ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٨ - جمال يوسف
جمال يوسف
مريم ضمانتىيار
فاطمه دستى به پيشانى جمالالدين كشيد. آرام بوسهاى بر گونه او زد و كنار يوسف نشست. يوسف قرآن را بست و بوسيد. زن بغض گلويش را فرو خورد و گفت:
- جمالالدين مرتب از من مىپرسد كه تو چرا بايد به سفر بروى. او فهميده كه تو مىخواهى خودت را به كشتن بدهى! يوسف پسرمان هنوز خيلى كوچك است. او فقط نه سال دارد، زود است كه يتيم شود.
يوسف دستش را روى دست لطيف و نرم جمالالدين گذاشت و آرام او را نوازش كرد:
- خدا نكند! چه كسى گفته من مىخواهم خودم را به كشتن بدهم و يا قرار است جمالالدين يتيم شود؟
- دل من گفته، دل من مىگويد!
- به خدا پناهش بده. نگران نباش.
- آخر چرا تو بايد به اين سفر بروى؟ حله كجا و ايران كجا؟ جداى از اينكه اين سفر بسيار طولانى است، تازه تو دارى به پاى خودت به كام مرگ مىروى. تو كه مىدانى هولاكو چقدر بىرحم است. مگر او خدا و دين مىفهمد كه شما از او امان مىخواهيد؟ تو بهتر از من مىدانى كه مغول به احدى رحم نمىكند.
- همين مغول وحشى تا ايران آمده، چيزى نمانده به عراق برسد.
- اين را مىدانى و مىخواهى به پاى خودت به كاخ هولاكو بروى؟
- چارهاى نيست. بايد بروم. جان مردم عراق در خطر است.
- مگر تو نگهبان جان مردم عراقى؟
- نه ... معلوم است كه نيستم. نگهبان همه ما خداست. ولى خودت كه مىدانى تمام مردم كربلا و نجف، كاظمين و سامرا، خانه و زندگيشان را از ترس رها كرده و با كوزه آب و تكه نانى خشك و با وحشت و اضطراب پناهنده بارگاه ائمه، عليهمالسلام، شدهاند. مردم حله هم كه سر به بيابان و نيزارهاى اطراف گذاشتهاند و آنها هم كه توانستهاند به كربلا و نجف پناه بردهاند. ما هم كه ماندهايم فقط براى دريافت جواب از هولاكوست.
- مگر من نمىدانم كه اينها را برايم مىگويى؟ من خودم هر شب كه مىخوابم كابوس مىبينم و بىاختيار فكر مىكنم صداى پاى اسبان مغول در كوچه خلوت حله به گوش مىرسد.
- ما بايد سعى خودمان را بكنيم. اگر پاى مغول به عراق برسد، جز ويرانى چيزى به همراه نخواهد داشت. جمالالدين غلتى زد و بيدار شد. مادر و پدرش را كه بالاى سرش ديد، بلند شد و نشست:
- اتفاقى افتاده؟ مغولها آمدهاند؟
يوسف، جمال را در بغل گرفت و بوسيد:
- نه عزيز دلم. نه پسرم. نترس بخواب. ما اينجا در پناه جدمان اميرالمؤمنين و امام حسين، عليهماالسلام، در امان هستيم.
جمالالدين چشمهايش را روى هم گذاشتخوابيد و با نوازشهاى پدر خيلى زود به خواب رفت. او هم با همه كودكى در طول روز آنقدر درباره مغولها و وحشتحمله آنها مىشنيد كه شب دچار وحشت و كابوس مىشد.
يوسف آهستهتر گفت: نگران نباش آرام بگير. ببين اين طفل معصوم از پريشانىهاى تو چطور آشفته شده و در خواب هم دچار وحشت است.
- چه كنم؟ از تصور اينكه قرار