ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦١ - جمال يوسف
را زينت داده و شب و روز در عيش و نوش به سر مىبرند، به وسيله آنان هرگونه ستم و تجاوز و ترس و وحشت هولانگيزى روا داشته مىشود. پيشوايان بدكار، پادشاهان فاسق و وزراى خيانتكار در آنجا گرد آيند و فرزندان ايران و روم را به خدمت گمارند، اگر كار خوب ببينند اعتنا نكرده و به آن عمل نمىكنند و چنانچه گناه و زشتى مشاهده كنند از آن جلوگيرى و ممانعت نمىنمايند. در آن هنگام اندوه عمومى و گريه طولانى پديد مىآيد!
بيچاره مردم بغداد! كه در نتيجه سلطه و هجوم مغولان پايمال گردند! مغولان مردمانى هستند كه چشمانى ريز دارند! صورتشان همچون سپر چكش خورده، پهن و گرد است، لباس رزم مىپوشند و مسلح و دليرند. پادشاه آنان از همان جا (خراسان) كه سلطنت عباسيان آشكار گشتخواهد آمد، صداى وى درشت و مردى نيرومند و داراى همتى بلند است، به هر شهرى كه مىرسد آن را فتح مىكند و هر پرچمى كه بر ضد او افراشته شود، سرنگون مىگردد.
آرى چون اوصافى را كه در سخنان حضرت على، عليهالسلام، آمده است در شما مشاهده كرديم و شما را چنين يافتيم، يقين كرديم كه اگر با شما از در دوستى درآييم ايمن خواهيم بود و به همين علت نزد شما آمديم.
هولاكو با شنيدن حرفهاى يوسف، لبخندى مغرورانه زد و نگاهى به سران لشكرش انداخت. خشنودى در نگاه همه آنها موج مىزد. هولاكو فرمان داد همان لحظه اماننامهاى بنويسند و به يوسف گفت:
- در صورت فتح عراق و سقوط بغداد، شهر حله و ديگر شهرهايى كه تقاضاى امان كردهاند، در امان هستند. به تمام سران لشكرم فرمان مىدهم كه در صورت فتح بغداد، شهرهاى امان خواسته را از حمله سربازان تحت امرشان حفظ كنند.
اماننامه كه نوشته شد هولاكو آن را مهر زد و به دستيوسف داد: برو كه هم خودت و هم مردم تمامى اين شهرها در امان هستند.
دل يوسف لبريز از شوق و شادمانى شد. با همه وجودش خدا را سپاس گفت و همان لحظه از دلش گذشت كه يك راستبه نجف برود تا از مولايش تشكر كند. هولاكو به يوسف اجازه مرخصى داد و او اماننامه را در جاى امنى روى اسبش گذاشت و بسرعتبه سوى عراق تاخت.
صداى كوبه در دل فاطمه را از جا كند. از وقتى يوسف رفته بود هيچ خبرى از او نداشت. جمالالدين بسرعتبه طرف در دويد. صداى پاى اسب پدرش را مىشناخت فاطمه اما جرات نكرد. مىترسيد دوستان مجدالدين و ابنالعز برايش پيغام بدى بياورند.
جمالالدين در را گشود و سيماى خسته اما شادمان پدر را كه ديد از عمق وجودش فرياد زد: پدر برگشتى؟!
يوسف از اسب فرود آمد و همان جا ميان كوچه جمال را در آغوش گرفت. فاطمه از شنيدن صداى خنده پدر و پسر، پر درآورد. يوسفش به سلامتبرگشته بود. يوسف سربلند همراه با جمالالدين پا به حياط خانه گذاشت:
- ديدى كه برگشتم و سياهپوش نشدى.
فاطمه ميان گريه خنديد: چطور خدا را شكر كنم؟
- من كه به شكرانه اين سربلندى، يكراستبه نجف رفتم. از اين به بعد ديگر جاى وحشت و نگرانى نيست. فردا بعد از طلوع سپيده، هر سه به نجف مىرويم و با زيارت اميرالمؤمنين آخرين دلنگرانيها را هم از دلمان پاك مىكنيم. بعد از اين حله، كربلا، نجف، كوفه، كاظمين و سامرا اماننامه دارند و هيچ سرباز مغولى حق ندارد پا به اين شهرها بگذارد.
- هولاكو چطور راضى شد؟!
- اين اعجاز اميرالمؤمنين بود. صدها سال پيش، پيشبينى فتح مغول را فرموده بود. روايتحضرت را در مورد حمله مغول كه گفتم هولاكو همان لحظه حتى بدون مشورت با سران لشكر و مشاورانش اماننامه را مهر كرد. بعد از اين هيچ خطرى ما را تهديد نمىكند. ما در پناه اميرالمؤمنين و فرزندانش در امان هستيم. جمالالدين با افتخار نگاهى به پدرش انداخت و گفت: يعنى ديگر
ادامه در صفحه ٨٧