ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٤ - ملحفه سفيد نورانى
ملحفه سفيد نورانى
سيدصادق سيدنژاد
ماشين هنوز چند صندلى خالى داشت. كنار دست من طرف پنجره هم خالى بود. شاگرد راننده مرتب داد مىزد:
قم، قم، قم فورى، داخل شهر، بدو كه رفتيم ... من از بس كه عجله داشتم اين پا و آن پا مىكردم و گاهى به گونهاى كه فقط خودم و شايد يكى دو نفر مىشنيدند، مثلًا به عنوان اعتراض مىگفتم:
بابا، پس كى مىخواهيد راه بيفتيد؟ عليرغم غر ولندهاى من هيچكس با من همصدا نشد. بالاخره ديدم چارهاى نيست بايد دندان روى جگر گذاشت و صبر كرد. ساكت نشستم، و ظاهراً مشغول تماشاى مسافرها و ماشينهايى كه در حال سوار و پياده كردن مسافر بودند شدم. در عالم خودم بودم كه صدايى به گوشم خورد، برگشتم ديدم آقايى بالا سرم ايستاده، به من گفت:
آقا ببخشيد شما تنهاييد؟
سريع خودمو جمع كردم و گفتم:
بله خواهش مىكنم، بفرماييد و بلند شدم تا كنار پنجره بنشيند. وقتى نشست و ساك دستىاش را زير صندلى گذاشت. رو به من كرد و گفت:
آقا مزاحم كه نشديم؟ گفتم:
اختيار داريد شما ببخشيد كه من اول متوجه نشدم و ... طولى نكشيد كه ماشين راه افتاد از شهر كه خارج شديم كمكم غروب نزديك مىشد و آفتاب چون پيرمردى خسته، عصازنان دور مىشد و تاريكى بدنبال آن آهسته آهسته به همه جا سايه مىانداخت. عليرغم تاريك شدن هوا داشتم مجلهاى را كه همراهم بود ورق مىزدم و عناوين مطالب و عكسهاى آن را نگاه مىكردم وقتى رسيدم به صفحه حوادث كمى بيشتر مكث كردم مطالب مختلفى چون خبر تصادف، دزدى، قاچاق، آتشسوزى و ... در آن به چشم مىخورد كه خبرنگار مجله يا مسؤول صفحه مزبور با بهرهگيرى كامل از شيوههاى رايج روزنامهنگارى يا به اصطلاح خودشان ژورناليستى آنها را با تعابير و سوتيترهاى مخصوصى كه هيجانآور باشند كنار هم آورده بود. از بين همه آنها يك مورد بيشتر توجهم را جلب كرد و ناخودآگاه گفتم:
عجب روزگارى شده نه رحمى مانده نه انسانيتى و ... مسافر بغل دستى من كه خيال كرده بود با او هستم. بلافاصله گفت:
مگر چى نوشته؟
در حالى كه آن مطلب را به او نشان مىدادم مجله را طرف او برده گفتم:
اينو بخوانيد ...
مجله را گرفت و مشغول خواندن شد معلوم بود به خاطر كم بودن نور با مشكل آن را مىخواند. بعد از خواندن رو به من كرد و گفت:
اى آقا اين كه چيزى نيست، هر روز صدها از اين بچهها پدر و مادرهاى پير خودشان را از خانه بيرون مىكنند، خيلى هم با غيرتهايشان لطف كرده آنها را به خانه سالمندان و ... مىفرستند ... بعد اضافه كرد:
اينها هنوز اول كار است بگذار صبح دولت اعمال ما خودشو نشان بدهد آن وقت ببين شاهد چه حوادثى خواهيم بود.
در اين لحظه كه او گرم صحبت بود پيرمردى با نزديك شدن ماشين به مرقد حضرت امام خمينى (ره) شروع كرد به صلوات فرستادن ... بعد از آنكه صلوات فرستاديم، در حالى كه مسافر همراه من روى خود