ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٨ - آن روز تابستان
آن روز تابستان
واپسين روزهاى تابستان است. هنوز هُرم[١] گرما نشكسته، نيمروز كه مىشود بادى گرم چهرهات را آزار مىدهد. خسته از كارى طاقتفرسا در شهرى شلوغ و ناآشنا، سراغ جايى را مىگيرى كه دمى در آنجا بياسايى و غذايى بخورى. مغازه مرشد چلويى را نشانت مىدهند. وارد مغازه كه مىشوى، كارگران را مىبينى كه در تكاپوى پذيرايى از ميهماناناند و مرشد را كه فرورفته در درياى ژرف و آرام انديشههاى خود، نظارهگر آمد وشد كسانى است كه همچون تو خسته و مانده از تلاش روزانه، نزد او آمدهاند تا نيمروز خود را با صرف بشقابى برنج و يك، دو سيخ كباب سپرى كنند. غذايت را مىخورى. خستگى بر جانت فشار آورده، با خود مىگويى: «يك استكان چاى كمرنگ، گوارا مىافتد.» هنوز از اين انديشه بيرون نيامدهاى كه مرشد يكى از كارگران را صدا مىزند كه: «يك چاى كمرنگ ببر آن گوشه دكّان!» و چند لحظه بعد، عطشت فرو مىنشيند، ولى تو مىمانى و حيرت!
برمىخيزى كه بروى، ناگهان شگفتزده مىايستى و به تابلوى بالاى سر مرشد خيره مىشوى. باورت نمىشود. به ياد نمىآورى كه جايى ديگر چنين نوشتهاى را ديده باشى. ذوقى سرشار و خطّى خوش فراهم آمده، كه تو را اين گونه بُهتزده كرده است: «نسيه داده مىشود، حتّى به شما؛ وجه دستى به اندازه وسعمان[٢] پرداخت مىشود». شگفتى پديد آمده از اين دو جمله غريب؛ تو را از صرافت رفتن مىاندازد و به جانب مرشد مىكشاند. سلامى و پاسخى و اظهار حيرتى؛ و مرشد تو را آرام مىكند و مىنشينى. شلوغى