شكلگيرى جريانات گوناگونى در حوزههاى مختلف معارف گرديد، كه در مجموع جملگى «سلب حيثيت معنوى از عالم و آدم» و «رويكردى صرفاً خاكى و مادى» درباره هستى را امام خويش ساخته بودند.
«علوم جديد» و «متدولوژى» حاكم بر آن، خود را مرهون «رنه دكارت» فرانسوى (١٦٥٠- ١٥٩٦ م.) مىشناسد كه به عنوان يكى از پايهگذاران «فلسفه مدرن» بنياد نظرى و معرفتى غرب را در عصر جديد دچار دگرگونى و تحولى شگرف ساخت. در عبارتى بسيار ساده، دكارت اعلام داشت:
هرگاه شناخت قطعى دالّ بر صدق چيزى نداشته باشيم، هرگز آن را به عنوان امر حقيقى (حقيقت) نپذيريم.[٤]
اين عبارت مقدمه پذيرش تجربه و اصالت تجربهگرايى) Empiricism( ا[٥] در شناسايى و نظر به هستى بود.
«قطعيت» مورد نظر «دكارت»، پذيرش عينى و تجربى همه چيز در محضر «عقل كمى» و «آزمايشگاه حواس ظاهرى» بود كه با ردّ و طرد هرگونه شناخت و معرفت متافيزيكى و دينى، «انسان و دريافتهاى» او را ملاك و سنگ محك معرفى، و جز آن را مورد ترديد قرار مىداد.
در پى رنه دكارت، «جان لاك» انگليسى (١٧٠٤- ١٦٣٢ م.) به عنوان پدر مشرب تجربهگرايى اعلام داشت، هرگونه شناختى اساساً مبتنى بر تجربه است.[٦]
حسب همين رويكرد تجربهگرايانه، دانشمندان علوم طبيعى به عنوان تجربهگراى حقيقى معرفى شدند. از همين رو، مطالعات علوم اجتماعى و انسانى نيز تنها زمانى به عنوان «علم» شناسايى و پذيرفته شدند كه