ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣٠ - عهد دل
آن حضور پدرانه و غريب را مى خواست. به هر طرف نگاه كردم، تمام مسجد را گشتم تا آن وجود عزيز را پيدا كنم اما نبود. هر چه سه دوست صحبت مى كردند، چيزى نمى فهميدم. همه هوش و حواسم به او بود و بس. ديدم دلم، شور و التهابم جز به نماز آرام نمى گيرد، ايستادم به نماز مسجد جمكران و دو ركعت نماز حضرت قائم، ارواحنا فداه. پيرمردى سمت چپم نشسته بود و جوانى طرف ديگر. الفاظ را با سوز و گداز مى گفتم، از فكر آن كه شايد او، خود حضرت بوده چنان قلبم فشرده مى شد كه بى اختيار به ناله و فغان افتاده بودم. خواستم به سجده بروم براى ذكر صلوات. كه احساس كردم پشت گردن و پهلويم داغ شد و قلبم به تپش افتاد. كسى كنارم نشست. كه بوى عطرش بوى آشنايى بود. گفت: «آقاى عسكرى، سلام عليكم! الوعده وفا.»
صدايش همان صداى آشناى پدرانه بود و حضورش لرزه اى غريب به جانم انداخت. رفتم به سجده براى ذكر صلوات، دلم! هوش و حواسم! فكر و ذكرم پيش او بود تا صلوات ها تمام شود، ختم نماز كنم و از او بپرسم، به دستش، به ردايش بچسبم و رهايش نكنم. سر از سجده كه برداشتم ديدم نيست. مبهوت و نااميد به پيرمردى كه كنارم نشسته بود گفتم: «اين حاج آقا كه با من حرف زدند كجا رفتند؟»
پيرمرد شانه بالا انداخت و گفت: «من كسى نديدم، داشتم صلوات مى فرستادم.»
ترسيدم، رو كردم به پسر جوان و پرسيدم: «اين آقا سيد را كه كنارم نشست ...»
جوان كتاب دعايش را نشانم داد و گفت: «داشتم دعا مى خواندم اما نديدم كسى ...»
دنيا دور سرم چرخيد، نفهميدم چه شد. آبى به صورتم ريختند، به هوش آمدم. سه دوست دوره ام كردند كه چه شد؟ نگفتم! نتوانستم بگويم. آن حدس و گمان به يقين رسيد، او حضرت مهدى قائم (ع) بود، كه جان و روحم به فداى قدوم مباركش باد.
حالم خوب نبود، گريه امانم نمى داد. قلبم تير مى كشيد و تمام تنم بى حس بود و سوزن سوزن مى شد. رفقا كه حالم را چنين ديدند به سرعت به طرف تهران حركت كردند، خواستند مرا به منزل ببرند. خواهش و تقاضا كردم كه مرا به منزل حاج شيخ جواد خراسانى كه از دوستان نزديك روحانى ام بودند ببرند، كه بردند. اهل منزل هم مرا به اندرونى هدايت كردند جايى كه حاج آقا كنار حوضى با كاشى هاى آبى نشسته پاهايش را در آب گذاشته بود و كتاب مى خواند، مرا كه ديد، نيم خيز شد، سلام و احوالپرسى كرديم. از حالم پرسيدودليل اين روى زرد و خرابم. گفتم از قم، جمكران مى آيم. تعارف به خنكاى آب زد و گفت: «كفش هايت را بكن ما با آب پذيراى مهمانانمان هستيم.»
پاها را در آب گذاشتم. خنكايى خوش و عجيب از پاها تا تمام تنم پخش شد.
حاج آقا برگى از كتاب را ورق زد و گفت: «بگوييد! گوشم با شماست.»
ماوقع را تعريف كردم. تا رسيدم به آنجا كه آن سيد بزرگوار مرا به نام خطاب كردند. حاج آقا كتاب را بست. خيره ام شد و سراپا گوش. حكايتم را ادامه دادم تا مسجد و نماز و آن حضور غريب، اما نتوانستم ادامه دهم بغض گلويم را فشرد و باز آن التهاب و اشتياق به سراغم آمد. به زحمت گفتم: «بفرماييد چطور توجيه مى كنيد؟»
حاج آقا خراسانى كتاب را روى چهار پايه كنار دستش گذاشت، از جا بلند شد.
عبا و پيژامه اش به آب افتاد اما او در قيد نبود. به طرفم آمدومرا در آغوش گرفت. كنار گوشم زمزمه كرد: «عجب بوى خوشى! بوى بهشت مى دهى آقاى عسكرى!»
به شدت به گريه افتادم گفتم: «نفرماييد! بنده بيشتر در هول و هراسم كه آنچه ديده ام ...» حاج آقا مرا از خود جدا كرد و گفت: «پس اين ماجرا را به كسى نگو، صبر كن! اگر آنجا مسجد بنا شد كه آنچه ديده اى وهم و خيال نبوده و به ديدار حضرت نائل شده اى، وگرنه هيچ!»
از اين عبارت «هيچ» نزديك بود قالب تهى كنم، مگر مى شد؟ يعنى همه آنچه ديده بودم و آن وجود عزيزى كه مشخصاتش عينا به حضرت مى مانست دروغ و وهم و خيال بود؟ گرچه در خود لياقت چنين تشرفى را نمى ديدم اما نكته اى ظريف دلم را گرم مى كرد كه آنچه واقع شده حقيقت محض است و آن بخشش حضرت بود در آخرين عبارتشان به خاطر دعاى عهدى كه صبح همان روز بى حضور دل خوانده بودم و طلب بخشايش ايشان كرده بودم.
\*\*\*
ده سالى گذشت. روزى پس از مدتى به قم مى رفتم. درست در همان محل، ديدم پايه ها و ستون هايى ساخته اند. فورا از ماشين پياده شدم و با شور و شوق به آن طرف دويدم. از كارگرها و اوستاى بنا در مورد ستون ها پرسيدم. گفتند: «اينجا قرار است مسجدى بنا شود به نام امام حسن مجتبى.»
نفس عميقى كشيدم. دستان يخ كرده ام را به هم ساييدم و گفتم: «اوستا! بگو چى كجاست؟ محراب كجا، صحن كجا ...»
اوستا از بالاى داربست به گوشه و كنار بنا اشاره كرد و جاى محراب و حسينيه و صحن و كتابخانه و ... را نشانم داد. همان بود كه بايد باشد. پاهايم لرزيد و عرق سردى بر پيشانى ام نشست. اين بار پرسيدم: «خوب! كى اين بنا را