ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٧ - روياى صادقه
زيبا بود، همچنين چهارشانه! ما فكركرديم مىخواهد كنارما بنشيند اما، همانجا ايستاد و به آقاى بافقى گفت: «مىخواهيد برايتان كرسى ولحاف و آتش بياورم؟» بعدش آقاى بافقى گفت: «اختيار با شماست.» من وچند نفر ديگر، همينطور مات و مبهوت مانده بوديم. ازكجا مىخواهد بياورد، اما همينكه آن سيد از مسجد بيرون رفت حدود دو، سه دقيقه بعد دوباره برگشت، سيّدجان با دست پر، باورت مىشود؟»
آسيدمرتضى به ياد رؤياى صادقانهاى كه ديده بود افتاد، طلبه ادامه داد: «خيلى تعجب كرديم، حداقل اگر مىخواست از ده جمكران هم اين وسايل را بياورد در آن برف و يخ، خيلى طول مىكشيد. آن طرفها هم كه خانه و چيزى وجود نداشت. هيچى ديگر، اينطورى شد كه ما گرم و نرم شديم، خلاصه، جايتان خالى بود.» طلبه ساكت شد و به برفهاى زيرپايش خيره ماند.
آسيد مرتضى سكوت راشكست وگفت: «پس وسايل برايتان فراهم شد، خب، كى آنها را برگرداند به صاحبش؟»
طلبه ريشخندى زد وگفت: «چى شده، خبرى بوده، خيلى رو مسائل ديشب دقيق شدى؟»
آسيد مرتضى لبخند زد وچيزى نگفت، و او ادامه داد: ما آنها را گذاشتيم و آمديم، راستش وقتى آن برادر سيّد، مىخواست ازمسجد بيرون برود، يكى ازهمراهان گفت: «ماصبح زود مىخواهيم برويم قم، اين چيزهارا به كى تحويل بدهيم؟ او هم خيلى با اطمينان گفت: «هركسى آورده خودش هم مىبرد، ما هم فكر كرديم شايد صبح زود دنبالشان مىآيد، اما چون خبرى نشد، ما آنها را گوشه مسجد گذاشتيم و آمديم» و لبخند زد و گفت: «اين هم سفرنامه جمكران ازسيرتا پياز.»
آسيد مرتضى، با پشت دست قطرات اشكش را پاك كرد و گفت: «عجب! آنكه آورده خودش مىبرد.»
طلبه ابروهايش رادرهم كشيد وبه چشمهاى اشكآلود سيد خيره شد و گفت: «چى شده، حالتان خوش نيست؟» سيد لبخند زد وگفت: «نه، ازحال خوش زياد است» و ادامه داد: «يعنى جدى نشناختى؟»
طلبه با تعجب سرجايش ايستاد و پرسيد: «چه كسى را؟» سرش راپايين انداخت و به فكر فرو رفت. آسيد مرتضى، هق هق گريه كرد و گفت: «سيد كه بود، معجزه هم كه داشت، نشانههاى اورا ...» و در اين هنگام گريه اش بيشتر شد و ديگر نتوانست ادامه دهد، طلبه شروع به گريستن كرد و باصداى بريدهاى رو به آسدمرتضى گفت: «يعنى آن سيد بزرگوار، خود حضرت .... آقاى حسينى، آقا سيّد يعنى، يعنى ...»
آسيد مرتضى درحالىكه بهشدت مىگريست، گفت: «ديشب تا صبح بيدار بودم، سحر هنگام، مقدارى خواب مرا ربود وآنچه كه تو امروز به من گفتى، ديشب به من گفته شده بود. درعالم رؤيا ديدم كه ...»
نان داغ سردشده بود و دانههاى برف يكى پس ازديگرى روى پلكهاى آسيد مرتضى حسينى مىنشستند.
برگرفته از كتاب: مسجد جمكران.