ماهنامه موعود
(١)
حماسه دينى در ادب پارسى
٣٨ ص
(٢)
باذل
٣٨ ص
(٣)
حمله حيدرى
٣٨ ص
(٤)
على در قرآن
٤٣ ص
(٥)
نگاهى به تاريخچه برگزارى اجلاس دو سالانه بررسى ابعاد وجودى حضرت مهدى (عج)
٤٤ ص
(٦)
اجلاس مقدماتى
٤٤ ص
(٧)
اولين اجلاس
٤٥ ص
(٨)
محورهاى مقالات در اولين اجلاس
٤٥ ص
(٩)
دومين اجلاس
٤٦ ص
(١٠)
محورهاى مقالات در دومين اجلاس
٤٦ ص
(١١)
سومين اجلاس
٤٦ ص
(١٢)
موعود خداپرستان
٤٧ ص
(١٣)
مهدى، عليه السلام، موعود شيعه و اهل سنّت
٤٩ ص
(١٤)
برترين عبادت
٥٣ ص
(١٥)
رنگ روياهاى من
٥٦ ص
(١٦)
جمال يوسف
٥٨ ص
(١٧)
عذر تقصير به پيشگاه امام عصر، عليه السلام
٦٢ ص
(١٨)
1 در آيات قرآنى و تفاسير اهل سنّت
٦٣ ص
(١٩)
2 در كتب روايى اهل سنّت
٦٥ ص
(٢٠)
3 مبحث انتظار فرج امام زمان، عليه السلام
٦٦ ص
(٢١)
4 وجوب بيعت با امام عصر، عليه السلام
٦٦ ص
(٢٢)
ميعادگاه منتظران
٦٨ ص
(٢٣)
يك كتاب در يك نگاه
٧١ ص
(٢٤)
اخبار موعود
٧٢ ص
(٢٥)
شبكه اطلاع رسانى موعود راه اندازى مى شود!
٧٢ ص
(٢٦)
نگارش مقالات دايرةالمعارف ويژه موعود آخرالزمان آغاز شد!
٧٢ ص
(٢٧)
پيغام سروش
٧٣ ص
(٢٨)
ملحفه سفيد نورانى
٧٤ ص
(٢٩)
حديث نياز
٧٩ ص
(٣٠)
فرقه ها و مهدويت
٨٠ ص
(٣١)
2 بابيه و بهائيه
٨٠ ص
(٣٢)
بابيه
٨٠ ص
(٣٣)
بهائيه
٨٢ ص
(٣٤)
بهائيه پس از بهاءاللَّه
٨٤ ص
(٣٥)
نگرشى به زيارت آل ياسين
٩٠ ص

ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٧٨ - ملحفه سفيد نورانى

حركتى به خودم دادم تا بلند شوم متوجه شدم كه حالم فرق كرده است؛ بلند شدم، به طرف وضوخانه راه افتادم ولى هر قدم كه برمى‌داشتم منتظر بودم سرگيجه قبلى يا تپش قلبم شروع شود ولى اصلًا از هيچكدام خبرى نبود ... بالاخره وضو گرفته به مسجد رفتم البته متوجه بودم كه يكى از همراهانم در حالى كه هواى مرا دارد پشت سر من قدم به قدم بدنبال من مى‌آيد. بعد از خواندن نماز زود برگشتم تا دوستانم نگران نشوند ... وقتى به پيش آنها رسيدم، احساس كردم كه همه آنها به طور خاصى به من نگاه مى‌كنند و رفتار و كردار مرا زير نظر دارند راستش خود من هم يك وضع غيرعادى مخصوصى در بدنم احساس مى‌كردم ولى آن را نتيجه تأثير فضاى معنوى محيط مسجد جمكران مى‌پنداشتم ... يك وقت ياد آن جريان خواب و ملحفه سفيد و ... افتادم و با ناباورى به خودم گفتم:

يعنى ممكن است كه مورد توجه آقا امام زمان، عليه‌السلام، واقع شده باشم؟ اين بود كه بى‌اختيار اشك از چشمانم سرازير شد. اين عمل من همه را متحير ساخته بود كه چه شده است. بالاخره به هر نحوى بود ماجراى خوابم را براى آنها تعريف كردم، تقريباً همه آنها هم شروع كردند به گريه به گونه‌اى كه هر كس از كنار جمع ما رد مى‌شد متوجه غيرعادى بودن وضع ما مى‌شد و با تعجب به ما نگاه مى‌كرد ... بعد از اين پيشامد ساعت به ساعت حال من بهتر مى‌شد. ديگر نه از تپش قلب بعد از خواب خبرى بود و نه از سرگيجه و نه ... در روز مقرر وقتى به بيمارستان جهت ادامه معالجات و تهيه خون و ... مراجعه كرديم قبل از اينكه نزد دكتر برويم طبق معمول چند آزمايش مربوط به تغيير وضع خون و عكس‌العمل بدن در مقابل خون جديد و وضعيت خون‌سازى آن و ... انجام شد وقتى نتايج آزمايشها را گرفتيم به دكتر مراجعه كرديم؛ او بعد از معاينات معمول و چند سؤال از وضعم و همين طور بررسى نتايج آزمايشهاى جديد و مقايسه آن با مندرجات پرونده از من پرسيد:

اسم شما چه بود؟ وقتى جواب دادم گفت:

خيلى عجيب است. بعد دوباره شروع كردن به بررسى و مقايسه نتايج آزمايشها با مندرجات پرونده، حتى نسخه داروهايى كه برايم نوشته بود و چند وقت بود آنها را مصرف مى‌كردم، همه را مطالعه كرد ... در آخر گفت:

اين نتيجه آزمايشها واقعاً مال تو است فكر نمى‌كنى در آزمايشگاه اشتباهى رخ داده باشد؟ گفتم:

نمى‌دانم. كسى را فرستادند به آزمايشگاه تا برگه نتيجه آزمايش را را مجدداً با نتايج آزمايشها تطبيق دهند، وقتى ديد جواب همان است دستور داد آزمايشها تكرار شود و اين بار نتايج آزمايشها را در يك كميسيون پزشكى با مندرجات پرونده و برگهاى آزمايشهاى قبلى و ... مورد بررسى قرار دادند ... نتيجه همه بررسيها حكايت از آن بود كه اثرى از ناراحتى قبلى در بيمار ديده نمى‌شود ... مقرر شد كه باز تحت نظر پزشك خودم چند وقتى به درمان ادامه دهم تا تغييرات احتمالى مورد بررسى قرار گيرد ... چند ماه بعد باز آزمايشهاى قبلى تكرار شد ولى نتيجه همان بود ... حالا چند سالى از آن جريان مى‌گذرد، اصلًا از آن ناراحتى قبلى اثرى در بدن من به چشم نمى‌خورد در همان ماههاى اول داروها را قطع كرديم ديگر نه تعويض خون نياز بود نه ادامه مراقبت‌ها و ... من با شنيدن حرفهاى او كه بيش از يك ساعت بود با تمام وجود به آنها گوش مى‌دادم نه تنها خسته نشده بودم بلكه هر لحظه بيش از پيش مشتاق‌تر مى‌شدم ... همينطور گرم صحبت بوديم كه صداى راننده و متعاقب آن كم شدن سرعت ماشين ما را متوجه ساخت كه به قم رسيده‌ايم، وقتى از پنجره به بيرون نگاه كردم، ديدم در كنار رودخانه نزديك حرم، پل آهنچى، هستيم ... وقتى پياده شديم به او اصرار كردم كه شب را مهمان من باشد. ولى من هر چه اصرار كردم ايشان قبول نكرد در عين حال گفت:

دوستانم در جمكران منتظر من هستند، قبلًا با آنها قرار دارم. خداحافظى كردم. او راه افتاد. من بدون اينكه حركت كنم تا وقتى كه از كنار در اصلى هتل بهار به طرف حرم پيچيد با نگاه‌هايم او را بدرقه كردم.