ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٤ - روياى صادقه
روياى صادقه
«السلام عليك يا فاطمة المعصومة،
السلام عليك ...»
مرد دستش را ازروى سينه برداشت وبه سمت گنبد خم شد. كمى عقب رفت، سپس برگشت وبه مسيرش ادامه داد، قدم هايش راتندتر بر مىداشت، برف همهجا را پوشانده بود. يقه پالتوش را بالا آورد و دستانش راداخل جيب برد. باهرقدمى كه برمى داشت، ردپاى عميقى دربرف به جا مىگذاشت، اضطراب امانش را بريده بود. درآن نيمه شب برفى حتى پرندهاى هم پر نمى زد. اما با اين حال او دلش نمىخواست به خانه برگردد. فكرى عذابش مىداد.
اگردرراه بمانند چه؟ اگرگرفتار برف وسرما شوندچه؟ سرش راپايين آوردوبه برفهاى دست نخوردهاى كه زير پايش له مىشدندخيره شد، خانهها زير لحاف سفيدى كزكرده بودند، مقابل درخانهاى ايستاد. كليد را از جيبش درآورد و خيلى زود وارد خانه شد. آرام در رابست. با آنكه خيلى وقتى نمىشدكه از خانه بيرون رفته بود، اما ردپايش كاملٌا پرشده بود. با بىحوصلگى وارداتاق شد. كنار بخارى نشست. جورابهاى خيسش را روى آن گذاشت. پالتو اش را تكاند وگوشهاى انداخت. پيش خود فكركرد: «خدا مىداند كه الآن آقاى بافقى وبقيه كجا هستند؟ شايد،