ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٥ - ٣- ١ پايان تاريخ و ليبرال دموكراسى
شمال و جنوب، بيدارى جهان اسلام، رشد ملى گرايى و ... ناسازگارى بنيادين با ليبراليسم ندارند.[١] در واقع ليبراليسم، از آن رو بر جهان چيره مى شود كه در برابرش ايدئولوژى بسيج كننده اى براى رويارويى وجود ندارد.
او در پاسخ از رخداد انفجار يازده سپتامبر در آمريكا و نظريه خويش مى گويد:
من معتقدم كه در نهايت بحث من صحيح است. مدرنيته، لوكوموتيو بسيار نيرومندى است كه با اتفاقاتى از اين دست، از خط خارج نخواهد شد ...[٢]
بر اين نظريه نيز، نقدهاى فراوانى وارد كرده اند كه پايه هاى آن را سست ساخته است.[٣]
از جمله «مايكل اريچ لسناف» در نقد اين ديدگاه مى نويسد:
اين ادعا ... گستاخانه است. نظريه فوكوياما هم، مثل نظريه هگل، مبتنى بر نظرى فوق العاده اروپا محور، نسبت به تاريخ است. مثلا تمدن چينى ... هرگز بر اصول آزادى و برابرى يا دموكراسى ليبرال نبوده است ... همچنين دست كم، يك ايدئولوژى غير غربى هست كه هنوز به نظر، پر از نيروى زندگى مى آيد و آن اسلام است. اسلام، در هر شكل آن، اعم از اسلام در روندكلى، اسلام راديكال، يا اسلام بنيادگرا. براى من روشن نيست كه آيا اسلام، يا شاخه اى از آن، مدعى تجسم اصول آزادى يا برابرى است، يا نه؟ اما به نظر من، كاملا قابل تصور است كه آنها هم مى توانند مدعى چنين اصولى باشند.[٤]
فوكوياما، به باور مايكل ايچ لسنا، از نيروهاى متراكم و انرژى هاى انبوه مسلمانان در سرتاسر جهان به آسانى، گذشته و نظريه خود را با اين انگاره كه مسلمانان، بازدارنده اى بر سر راه به حقيقت پيوستن نظريه او نيستند، مطرح كرده و نيز رشد ملى گرايى را
امرى ساده و غير قابل توجه شمرده است و حال آن كه چنين نيست، بلكه بايد به اين نكته توجه داشت كه مردم آزاد شده از بند كمونيسم، به سادگى به اردوگاه امپرياليسم نخواهند پيوست و نقطه اشتراك كمونيسم و امپرياليسم پندارى بيش نيست.
ملت ها، رشد و بالندگى و درك بالايى يافته اند و به آسانى در برابر قدرت غرب و امپرياليسم زانو نخواهند زد. در اين بين رام كردن مسلمانان و به بند كشيدن آنان كه گذشته بسيار درخشان و تمدن انسانى و ارزشى داشته و خود نقش آفرين بوده اند، و تمدن ساز، كار آسانى نيست. اين نشان مى دهد كه ويژگى هاى محلى و بومى، روحى و ايدئولوژيكى و فرهنگى گوناگون را نمى توان و نبايد ناديده گرفت و اين كه فوكوياما، ليبراليسم را نظريه پايان تاريخ و آخرالزمان شمرده و آن را بهترين و آخرين مدل و شيوه تمدن و حكومت دانسته وهم و خيالى بيش نيست و با واقعيت چندان سازگارى و همخوانى ندارد.
«اژى دبره» مى نويسد:
سرمايه دارى دموكراتيك، صاحب بلا منازع ميدان شده، ولى در اشتباه است، اگر فكر كند كه مى تواند آن را كنترل نمايد و نيز با پيروزيش تاريخ متوقف خواهد شد، پيروزى انكارناپذير سرمايه دارى در حال حاضر در بطن خويش و درازمدت كست سرمايه دارى را پرورش خواهد داد. شكست سرمايه دارى روزى فرا خواهد رسيد كه وهم و پندار برخاسته از دامن آن محو شود وهم و پندارى كه ماركسيسم نيز، مبلغ و منادى آن بود ... آن روز چندان دور نخواهد بود كه در جهان فرا صنعتى تقدم ها وارونه شود، به طورى كه فرهنگ برترين جايگاه را از آن خود سازد و پس از آن به ترتيب، سياست و اقتصاد.[٥]
بدين سان، مى توان نتيجه گرفت كه: اين سه انديشه و سه فلسفه كه درباره تمدن ها ارايه شده؛ يعنى نظريه تافلر، هانتينگتون و فوكوياما هر سه خصلتى واگرايانه