ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٣ - سنگ و چشمه
شدند چشم دوخت. سركرده سواران كه كسى جز مولا اميرالمؤمنين على عليه السلام، نبود با ديدن مرد راهب پيش رفت وپس از سلام وعليك و دعا براى مقبوليت عبادات راهب از او پرسيد:
- آيا در اين نزديكى چشمه اى، چاه آبى سراغ ندارى؟
- نه! در اين نزديكى چشمه آبى نيست، اما در دو فرسخى اينجا آب پيدا مى شود. ما نيز آب مورد نياز خود را از آنجا تهيه مى كنيم.
لبخندى بر لبان مولا نقش بست، از راهب تشكر كرد و در حاليكه به فكر فرو رفته بود از او دور شد ...
همهمه اى بين سواران درگرفت، پاسخ مأيوس كننده راهب آخرين بارقه هاى اميد را از دلشان زدود، چند نفرى به سمت راهب دويدند و از او تقاضاى آب كردند. راهب اشاره اى به كوزه كوچكى از آب كرد و گفت:
- مرا ببخشيد، بيش از چند قطره آب در اين كوزه باقى نمانده، ذخيره آب صومعه نيز تمام شده و ما هم بايد براى تهيه آب چشمه اى كه در دو فرسخى اينجاست برويم.
سكوتى سنگين حكمفرما شد، كسى ياراى حركت نداشت، اسبها با بى حالى روى زمين افتاده بودند، نگاهها به مولا خيره شده بود. اميرالمؤمنين محكم و پرصلابت ايستاده بود، چند قدمى جلوتر رفت، به سمت قبله برگشت و با دست به نقطه اى از زمين اشاره كرده و فرمود:
- بايد به اين نقطه را حفر كنيم.
سواران كه مى دانستند كه هيچ حرف مولا بى حكمت نيست به جنب و جوش افتادند. هر كس با هر وسيله اى كه همراه داشت به كندن زمين پرداخت. ضربان پى در پى فرود مى آمد و با هر ضربتى مقدارى از خاك به كنار افكنده مى شد. چشمها از فرط عطش زمين را مى كاويد و لبهاى تشنه، منتظر فوران آب بود.
ناگهان آه از نهاد همه برآمد به جاى آب زلال از زير خاكها تخته سنگ بزرگى هويدا شد، سنگى كه هيچ ضربه اى در آن كارگر نبود. مردان دست از كار كشيدند و با نااميدى چشم به اميرالمؤمنين دوختند.
حركت دست مولا نشان مى داد كه بايد سنگ را به كنارى برند. اما، حركت دادن سنگى به آن بزرگى ممكن نبود. ده دوازده مرد جنگى و تنومند آخرين توانشان را به كار گرفتند ولى سنگ از جاى خود حركت نمى كرد. بار ديگر نگاهها به اميرالمؤمنين خيره شد؛ به فاتح خيبر، شجاع ترين مرد عرب، ابَر مرد ميدان جنگ، مردى كه نامش لرزه بر پيكر قوى ترين پهلوانان مى انداخت. دستان مولا بر سنگ محكم شد و بازوهاى ورزيده و تنومندش گرداگرد سنگ حلقه زد، زيرلب نام خدا را بر زبان راند و با استعانت از او سنگ را از جا كند و چند مترى دورتر انداخت. آبى زلال و گوارا از زير سنگ جارى شد، چشمها برقى زد و همراه با لبها تر شد، مردان سيراب شدند و بعد نوبت اسبها بود، كسى از آن گوارا دل نمى كند؛ اما، اميرالمؤمنين سنگ را مجدداً بر جاى خود نهاد و دستور داد روى آن را با خاك بپوشانند. راهب پير با چشمانى از حدقه درمده در حاليكه صورتش از اشك خيس شده بود با گامهاى لرزان پيش آمد و فرياد زد:
مسافران! بفرمائيد و مرا مفتخر كنيد.
علّى عليه السلام، پيشاپيش ياران به راهب نزديك شد. راهب با صدايى كه از شوق مى لرزيد پرسيد:
- تو پيامبر مرسل هستى؟
- نه من پيامبر نيستم!
- فرشته مقربى؟
- نه فرشته هم نيستم!
- پس تو كيستى؟
- من على ام، وصى رسول خدا، محمدبن عبدالله، صلّى الله عليه و آله، خاتم پيامبران!
- دستت را بگشا تا به نام خدا و به دست تو قبول اسلام كنم؟
على دست خود را گشود:
- گواهى بده به يكتايى خدا و رسالت پيامبر اسلام، صلى الله عليه و آله.
- گواهى مى أهم كه تو وصى رسول خدا، صلى الله عليه و آله، هستى و شايسته ترين مردم بعد از رسول خدا را براى جانشينى او.
نگاههاى پرسشگر ياران حضرت به اميرالمؤمنين و راهب دوخته شده بود و شنيدند كه راهب گفت:
در يكى از كتابهاى ما خبر داده بودند كه در اين بيابان چشمه اى است كه سنگى بزرگ بر روى آن قرار دارد و به مكان آن كسى آگاه نيست جز پيامبر مرسل يا وصى پيامبر و ولى خدا. نشانه شناختنش نيز قدرت اوست كه مى تواند آن سنگ را حركت بدهد. حكمت ساخته شدن اين عبادتگاه در اينجا نيز همين بود. قبل از من راهبان بسيارى در اينجا بودند و او را نيافتند ولى خداوند اين موهبت را نصيب من كرد. خدا را سپاس كه امروز آنچه منتظرش بودم تحقق يافت.
قطرات اشك از چشمان مبارك على عليه السلام، سرازير شد و زير لب زمزمه كرد:
خداى را سپاس كه نام مرا در كتابهايش ذكر نمود.
نوشته اند كه راهب مزبور در جنگ صفين در ركاب مولا على عليه السلام، به شهادت رسيد و اميرالمؤمنين بر پيكرش نماز گزارد و براى او طلب آمرزش نمود.
با استفاده از كتاب «إعلاى الورى بأعلام الهدى» ابوعلى الفضل بن الحسن الطبرسى.