ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٩ - يادى از ياران ظهور
يادى از ياران ظهور
بسمه تعالى
السلام عليك يا ابا صالح المهدى (عج)
به ياد گلگون كفنانى كه با خون مطهر خويش زمينهساز ظهور مولا شدند
شهيدان اكبر عموشاهى و غلامكاملى دو ياور همراه بودند كه در عمليات خيبر هر دو بىسيمچى گردان ما بودند. صبح، دشمن پاتك سنگينى را جهت تصرف جزيره مجنون آغاز كرد. پاتكها ديوار زرهى جلوى خاكريز ما درست كرده، هر لحظه به ما نزديكتر مىشدند.
شهيد عموشاهى پس از بررسى و نظاره تانكها، بىسيم و كولهپشتى را زمين گذاشته، يك قبضه آر. پى. جى. هفت برداشت و بالاى خاكريز رفت. گفتم: «اكبر مىخواهى چه كار كنى؟»
همانطور كه مشغول جا زدن موشك درون قبضه بود، گفت: «حسين! تا كشته نشدهام بگذار يك تانك بزنم».
محو تماشاى او بودم و با بىسيم با فرماندهى در تماس، كه موشك را شليك كرد، ولى همزمان خود نيز هدف قرار گرفته از بالاى خاكريز به پايين افتاد. غلام كاملى سريعاً او را گرفت تا به زمين نخورد، سر اكبر شكافته بود و خون از آن فوران مىكرد. غلام گفت: «حسين! اكبر را چه كنم؟»
او سر اكبر را به زانو گرفته و با اين كه معلوم بود اكبر شهيد شده، گويى نمىخواست باور كند.
گفتم: «آهسته او را بر زمين بگذار و صورت پاكش را ببوس ...»
غلام پس از اين كار آر. پى. جى خونآلود اكبر را برداشته بالاى خاكريز رفت. اصلا نمىتوانستم چيزى بگويم يا جلويش را بگيرم؛ فقط بهتزده او را مىنگريستم.
آرام و خونسرد روى خاكريز قرار گرفت و هدفگيرى كرد.
مثل اين كه اكبر بود! چون دقيقاً همان صحنه تكرار شد. با شليك موشك، قبضه آر. پى. جى هفت يك طرف افتاد و جسد خونآلود طرف ديگر.
سريع بالاى سرش دويدم. صحنه با اين دو يار همراه خيلى جالب بود. اين بار سر غلام بر زانوى اكبر بود.
نقل از حسين عموشاهى، روايت حماسه، ص ٧٣- ٧٤
...