ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧١ - بوى نفس انتظار
بوى نفس انتظار
سلام!
راستى «سلام» تنها واژه اى است كه تكرار نمى شود.
مى خواهم به عزيزترين عزيزان عالم سلام كنم.
سلامى به گرمى قلب هاى تپنده منتظرانت. سلامى به سپيدى ياس هاى زندگى و روح سبز نيلوفران شاداب.
مى خواهم ساده و صميمى به سادگى سلامم برايتان بنويسم آقا!
آقاجان! نمى دانم الان كجا هستيد؟ در كدام ماواى آسمانى مستقر هستيد؟ ولى دعا مى كنم هر كجا كه باشيد سالم باشيد.
من و مادر بزرگم هر شب جمعه در كنار قدمگاهى كه در چند مترى خانه مان است براى سلامتيتان شمع روشن مى كنيم و نماز زيارت مى خوانيم.
اين روزها كه مى گذرد احساس مى كنم كه روح سبز شبنم عاطفه در لفافه اى از زردى پيچيده شده و آرام در كنار غنچه نرگس نجوا مى كند و از بى روحى زندگى مى گويد ...
گل اقاقيايى كه در گلدان چشمانم كاشته ام خيلى وقت است كه شيرين زبانى نمى كند. شاپركى كه يك لحظه از قاصدك جدا نمى شد مدت هاست كه ديگر با او نيست و از «تو» برايم نمى گويد.
مهتاب مثل گذشته ها با ماه دمخور نيست. خورشيد هم با ابرها قهر كرده. آقاجان! به خدا دلمان براى ظهورتان از ذره هم ذره تر شده. آقاجان! از عبور مداوم «جمعه» ها دلتنگ شده ام.
ستاره هاى درخشان آسمان هاى تابستان وقتى كه با هم سرودى مى خوانند آرام تر مى خوانند تا من ديگر صدايشان را نشنوم. ديگر براى آنها هم غريبه شدم احساس مى كنم در روزهاى بهارى آسمان از يك درد كهنه كه او را آزار مى دهد و روح آبى اش را مريض كرده، مى نالد.
زمين هم آهنگ بخل مى نوازد و قصد دارد ما را از تنفس شميم خوش عطر ياس هاى سپيد محروم كند. مادرم هم بعضى روزها فراموش مى كند به شمعدانى ها آب بدهد و هميشه به من مى گويد: اگر به شمعدانى ها آب بدهى دستان فروتنشان را براى سلامتى «آقا» بالا مى برند و رو در روى چشمان رنگين كمانى آسمان با او صحبت مى كنند و از «آقا» مى گويند و براى او دعا مى كنند.
كاش مى دانستم كه چطور واژه «انتظار» را براى شاگردانم تفسير كنم كاش كسى براى خودم معلم بود و به من مى گفت كه شب جمعه كمى با خودت خلوت كن ...
كاش مى توانستم همصدا با كسى كه صبح جمعه دعاى ندبه مى خواند بايك بغل اميد، سبد سبد احساس دلتنگى را از شبستان خموش انديشه ام دور بريزم.
احساس مى كنم در آن عصر جمعه بارانى كه مى آيى شميم تازه نفس ياس ها در ذهنم آب پاشى مى شود. به اميد آن روز كه بيايى.