ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٨ - بيمار روى دوست
بيمار روى دوست
سعيد سامكن
همين كه قاسم از شبستان قصر عبور كرد، جعفر برمكى بى اختيار با تمسخر خنده بلندى، سر داد. هارون كه روى تخت مشغول استراحت بود، با ناراحتى از جا بلند شد و رو به جعفر كرد و گفت: علت خنده ات، چه بود؟!
جعفر در حالى كه آثار خنده بر لبانش نقش بسته بود، گفت: «مى دانى، اين پسر آبروى تو را در برابر امرا و وزرا برده است. او با پوشيدن لباس هاى مندرس و كهنه و نشستن با فقرا بيشتر به گدايان شبيه است تا به شاهزادگان!». هارون در حالى كه نگاهش را از چهره جعفر برنداشته بود، به فكر فرو رفت و لحظاتى بعد صدا زد: «قاسم را به نزد من بياوريد». دقايقى بعد قاسم با كمال تعجب وارد شبستان شد. در مقابل پدر ايستاد و با صداى آرام گفت: «بله پدر، من در خدمت شما هستم!»
هارون از روى تخت بلند شد و دور قاسم شروع به قدم زدن كرد. سكوت همه جا را فرا گرفته بود. وزرا و درباريان و جعفر، اطراف شبستان ناظر اين صحنه بودند، تا اينكه هارون دستش را روى شانه قاسم گذاشت و گفت: «پسرم! تو را چه شده كه با اين وضع رقت بار رفتار مى كنى و مرا نزد همه بى آبرو كرده اى؟ چه چيز سبب شده كه تو اين گونه در جمع حاضر شوى و خود را انگشت نماى درباريان و شاهزادگان نمايى؟!»
قاسم بدون تأمل جواب داد: «پدر! من چه كرده ام كه