ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٧ - عهد دل
زنگ زده بود. جواد خنديد، دستى را كه بر در گذاشته بودم گرفت و گفت: «ديروز با آن ذكرى كه از اوصاف حضرت گفتيد دلمان را آتش زديد، رويمان را زمين نزنيد، دوست داريم بياييد.»
محمد پريد وسط حرفش، دست انداخت دور گردنم. مرا بوسيد و گفت: «اگر بياييد در هم مى خريم و زنگتان را هم تعمير مى كنيم تا احتياجى به مشت و لگد نباشد ...»
ديدم صلاح نيست در جواب ردم پافشارى كنم. مضافا آن كه دلم براى حال و هواى مسجد جمكران و نماز حضرت پر مى كشيد. گفتم: «باشد قبول! منتها اول بياييد تو، چاى و چاشت بخوريد تا من هم آماده شوم و برويم.»
\*\*\*
هر سه نفر آنها مكانيك بودند، شايد به اين دليل ماشين خيلى روان مى رفت.
دست به فرمانشان خوب بود. نزديك درياچه نمك خورشيد از افق طلوع كرد. نزديك قم فقط كمى بالا آمده بود. كاروانسراى مخروبه اى را كه قهوه خانه على سياه نام داشت رد كرديم. چون على كمى سبزه رو بود، سر به سرش گذاشتم و گفتم: «اين هم قهوه خانه شما.»
دو نفر ديگر خنديدند و على لب هايش را به هم فشرد تا نخندد. ادامه دادم: «يا امروز زود راه افتاديم يا شما خيلى تند و روان رانندگى كرديد».
جواد گفت: «خب زود راه افتاديم.»
اما على كه پشت رل نشسته بود گفت: «نه حاج آقا مال رانندگى بنده است. دست فرمان كه خوب باشه ... البته ماشين را هم خودم سرويس كردم حرف ندارد. حيف كه اتاقش پوسيدگى دارد، آن را هم عوض كنم صفر كيلومتر مى شود و در جوار شما مى رويم پابوس امام رضا (ع).»
به صداى بلند گفتيم: «ان شاءالله»
محمد گفت: «حالا اگر ماشينت را چشم نكردى.»
ناگهان ماشين به قول مكانيك ها ريپلى كرد و خاموش شد. محمد گوش على را كشيد و گفت: «بفرما! ماشاءالله كه نگويى اينطورى مى شود.»
على سرى به حسرت و ناراحتى تكان داد و گفت: «شرمنده حاج آقا شديم.»
زدم به شانه اش و گفتم: «پيش خدا شرمنده نشوى. تازه غمى نيست وقتى سه تا مكانيك مجرب اينجا هستند.»
هر سه پياده شدند و كاپوت را زدند بالا. من هم از خدا خواسته رفتم پايين، خورشيد بالا آمده، اما هوا خنك بود، بخصوص نرمه بادى هم مى وزيد. نفسى عميق كشيدم و خدا را از امكان زيارتى كه پيش آمده بود شكر كردم. رفتم پيش جوان ها كه خم شده بودند روى موتور و هر يك نظرى مى داد و مى خواست حرفش را به كرسى بنشاند، كه يا دل و روده كاربراتور را بيرون بريزند، يا جگر دلكو را بخراشند يا رگ و پى سيم كشى ها را بازبينى كنند. فكر كردم با شوخى آن حالت جرشان را تعديل كنم. پس سر بردم بين سرهايشان و دست گذاشتم رو باطرى و گفتم: «گمان كنم اين چيزه اضافه است.»
محمد خنديد و گفت: «آن كه باطرى ماشينه، اگر نباشه ماشين روشن نمى شود.»
ابرو بالا انداختم و گفتم: «خوب نشود! بكنيدش بيندازيد دور، بنده هم تو راديو ترانزيستورى ام دو تا باطرى قلمى اعلا دارم بگذاريد جاى اين ...»
هر سه خنديدند. ادامه دادم. «اصلا يه پيشنهاد بهتر. على آقا گفت اتاق ماشين پوسيدگى داره، بياين صندلى ها را برداريم، كف ماشين را هم با يه اشاره سوراخ كنيم. برويم تو ماشين بايستيم و بدنه اش را با دست بلند كنيم و يا على! تا جمكران بدويم. آخه درست نيست هميشه ماشين به ما سوارى بده، يك بار هم ما سواريش بدهيم.»
رفقا از ته دل خنديدند. روحيه شان عوض شده بود. خواستم باز مزه پرانى كنم، چشمم به آنطرف جاده افتاد. به فاصله يكى دو كيلومتر، سيدى ايستاده بود و معلوم نبود چكار مى كرد. سر بلند كردم و راست ايستادم. درست ديدم! سيدى با لباس سفيد و عباى نازك با عمامه سبز مثل عمامه خراسانى ها، نيزه اى به بلندى هشت متر دست گرفته بود و روى زمين خط مى كشيد. با خود گفتم: «عجب! اول صبح، تو اين دوره و زمانه، درس و مكتب را ول كرده، معلوم نيست با اين نيزه دراز وسط بيابان چكار مى كنه؟ بسم الله برويم ارشادش كنيم.»
بى آنكه چيزى به جوان ها بگويم، از خاكريز جاده پايين رفتم و به او نزديك شدم. عباى نازكش در باد موج مى خورد و با آن نعلين هاى زرد و نو قدم هاى بلند برمى داشت و با نيزه روى زمين شيارهايى مى كشيد. يك بوى عجيب، بوى عطر و عودى كه تا حالا نبوييده بودم به مشامم خورد. نفس عميقى كشيدم و كيف كردم. سرخوش و سرحال كنارش ايستادم و گفتم: «پدرجان! شما سيدى! عالمى! الآن زمان توپ و اتم و تانكه! با اين نيزه دراز آمده اى چكار مى كنى؟ خوبيت نداره، برو پدرم! برو درست را بخوان!»
به نيمرخ رو به من چرخيد. عجب صورتى! مثل مهتاب سفيد. ابروهاى پيوسته، بينى كشيده و خالى بر گونه اش بود. مكثى كرد، به دور دست خيره شد، باز پشتش را به من كرد و با قدم هاى بلند دور شد، در حالى كه همچنان نيزه اش را بر خاك مى كشيد. با خود گفتم سر صحبت را باز كنم بگويم دوست و دشمن رد مى شوند خوب نيست، شما عالمى مردم به اسم شما و لباستان قسم مى خورند، بفرما برو درست را بخوان ...