ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٢٨ - عهد دل
ناگهان با صدايى بلند كه طنينش دلم را لرزاند گفت: «آقاى عسكرى! اينجا را براى بناى مسجد خطكشى مى كنم.»
نفهميدم مرا از كجا مى شناسد، اصلا حواسم نبود. سه سؤال پيش خود طرح كردم تا از او بپرسم. اول اين كه مسجد را براى جن يا ملائكه مى سازد كه دو فرسخ از قم آمده بيرون و زير آفتاب نقشه كشى مى كند؟ درس حوزوى خوانده يا معمارى؟! دوم آنكه مسجدى كه مسجد نشده، محرابش كجاست؟ صحنش كجا و حسينيه اش كجا و ...؟ سوم آنكه كدام بنده خدا اين همه راه مى آيد تو اين مسجد نماز بخواند؟ جن يا ملائك؟
پس با قدم هاى بلند خود را به او رساندم و تازه يادم آمد سلام و عليك نكرده ام. ناگهان رو به من چرخيد. ميانه بالا بود با سينه اى فراخ. دسته اى موى مشكى از زير عمامه اش بيرون آمده، روى شانه اش ريخته بود. صورتى مهتابى، محاسنى سياه، دندان هاى بسيارسپيد و چشمانى سياه و سخت نافذ داشت. تا لب به سلام جنبانم، سلام كرد، ته نيزه را به زمين فرو برد و مثل كودكى مرا پيش كشيد و سرم را به سينه اش فشرد. نفس عميقى كشيدم و از هيبت آغوش و بوى خوش تنش دلم لرزيد و از لرز دل، تنم به لرزه افتاد. به نرمى رهايم كرد. قدمى به عقب برداشتم. خواستم سربلند كنم و به چشمانش نگاه كنم جرات نكردم. بس كه نگاهش براق و بران بود. به سرم زد با او شوخى كنم. در تهران هر وقت شاگردانم شلوغ مى كردند مى گفتم مگر روز چهارشنبه است و اين اصطلاحى براى شلوغى هايشان بود. تا خواستم بگويم امروز چهارشنبه نيست، پنجشنبه است كه زده اى به دشت و بيابان! تبسم كرد و گفت: «مى دانم چهارشنبه نيست و پنجشنبه است. سه سؤالى كه دارى بپرس!»
باز نفهميدم كه چطور پيش از پرسيدن، از حرف ها و سؤال هايم مطلع است. گفتم: «سيد اولاد پيغمبر! اول صبح آمده اى بيابان را خطكشى مى كنى؟ مردم به لباس شما قسم مى خورند، زشت است، برازنده نيست، برو پدر جان درست را بخوان. اصلا بگو ببينم مسجد را براى جن مى سازى يا ملائكه.»
نفس عميقى كشيد و خيره ام شد. نگاهش را تاب نياوردم، سرم را پايين انداختم. گفت: «براى آدميزاد! اينجا هم آباد مى شود.»
سر را خاراندم، عجب قاطعيتى! كمى چرخيدم رو به باد تا باز بوى خوشش را به مشام كشم، گفتم: «حالا شما قطعا