ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٣١ - عهد دل
مى سازد؟ بانى خيرش كى است؟»
نمى دانم اوستاى بنا در وجناتم چه ديد كه از داربست پايين آمد. به سرعت به طرفم آمد، زير بازويم را گرفت و گفت: «حالت خوبه برادر؟»
دستش را فشردم و گفتم: «تقاضا مى كنم! بگوييد اينجا را چه كسى مى سازد؟ كار واجبى با ايشان دارم.»
گفت: «حاج يدالله رجبيان.»
تا گفت يدالله قلبم به طپش افتاد و به ياد حرف آن بزرگوار افتادم «يَدُاللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ!» پاهايم سست و خيس عرق شدم. اوستا زير بازويم را گرفت مرا بر سكويى نشاند و آبى به سر و صورتم زد. حالم جا آمد به زانو افتادم و خاك را مشت كردم. سجده كردم و به شدت به گريه افتادم.
وقتى به تهران برگشتم موضوع را به حاج شيخ جواد گفتم. ايشان هم پيشانى و بازوى مرا بوسيد و گفت: «اين سعادت عظيمى است كه كسى اينطور نزديك و طولانى به شرف ديدار آن عزيز نائل شود. برو حاج يدالله را پيدا كن و آنچه به عهده ات گذاشته شده انجام بده.»
چهارصد جلد كتاب خريدم از فقه و اصول و فلسفه. به آسانى آدرس محل كار حاج يدالله رجبيان را پيدا كردم كه كارخانه پشم بافى داشت و به ديانت و صداقت شهره بود. رفتم كارخانه حاج آقا ساعتى پيش به منزل رفته بود. خواهش كردم به منزل ايشان تلفن كنند. خود حاج آقا گوشى را برداشت. انگار بغضى گلويم را بگيرد با صدايى گرفته گفتم: «بنده عسكرى هستم، از تهران آمده ام، چهارصد جلدكتاب وقف مسجد شما كرده ام ...»
حاج يدالله سكوتى طولانى كرد و گفت: «چرا اين كار را كرديد؟ چه آشنايى با من داريد؟»
گفتم: «چنان آشنايى نزديكى با شما دارم كه برادر با برادر ندارد.»
خنديد و گفت: «اگر اينطور است، تشريف بياوريد منزل تا حداقل ما با اين برادر خيرمان مصافحه اى كنيم و دست بوسى داشته باشيم.»
رفتم منزلشان، حاج يدالله به گرمى پذيرايم شد و ابتداى امر از ماجراى كتاب ها پرسيد. پيش از هر پاسخى پرسيدم: «شما چرا ميانه راه كنار جاده آن مسجد را مى سازيد؟»
دستى به محاسن سفيدش كشيد و گفت: «نمى دانم چه بگويم، كاردل است، نيت داشتم مسجدى بسازم اما كجا؟ خوب قسمت اين بود كه مسجدمان آنجا ساخته شود.»
سر تكان دادم و گفتم: «خير! قسمت نبود خواست حضرت حجت اين بوده ...» و ماجراى آنچه بر من رفته بود كه گويى همان روز قبل اتفاق افتاده بازگو كردم.
وقتى حكايتم به آخر رسيد، بى اختيار اشك هايم روان شد. حاج يدالله هم به گريه افتاد. چشمانش را با دو انگشت فشرد و گفت: «كاش لياقت لطف و مرحمت حضرت را داشته باشم و خدا شما را هم اجر نيكو بدهد كه به عهدتان وفا كرديد و مهمتر آن كه خبر تاييد و عنايت حضرت را به من داديد ...»
موقع برگشت به مسجد رفتم. خورشيد رو به غروب مى رفت و سرخى اش روى دشت نشسته بود. دست كشيدم به خطكشى كه محل حسينيه را مشخص مى كرد جايى كه قطعا اثر شيار نيزه حضرت بود. به ياد چشم هاى اشكبارشان افتادم، دلم لرزيد. رفتم تا كنار محراب كه دو ستون بلند در دوطرفش بود. دست كشيدم به ستون ها ... تويى كه صاحب الزمانى برازنده وجودت است ... اشكم روان شد. زانو زدم در محراب، سر به سجده گذاشتم، دلم تنگ بود ... عبارات دعاى عهد بى اختيار بر زبانم جارى شد: «... اللهم رب النور العظيم ... بلغ مولانا الامام الهادى المهدى القآئم ... اللهم اجعلنى من انصاره و اعوانه، ... اللهم ارنى الطلعة الرشيدة والغرة الحميدة ...[١]»
به گريه اى سخت افتادم، نام مباركش را فرياد زدم كه به هزاران بار دعاى عهد را مى خوانم و به هزاران دل خواهم تپيد تا شايد بارى ديگر او را ببينم.
پى نوشت ها:
\* اين داستان برداشتى از ماجراى واقعى آقاى احمد عسكرى و برخورد ايشان با حضرت است كه نقل زبان هاست و حضرت آيت الله ضافى گلپايگانى در كتاب پاسخ ده پرسش به آن اشاره نموده اند.
[١]. خداوندا! اى پروردگار پرتو جهان افروز ... به سرور ما امام و رهبر هدايت شده و ... خداوندا! مرا از ياران وهواخواهان او قرار ده ... خداوندا! آن چهره زيباى رشيد را به من بنماى و از پرده غيب آشكار كن ...