ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٧ - ملحفه سفيد نورانى
مىكرد كه ناگهان همان آقا رو به برادرم كرده گفت:
فلانى حالا كه ايام عاشورا است به نوبت دكتر هم يكى دو روز مانده بياييد فلانى را برداريم با هم براى زيارت حضرت معصومه، عليهماالسلام، به قم برويم.
مسافرت ما به قم با روز عاشورا همزمان شد در حرم حضرت معصومه، عليهماالسلام، قيامتى بر پا بود. از زمين و زمان ناله يا حسين به سوى آسمان بلند بود. در حالى كه دستش را روى شانهام گذاشته بود گفت:
حالشو دارى كه امشب در مسجد جمكران بمانيم؟ گفتم: بله! گفت: همه راضى هستند فقط منتظر نظر تو بوديم ... ساعتى بعد از اذان مغرب و عشا بود كه از طرف در جنوبى وارد محوطه مسجد جمكران شديم، جماعتى با آن وضع در طول عمر نديده بودم در صحن مقابل در اصلى مسجد جا براى سوزن انداختن نبود. مردم در حال انجام مراسم شام غريبان بودند، گويى هيچكس متوجه بغل دستى خود نيست، هر كس در حال خود بود ... پس از مدتى گشتن با راهنمايى يكى از خدمه مسجد در يك گوشه حياط كمى جا پيدا كرديم و زيراندازى پهن نموده و نشستيم. از مشاهده حال معنوى مردم وضع خودم را فراموش كرده بودم. تحت تأثير آن فضا حالى به من دست داد كه نه متوجه كسى بودم نه كسى را مىديدم و نه حتى چيزى مىتوانستم بيان كنم فقط يك لحظه ديدم بى اختيار دارم اشك مىريزم ... نمىدانم چطور شد كه به ياد آن حرف فاميلمان افتادم كه گفت: اين خاندان آن قدر كريماند كه هيچ اميدى را نااميد نمىكنند. با صداى نسبتاً بلندى كه بيشتر شبيه ناله بود هى تكرار مىكردم: آقا جان اميد اين ميهمان روسياهت را نااميد نكن تو را قسم مىدهم به جدهات زهرا، عليهاالسلام، به خون عمهات زينب و ... بى اختيار اشك از چشمانم سرازير بود ...
نمىدانم چقدر گذشت كه احساس كردم چشمانم سنگين مىشود. ساكى را كه همراه داشتم جلوتر كشيدم و سرم را به آن تكيه دادم. در حالى كه پلكهاى چشمم روى هم افتاده بود به همهمه مردم گوش مىدادم و گاهى هم با شنيدن ناله دلسوزى خدا را به امام حسين، عليهالسلام، و يا به امام زمان، عليهالسلام، و ... قسم مىدادم كه به خاطر نيت پاك اين عزاداران به من هم لطف و عنايتى بنمايد.
يادم هست كه در عالم بين خواب و بيدارى خطاب به آقا امام زمان، عليهالسلام، در دل مىكردم. يك لحظه احساس كردم وضع عوض شد مرا در مجلس مجللى وارد كردند كه تقريباً همه در آنجا شاد بودند ولى از آنجا كه من در همان حال هم به مريض بودن خودم واقف بودم لذا از اين نظر ناراحت بودم، مردم و همراهانم و خيلى از آشنايان ديگر در مجلس حضور داشتند و در ضمن رفت و آمدها مواظب حال من بودند و از من احوالپرسى مىكردند. يك وقت ديدم آقايى خطاب به افرادى كه در اطراف من نشسته بودند گفت: اين پارچه را (ملحفه سفيد درخشانى را كه در دست داشتند) روى فلانى بكشيد تا راحتتر باشد. وقتى آن پارچه را روى من انداختند احساس راحتى خاصى به من دست داد. لحظهاى بعد بهمراه دستى كه بر شانهام نهاده شده بود صدايى به گوشم رسيد بلافاصله از خواب بيدار شده سر خود را بلند كردم ديدم يكى از دوستانم نگران شده است كه مبادا حالم بر هم خورده باشد به او گفتم:
حالم خوب است نگران نباش. اما يك چيز عجيبى را كه در خود احساس كردم اين بود كه از وقتى كه اين ناراحتى را پيدا كرده بودم هميشه موقع بيدار شدن از خواب تپش قلب و سرگيجه توأم با هيجان بر من عارض مىشد. اما اين بار نه تنها از چنين حالتى خبرى نبود بلكه احساس مىكردم از هميشه سرحالترم. درست كه اطراف خودم نگاه كردم متوجه شدم كه جز يكى دو نفر هيچ كدام از همراهانم نيستند در ضمن از انبوه جمعيت خيلى كاسته شده است از بغل دستى خودم سؤال كردم:
بقيه كجايند. گفت:
رفتند داخل مسجد تا دو ركعت نماز بخوانند. گفتم:
پس چرا منو خبر نكردند؟ گفت:
ديدند تو خسته شدهاى و خوابت برده نخواستند بيدارت كنند. بعد