ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٠ - جمال يوسف
چارهاى جز صبورى نيست. از خانه بيرون رفت. جلوى در سيد مجدالدين و فقيه ابنالعز كه هر دو از بزرگان حله بودند و همراه يوسف اماننامه براى هولاكو نوشته بودند، با ديدن يوسف جلو آمدند و او را در آغوش گرفتند.
سيد مجدالدين كنار گوش يوسف گفت: اميدواريم سربلند برگردى. اگر كهولتسن نبود حتما خودم به اين سفر مىرفتم.
فقيه نيز پيشانى نورانى يوسف را بوسيد و گفت: تا برگردى در جوار حرم اميرالمؤمنين برايت دعا مىكنم. تنها كارى كه از دست من پيرمرد براى جوانمردى چون تو ساخته است.
يوسف دست فقيه را بوسيد و گفت:
- به پشتوانه همين دعاها دل به خطر سپردهام. هواى خانوادهام را داشته باشيد. آنها در اين شهر خالى از سكنه، بدون من روزهاى سختى در پيش دارند.
- نگران نباش آنها را همراه خانواده خودمان به حريم اميرالمؤمنين، عليهالسلام، مىبريم و نمىگذاريم سختى بكشند. اگر بتوانى اماننامه را امضاء كنى دين بزرگى بر گردن اين مردم خواهى داشت.
يوسف سوار بر اسب شد و همراه دو فرستاده هولاكو از آنها دور شد. فاطمه در را پشتسر آنها بست و روى زمين كنار ديوار نشست و گذاشت اشكهايش بىامان ببارند. جمالالدين جلوى مادر زانو زد و گفت: گريه نكن. پدر به سلامتبرمىگردد.
فاطمه سر او را در آغوش گرفت و زير لب ناليد: خدا كند ...
هولاكو در زره جنگى با كلاهخودى آهنين و شمشيرى آخته بر كمر، هيبتى ترسناك به خود گرفته بود و دور تا دور او فرماندهان جنگى مغول با چشمانى خونبار و بىرحم ايستاده بودند. موضوع ديدار و ملاقات پادشاهشان عجيب بود. شمشير آنها به احدى رحم نكرده بود و هر جا كه رفته بودند خون و آتش و ويرانى به جا گذاشته بودند و به كسى فرصت التماس و امانخواهى هم نداده بودند. حالا هنوز در ايران بودند كه از عراق درخواست امان رسيده بود. شيخ يوسف سديدالدين بزرگ آل مطهر در حله، در كمال آرامش خاطر و خونسردى پا به كاخ هولاكو گذاشت. نه آن هيبت و عظمت دلش را لرزاند و نه آن چشمان خونآشام و وهمناك. هولاكو او را كه ديد بدون مقدمه گفت: چطور جرات كرديد با من مكاتبه كنيد و تسليم خود را اظهار نماييد؟ چطور جرات كرديد به ديدار ما بياييد با اينكه هنوز معلوم نبود دستور من در زمينه فتح عراق، تسخير بغداد و دستگيرى خليفه بغداد چيست؟ از طرفى آيا اطمينان داشتيد كه من امانخواهى شما را مىپذيرم و با شما صلح مىكنم و از نزد ما به سلامتخواهيد رفت؟
يوسف نفس عميقى كشيد و گفت: ما اين كار را بدون پشتوانه نكردهايم؟
- پشتوانه؟ از كدام پشتوانه حرف مىزنى؟
- روايتى از اماممان حضرت اميرالمؤمنين، عليهالسلام، به ما رسيده كه در آن حضرت مىفرمايند:
زوراء ١ ... مىدانى زوراء چيست؟ سرزمينى است داراى درختان گز كه ساختمانهاى محكمى در آنجا بنا مىشود، مردم بسيارى در آن سرزمين سكونتخواهند داشت و مردان و اميرانى در آنجا به وجود خواهد آمد. فرزندان عباس آن سرزمين را مقر سلطنتخود قرار مىدهند و از زر و سيم كاخهاى خود