ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٨٧ - بهائيه پس از بهاءاللَّه
ادامه از صفحه ٦١:
مغولها به ما حمله نمىكنند؟
- نه پسرم، نه عزيز دلم. ما در امان هستيم.
اولجايتو از نوادگان هولاكو در حالى كه در سرسراى كاخش در سلطانيه قدم مىزد و به چمنزار زيباى پيش رويش نگاه مىكرد، در فكر كارى بود كه كرده بود. كارى كه سخت از آن پشيمان شده بود و به فكر چارهاى براى جبران آن بود.
بيش از اين طاقت نياورد و به مشاوران حاضر در كاخ گفت: ساعتى پيش در اندرون كاخم بودم كه عصبانى شدم و يكى از همسرانم را سه طلاقه كردم. حالا سخت پشيمانم و نمىدانم چه كنم.
يكى از مشاورين رو به سلطان گفت: فقهاى اهل سنت مىگويند: آن زن، ديگر همسر شما نيست. چون او را سه طلاقه كردهايد. نمىتوانيد رجوع كنيد و يا دوباره او را عقد كنيد مگر اينكه شخص ديگرى با او ازدواج كند، بعد او را طلاق بدهد. آنگاه شما مىتوانيد با عقد جديد و شرايط جديد او را به همسرى مجدد خود انتخاب كنيد.
اولجايتو اخمهايش را در هم كشيد و گفت: اين شافعىها هم چه حرفهايى مىزنند! شما كه در هر مسالهاى فتواهاى مختلفى داريد، در اين مساله قول و حرف ديگرى نيست؟
- نه قربان. همه در اين مساله اتفاق نظر داريم.
يكى از حاضرين كه پيرمردى موى سپيد و كهنسال بود گفت: ولى قربان من پيشنهادى دارم. چشمان اولجايتو درخشيد. بگو شايد مشكل ما را حل كند.
- در حله فقيهى زندگى مىكند كه فتوا به باطل بودن اين طلاق مىدهد.
فقيه شافعى با عصبانيت گفت: اگر جمالالدين حلى را مىگويى كه مذهب او باطل است! اولجايتو رو به پيرمرد گفت: چه كسى را مىگويى؟
پيرمرد قدمى جلو گذاشت و گفت: جمالالدين حسن بن يوسف سديدالدين از آل مطهر فقيه شيعه در حله. شافعى بلندتر گفت: او عقل ندارد و پيروانش هم بىخرد و نادان هستند. براى شاه سزاوار نيست كه كسى را به دنبال چنين شخصى بفرستد. در حاليكه فقها و بزرگان مذاهب چهارگانه در خدمتشما هستند. اولجايتو كه نگران از دست دادن آن زن جوان بود گفت: مهلتبدهيد. ضرر ندارد او را ببينيم. سريعا فرستادهاى را به حله بفرستيد و بگوئيد اين فرد را نزد ما بياورد.
فرستاده پادشاه مغول راهى حله شد تا به نزد علامه حلى برود. همان جمالالدين پسر يوسف كه هم اكنون در سايه آرامش حله به مرجعيتشيعه رسيده بود و شاگردان بسيارى در محضر او درس مىخواندند. آرامش بعد از طوفان، حكمرانان مغول را تسليم فرهنگ و تمدن اسلام كرده بود و آنها اسلام آورده بودند، اگر چه اولجايتو مذهب شافعى را پذيرفته بود. اما مذهبش از اعتقاد نياكان بتپرست و خونريزش براى عموم مردم قابل تحملتر بود.
فرستاده اولجايتو منتظر خبر بود و همسر جمالالدين با چشمانى اشكبار جلوى در ايستاده بود و راه را بر جمال گرفته بود:
- بگذارم به همين راحتى به دربار پادشاه مغول بروى؟ آنها همه خونريز و وحشى اند.
جمالالدين لبخند زد و گفت: درست مثل مادرم، وقتى كه پدر به ديدار هولاكو مىرفت. عزيز دل من! يك مساله فقهى پيش آمده و اولجايتو يك سؤال دارد. دوران جنگ و خونريزى هم كه تمام شده.
- نمىگذارم. من به اينها اعتماد ندارم.
- ببين سمانه من! اينها كه از هولاكو بدتر نيستند. دوره و زمانه هم كه عوض شده.
- به من و بچههايمان رحم كن.
- نترس ... اتفاقى نمىافتد.
- تو چرا مىخندى؟
- چكار كنم؟ گريه كنم؟