ماهنامه موعود
(١)
حماسه دينى در ادب پارسى
٣٨ ص
(٢)
باذل
٣٨ ص
(٣)
حمله حيدرى
٣٨ ص
(٤)
على در قرآن
٤٣ ص
(٥)
نگاهى به تاريخچه برگزارى اجلاس دو سالانه بررسى ابعاد وجودى حضرت مهدى (عج)
٤٤ ص
(٦)
اجلاس مقدماتى
٤٤ ص
(٧)
اولين اجلاس
٤٥ ص
(٨)
محورهاى مقالات در اولين اجلاس
٤٥ ص
(٩)
دومين اجلاس
٤٦ ص
(١٠)
محورهاى مقالات در دومين اجلاس
٤٦ ص
(١١)
سومين اجلاس
٤٦ ص
(١٢)
موعود خداپرستان
٤٧ ص
(١٣)
مهدى، عليه السلام، موعود شيعه و اهل سنّت
٤٩ ص
(١٤)
برترين عبادت
٥٣ ص
(١٥)
رنگ روياهاى من
٥٦ ص
(١٦)
جمال يوسف
٥٨ ص
(١٧)
عذر تقصير به پيشگاه امام عصر، عليه السلام
٦٢ ص
(١٨)
1 در آيات قرآنى و تفاسير اهل سنّت
٦٣ ص
(١٩)
2 در كتب روايى اهل سنّت
٦٥ ص
(٢٠)
3 مبحث انتظار فرج امام زمان، عليه السلام
٦٦ ص
(٢١)
4 وجوب بيعت با امام عصر، عليه السلام
٦٦ ص
(٢٢)
ميعادگاه منتظران
٦٨ ص
(٢٣)
يك كتاب در يك نگاه
٧١ ص
(٢٤)
اخبار موعود
٧٢ ص
(٢٥)
شبكه اطلاع رسانى موعود راه اندازى مى شود!
٧٢ ص
(٢٦)
نگارش مقالات دايرةالمعارف ويژه موعود آخرالزمان آغاز شد!
٧٢ ص
(٢٧)
پيغام سروش
٧٣ ص
(٢٨)
ملحفه سفيد نورانى
٧٤ ص
(٢٩)
حديث نياز
٧٩ ص
(٣٠)
فرقه ها و مهدويت
٨٠ ص
(٣١)
2 بابيه و بهائيه
٨٠ ص
(٣٢)
بابيه
٨٠ ص
(٣٣)
بهائيه
٨٢ ص
(٣٤)
بهائيه پس از بهاءاللَّه
٨٤ ص
(٣٥)
نگرشى به زيارت آل ياسين
٩٠ ص

ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٩ - جمال يوسف

است تو به دربار هولاكو بروى تنم مى‌لرزد.

- خودت كه شنيدى وقتى جواب امان‌نامه آمد. فرستاده هولاكو گفت: او گفته اگر دلهاى ما هم همان گونه كه در نامه اظهار كرده‌ايم باشد، به نزد او برويم. براى اينكه ثابت كنيم همين طور است‌بايد برويم. در ضمن ما در نامه‌مان نوشته‌ايم كه همه تسليم هستيم و امنيت و آسايش مى‌خواهيم، ما كه نگفته‌ايم كه مى‌خواهيم با آنها بجنگيم.

- اصلا مگر فرزند چنگيز كسى است كه اين حرفها را بفهمد؟

- ما دل به آنها سپرده‌ايم كه صاحب اين سرزمين مقدس هستند. اين سرزمين متعلق به بهترين عزيزان خداست. همانها ما را از خطر نجات مى‌دهند.

- يوسف! من هم به اندازه تو به صاحبان اين سرزمين اعتقاد دارم. اما چرا از بين سيد مجدالدين و فقيه ابن‌العز كه اين امان‌نامه را نوشتند، تو پذيرفتى كه به بارگاه هولاكو بروى؟

- نمى‌دانم! حس مى‌كنم بايد خطر اين سفر را به جان بخرم. براى اينكه جمال‌الدين شاهد جنگ و حمله و قحطى نباشد. به خاطر اينكه همه در آرامش و آسايش زندگى كنند. تو هم به جاى اين همه نگرانى، دعا كن! من هم قبل از سفر به سوى ايران، براى تجديد قوا و دلگرمى به كربلا و نجف مى‌روم و از اجداد طاهرينم مدد مى‌خواهم.

فاطمه اشكهايش را به آرامى پاك كرد و گفت: كاش آرامش دل تو را من داشتم.

يوسف لبخند مهربانى زد و گفت: دعا مى‌كنم خدا به دلت آرامش بدهد. اما اگر نگرانم نبودى دلگير مى‌شدم. زنى مهربان چون تو بايد هم نگران همسرش باشد. اما من فرزند فاطمه زهرا، عليهاالسلام، هستم. تو فكر مى‌كنى مادرى چون زهراى مرضيه، عليهاالسلام، فرزندى تنها و بدون پناه چون يوسف را تنها مى‌گذارد؟

با اين كلام آرامشى شيرين وجود فاطمه را دربرگرفت. از جا بلند شد، شمع بالاى بستر جمال‌الدين را برداشت و گفت: از روى جده‌ات زهرا، عليهاالسلام، خجالت مى‌كشم ... چه كنم كه تو را به اندازه همه عالم دوست دارم.

يوسفى لبخندى زد و گفت: همين براى من كافى است.

فرستادگان هولاكو پشت در خانه كوچك يوسف ايستاده بودند تا او را با خود به ايران ببرند. تلكم رو به علاءالدين گفت:

- اين مرد مى‌فهمد دارد چكار مى‌كند؟

علاءالدين سرى تكان داد و گفت: حتما مى‌فهمد وگرنه جرات نمى‌كرد به پاى خودش به كام مغول برود. اين سرزمين، سرزمين عجيبى است ...

يوسف، جمال‌الدين را در آغوش گرفت و بوسيد:

- تا آمدن من مواظب مادرت باش.

جمال لب برچيد، ولى سعى كرد جلوى ريختن اشكهايش را مردانه بگيرد:

- تو كه برمى‌گردى پدر؟

- معلوم است كه برمى‌گردم. من خيال ندارم بقيه عمرم را در ايران زندگى كنم!

سر بلند كرد، نگاهى به چشمان اشكبار فاطمه انداخت و رو به جمال‌الدين گفت: در تمام دنيا سه چيز را دوست دارم. مادرت، تو و حله.

فاطمه جلو آمد: يوسف تو را به جدت اميرالمؤمنين، عليه‌السلام، مرا سياهپوش نكنى!

- پناه بر خدا زن! چه سوگند غريبى! عمر به دست‌خداست. نيت من خير است. من مى‌روم تا براى اين مردم وحشتزده و اضطرب از دشمن، امان‌نامه بگيرم، خدا هم از دل من با خبر است، پس ياريم مى‌كند. نگران نباش.

تلكم از پشت در داد زد: شيخ يوسف چه مى‌كنى؟ راه درازى در پيش داريم بيا. يوسف صدايش را بلند كرد و گفت: آمدم ... آمدم ...

دوباره جمال‌الدين را بوسيد و با نگاهش به دل فاطمه اطمينان داد كه‌