ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢١ - تولد دوباره بت ها!
انسان امروز، دلخوش است به اينكه چون گذشتگان بت پرستى نمى كند، لات و عزى و هبل را نمى پرستد و در مقابل خدايان سنگى و بى جان سجده نمى آورد و از اينكه گاه و بيگاه در كليسايى يا محراب مسجدى سر به آسمان بلند مى كند و بر آستان خدايى مفروض سجده مى آورد به خود مى بالد.
يافتن پاسخى براى اين سؤال كه «آيا حقيقتا» امروزه رسم بت پرستى از ميان رفته است يا آنها به طريقى ديگر امكان حيات يافته اند، سخت مى نمايد.
«پرستش» بيش از آنكه در قالب يك مصداق خارجى قابل گفت وگو باشد يك «مفهوم» است؛ يعنى پرستيدن و پرستش ذاتى و ضرورى وجود آدمى است و به همين دليل پرستش امكان استمرار حيات را براى انسان به وجود مى آورد. يعنى آدمى به اتكاى نيرويى ماوراى خود و با چنگ انداختن به ريسمان نيرويى فراتر از خود بر پاى مى ايستد و حوادث و مخاطرات را پشت سر مى نهد.
آنچه كه موجب مى شود مقوله اى به نام «پرستش» و «پرستيدن» مورد گفت وگو واقع شود مصداقى است كه مفهوم «پرستش» را متجلى مى كند.
بايد گفت اگر آدمى، روزى سر بر آستان بت ها مى ساييد و هبل را مى پرستيد، هبل تماميت پرستش او نبود. «پرستش» يك مفهوم بود كه براى آن انسان جاهل در مصداق هبل و ديگر بت ها ظاهر مى شد؛ چرا كه آدمى ناخواسته و نادانسته به عنوان يك امر درونى و فطرى پذيرفته بود كه بايد برآستانى سر فرود آورد ولى در اين ميان جهالت او موجب مى شد كه مصداق را اشتباه بگيرد.
بى گمان اگر روزى از آن اعرابى جاهل بت پرست پرسيده مى شد: آيا اين چوب خدا و آفريننده توست؟ پاسخ آرى نبود و او آن قطعه چوب را به حقيقت خالق خويش نمى شناخت، بلكه او در توجيه پرستش خود، بت ها را مظهر يك الهه درونى و مورد قبول عنوان مى كرد. جهالت موجب بود تا او در انتخاب مصداق دچار اشتباه شود و تماميت مفهوم «پرستش» را درك نكند و به جاى روى آوردن به يك كل واحد به اجزاى منتشر، محتاج و نيازمند روى بياورد و به پرستش موجوداتى بپردازد كه خود مخلوق بودند، مصداق بيرونى بودند و جسميت داشتند.
آنچه كه انبياى الهى و نبى گرامى اسلام (ص) در هم شكستند بت هايى بودند كه به عنوان مظهر «مفهوم پرستش» كه نياز درونى آدمى بود مورد اشاره واقع مى شدند؛ زيرا: «بت پرستى» يا «كفرورزى» هر دو مفاهيمى هستند كه مصداق بيرونى پيدا مى كنند؛ يعنى «بت پرستى» يا «كفرورزى» در عمل بت پرست جلوه گر مى شوند. ليكن انبيا در پى آن بودند كه هم مفهوم بت پرستى و هم مصاديق آن را در هم شكنند. هم بت را بشكنند و هم شيوه بت پرستى را ويران كنند و پيروزى آنها زمانى ظاهر شد كه مصاديق كفر را شكستند اما در هم شكستن آن «مفهوم» و حذف شدن تماميت آن «مفهوم» نيازمند زمانى دراز بود؛ زيرا، مصداق در بيرون بود و مفهوم در درون. مصداق نمود داشت و «مفهوم» پنهان و پوشيده بود.
اگر «مفهوم» و «محتوا» ى بت پرستى و كفر در هم مى شكست اين انسان ديگر به بت پرستى روى نمى آورد و كسانى كه بعد از انبيا ديگر بار روى به كفر و شرك و بت پرستى آوردند كسانى بودند كه صورت بت هايشان شكسته شده بود اما مفاهيم درونى ايشان تغيير و تحول پيدا نكرده بود. از اين رو ديگر بار و در اولين فرصت به مصداق جديدى از آن مفهومى كه شكسته نشده بود رجعت كردند.
در ماجراى مسلمين اگر چه بت هاى خانه كعبه شكسته شدند، اما ديرى نگذشت كه رسم بت پرستى به شيوه اى ديگر زنده شد؛ يعنى آنها نابخردانه مصاديق جديدى را جايگزين بتها كردند. آنها اگر چه ظاهرا بر آستان خرما، سنگ و كلوخ سر نمى ساييدند اما، در حقيقت باز هم بت پرستى پيشه كرده بودند؛ زيرا اين بار بت ها جلوه و هيات و شكل جديدى يافته بودند. اين بار، بت ها راه مى رفتند، جان داشتند، حرف مى زدند، مى خوردند و مى آشاميدند؛ يعنى بت هاى انسانى جايگزين جمادات شده بودند.
آنچه كه مى توانست آدمى را از بازگشت مجدد به مفهوم بت پرستى و شرك و كفر و بازگشت به سجده بر بت ها مانع شود اين بود كه چنان درك عميق و ژرفى به دست آورد كه تغيير مصاديق و صورت ها امكان فريبش را فراهم نكند؛ يعنى آدمى مى بايست ماهيت عمل را مى شناخت و مفاهيم را درمى يافت و مى فهميد كه بت پرستى به منزله سر ساييدن در برابر سنگ نيست بلكه عملى است كه در وراى خود محتوا و مفهومى دارد و اين مفهوم در هر مصداقى كه ديگربار باز گردد عين «بت پرستى» است. چون همه هنر بت ها اين است كه انسان را از مشغول شدن به خداى واحد و مطلق باز مى دارند؛ مانع پرستش حقيقى مى شوند و پرستشى مجازى، جعلى و دروغين را جايگزين