ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٥ - روياى صادقه
شايد ...» سرش تيركشيد، دستش را روى پيشانىاش گذاشت و فشار داد. ازجا بلند شد و شروع كرد به قدم زدن: «اى كاش امشب برف نمىآمد، يا ديشب كه شب چهارشنبه بود برف مىآمد!» چيزى روى سينهاش سنگينى مىكرد. نشست و سرش رابه ديوار تكيه داد. درهمين افكاربود كه زوزه درسكوت اتاق راشكست وزن آرام وارد شد. نزديك مرد آمد. صدايش راپايين آورد وگفت: «سلام آسدمرتضى»
مرد در روشنايى شعله بخارى، نگاهش را روى صورت زن نشاند و گفت: «عليك سلام خانم، هنوز نخوابيدى؟» زن خم شد وصورتش را كنار بخارى آورد و گفت: «نه، دل تودلم نبود، گفتم نكند تو اين هوا و آخر شبى، برايت اتفاقى بيفتد.» و بعد ادامه داد، كجا رفتى حالا؟ حرم بودى؟ مرد جورابها را برگرداند وگفت: «نه بابا، رفتم خانه آقاى بافقى»
زن گفت: «چى شد، نرفته بود؟»
مرد گفت: «چرا، اهل و عيالش گفتند، نيست، من هم سريع رفتم سرميدان مير.»
زن حرفش راقطع كرد و گفت: «كجا؟ ميدان مير، اينهمه راه، خب، آخرش چى شد؟»
مرد نفس عميقى كشيد و ادامه داد «كاش لااقل پيدايشان كرده بودم. هيچى ديگه، هم آقاى بافقى و هم چندتا از طلبه ها باهم رفته بودند» بعد صدايش را پايينتر آورد و زيرلب گفت: «انگار نه انگار هوا خراب است. شب برفى ومهتابى فرق نمىكند» و بعد سكوت كرد.
زن به چهره مضطرب وگرفته مرد خيره شد وپرسيد: «خب، كمى دنبالشان مى رفتى، شايد به آنها مىرسيدى»
مردبلافاصله گفت: «نه، فايده اى نداشت، سرميدان كمى ايستادم، اطراف را دقيق نگاه كردم، شايد ردّى، چيزى پيدا كنم. اما اوستا نانوا كه سرميدان نانوايى دارد مرا ديد و حال و احوال كرديم، گفت: «خيلى وقت است كه رفتهاند» اگر من هم مىرفتم خودم سرگردان كولاك و برف مىشدم.»
زن جوراب را از روى بخارى برداشت و شروع كرد به تاكردن آنها وگفت: «آسدمرتضى، مگرآنها كى راه افتاده بودند، تازه دربرف و سرما نمىتوانستند زود به مسجد برسند، شايد پيدايشان مىكردى؟»
مرد سرش را به ديوار تكيه داد و گفت: «نه خانم، دل من بيشتر از شما شور مىزند، گفتم كه خواستم بروم، ولى اوستا نانوا گفت كه: «حتماً تا الان به جمكران هم رسيدهاند رو اين حساب نرفتم.» و بعد ابروهايش را درهم كشيد وكمى صدايش رابلند كرد و گفت: «همه ناراحتىام اينست كه حداقل مسجد هم چنان ساختمان درست وحسابى ندارد، حتى تاخود ده جمكران هم راه زيادى است.» زن آهى كشيد و ازجا بلند شد، جوراب را روى تاقچه بالاى سرش گذاشت و گفت: «فكر و خيال هم كه كارى را درست نمى كند، دعا مىكنيم، ان شاءالله اتفاقى نمىافتد. دير وقت است، شما بگير استراحت كن، تا فردا ببينم چى مىشود.» سيدمرتضى نگاهش را از زن برگرداند و گفت: «نمىدانم، خدا كند اتفاقى نيفتد، تا اون شب پنج شنبه كه رفتم حتى يك خادم هم نداشت.» و از جا برخاست و زن راتا دم در همراهمى كرد و گفت: «شما بفرماييد بخوابيد، من هم سعى مىكنم بخوابم.»
زن لبخندى زد و پشت سرش در را بست.
آسد مرتضى برگشت و كنار بخارى كزكرد. اشك، بى اختيار از چشمش فرو مىچكيد، زانوها رادربغل گرفت، كم كم صبح نزديك مىشد و پلكهاى او نيز سرانجام روى هم افتاد.
محوّطه اتاق را نورعجيبى پركرده بود. نورشعلهها ديگر به چشم نمىآمد. بوى معطر و خوش، روح را صفا مىداد. سيدمرتضى، دستانش را به پشت گره زده بود و تندتند قدم برمىداشت، قلبش مىخواست از سينه بيرون بزند. ناگهان صداى آشنا و مهربانى، او را به اسم صدازد: سيدمرتضى! قلبش سوخت، بسرعت رويش را برگرداند، ناگهان به خود آمد، مات و مبهوت به نور سبز زيبايى كه روبرويش بود خيره شد، صدا در ذهنش تداعى مى شد، سيّد مرتضى ... صدا ادامه پيداكرد، چرا ناراحتى؟
لبخند خشكى روى لبانش نقش بست. چشمانش روشن شد. خيلى زود شناخت. گفت: «براى آقاى بافقى ناراحتم.» انگشتانش را ماليد و ادامه داد: «سرشب راه افتادند به سمت مسجد جمكران. آنهم دراين وضع هوا، نگرانم، مىترسم اتفاق بدى برايشان بيفتد.» وجواب شنيد: «سيّدمرتضى! فكر مىكنى كه ما از حاج شيخ دوريم؟» قلبش آرام شد. و ادامه داد: «همين الآن به مسجد رفته بودم. وسايل استراحت او و همراهانش را فراهم كردم.»
سيد مرتضى ازته دل لبخند زد و به نور خيره شد، صدايش همچنان درگوشش طنين انداز بود. پلكها را فشارداد وآرام باز كرد. قطره اشكى از زير پلكها