ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٥ - ملحفه سفيد نورانى
را به طرف مرقد امام برگرداند، گفت:
خدا رحمت كند اين مرد بزرگ، اين مسيح زمان را چقدر براى بيدار شدن ما تلاش كرد. گاهى با محبت و گاهى با نهيب زدن بارها مىفرمود:
عالم محضر خداست در محضر خدا گناه نكنيد. در انجام وظايف فردى، اجتماعى خودتان كوتاهى نكنيد تا جامعه سالم داشته باشيد. ولى ما گوش نكرديم و يا اگر گوش هم داديم زود فراموش كرديم گرفتار دنيا شديم، هر چه بيشتر به دنيا رسيديم حريص و حريصتر شديم مثل آب دريا بود هر چه بيشتر مىخورديم بيشتر تشنه مىشديم. كار ما به آنجا رسيد كه محور ارزشهاى اغلب ما پول و ثروت و مقام و ... شد در نتيجه هر روز بيشتر از قبل از خدا و پيامبر غافل شديم. همين طور پشت سر هم يك ريز داشت صحبت مىكرد براى اينكه من هم بتوانم چند كلمهاى بگويم حرف او را قطع كرده گفتم:
اى آقا معلوم كه خيلى دل پرى دارى؟
در پاسخ گفت:
چرا دلم پر نباشد؟ اين همه شهيد دادنها و اين همه ضرر و خسارت تحمل كردن ملت بى جهت بود؟ آيا جز اين بود كه مىخواستيم خوب شويم و جامعه خوب داشته باشيم؟ و گر نه زمان طاغوت كه نان و آب و عيش و نوشمان براه بود. پس چرا حالا به اين وضع دچار شدهايم؟ جوان ديروز ما چطور شده بود در حالى كه اسير بعثىها بود حاضر نمىشد با يك خبرنگار غير مسلمانى كه پوشش مناسبى نداشت مصاحبه كند ولى امروز عكس فلان فوتباليست يا هنرپيشه غربى را روى پيراهن خود مىزند و افتخار هم مىكند. شيعهاى كه معتقد است در هر هفته حداقل يكبار پرونده اعمالش به حجت خدا و امام زمان، عليهالسلام، نشان داده مىشود و آن وجود مبارك از مشاهده گناهان او مكدر مىگردد، اينگونه عمل مىكند؟ آيا توجه داريم كه با اعمال نسنجيده خودمان چقدر دل امام زمان، عليهالسلام، را به درد مىآوريم؟ ... بعد آهى كشيد و ساكت شد.
چند لحظه بعد خطاب به من گفت:
شما در قم زندگى مىكنيد؟
گفتم: بلى! ولى چند وقتى است كه جهت انجام مأموريتى مجبورم صبح به تهران بيايم و عصرى برگردم. گفت:
خوش به حالتان، به خدا! قدر مكانى را كه در آن زندگى مىكنيد بدانيد؛ در بهشت زندگى مىكنيد و خبر نداريد.
... وقتى از حرم حضرت معصومه،، عليهماالسلام، و مسجد جمكران و ... حرف مىزد گويى مىخواست پر در آورد. بعد از لحظاتى نمىدانم چه شد كه دوباره صحبت بين ما دو نفر گل انداخت. ناگهان از من پرسيد:
پارسال كه ما آمده بوديم در اطراف مسجد جمكران ساختمان سازىهاى مفصلى در جريان بود بايد خيلى وضع آنجا عوض شده باشد، اين طور نيست؟
من هم بدون آنكه به روى خودم بياورم كه چند سالى است اصلًا جمكران نرفتهام، با يك حالت حق به جانب كه گويى همينالساعه از جمكران مىآيم گفتم:
جمعيت نگو اصلًا جا براى سوزن انداختن پيدا نمىشود و ... احساس كردم چشمانش پر از اشك شد و فورى صورتش را به طرف پنجره برگرداند ... كمى بعد گفت:
به خدا قسم اين خاندان كريماند؛ به دوست و دشمن عنايت دارند. اين ما هستيم كه قدرناشناسى مىكنيم حالا كه پيش آمده بگذار بگويم:
چند سال پيش نه جمكران را مىشناختم نه در بند اين امر بودم. مثل اغلب مردم مشغول زندگى روزمرهام بودم، يك روز صبح كه از خواب بيدار شدم ناگهان احساس كسالت عجيبى كه آن وقت سابقه نداشت مرا فراگرفت، متوجه شدم كه يك حالت غيرعادى پيش آمده است اما چرا؟ نفهميدم. با اين همه توجه چندانى نكردم به اين اميد كه زود برطرف مىشود يا يك ساعت ديگر ولى چند روز گذشت نه تنها حالم خوب نشد بلكه به نظرم مىرسيد كه هر روز حالم بدتر از روز گذشته مىشود. مجبور شدم كه به پزشك مراجعه كنم. عليرغم مراجعه به پزشكان متعدد نتيجهاى نگرفتم. كمكم به نگرانيم افزوده شد. پس از انجام آزمايشها و عكسبردارىهاى مكرر، پزشكهاى شهرستان به من گفتند: شما يك ناراحتى خونى پيدا