ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٩ - خطبه تاريخى امام سجّاد عليه السلام
من فرزند من فرزند صالح مؤمنان و وارث انبيا و از بين برنده مشركان و امير و پيشواى مسلمانان و فروغ چشم جهادگران و زينت عبادتكنندگان و افتخار گريهكنندگانم.
كسى كه بردبارترين بردباران و افضل نمازگران از آلياسين و رسول ربّ العالمين است.
من پسر كسى هستم كه جبرئيل او را تأييد و ميكائيل او را يارى كرد.
من فرزند آنم كه از حرم مسلمانان حمايت كرد و با مارقين و ناكثين و قاسطين جنگيد و بر ضدّ دشمنان ناصب و عنود خود مجاهده نمود. او در بين قريش، انسانى با افتخار است كه قدم به اين زمين نهاد و اوّل شخصيّتى است در ميان مؤمنان كه دعوت ايمان را اجابت نموده و به دعوت خدا و پيامبرش لبّيك گفت.
آرى، او اوّلين سبقت گيرندگان به همه خوبىها و كوبنده متجاوزان و نابودكننده مشركان و تيرى از تيرهاى الهى سر منافقان و زبان حكمت عبّاد الهى كه پرستش خداوند مىكنند و نصرت خداوند و ولىّ امر الهى و بوستان حكمت خداوند و حامل علم خدا و مخزن علم است.
اوست كه جوانمرد است و بخشنده، زيبا و نيكو چهره و هوشمند و پاك، از سرزمين «حجاز» است و رضىّ خدا، پيشگام است و پيشواى بلند همّت، صابر و بسيار روزه گيرنده، مهذّب و بسيار عبادتكننده، قطع كننده پستىها و نسلهاى مشركان، پراكنده كننده حزبهاى كفر، از همگان پر جرئتتر و قوىتر و داراى اراده محكم و عزمى استوار و راسخ و از همه با صلاحيّتتر و خللناپذيرتر، اوست كه شير دلاور است؛ همان كسى كه در جنگها به هنگام به هم خوردن نيزهها و نزديك شدن پيشتازان جنگ، كافران را بمانند خُرد كردن سنگ آسياب، خُرد مىكرد و مىكوبيد و مانند طوفان كوبنده كه خار و خاشاك را در هم مىريزد، دشمنان را در هم مىريخت، شير حجاز و يكّه سوار «عراق»، كسى كه هم مكّى است، هم مدنى، هم خيفى[١] است، هم عقبى، هم بدرى است، هم احدى. اوست كسى كه در بيعت شجره، يكّه تاز ميدان بود و در هجرت هم، آقاى عرب و شير ميدان نبرد، وارث دو مشعر (مشعر و عرفات) و پدر دو سبط رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم، يعنى حسن و حسين. آرى اين است جدّ من، علىّ بن ابى طالب.»
حضرت بعد از اين معرفى از اميرالمؤمنين، حضرت على عليه السلام، در جايى كه جز دشنام و نكوهش و لعن و ياوه نسبت به او چيزى گفته نشده بود، فرمود:
«من فرزند فاطمه زهرايم، من فرزند خديجه كبرايم.
من فرزند كسى هستم كه از روى ظلم كشته شد.
من پسر كسى هستم كه سرش را از قفا بريدند.
من پسر تشنه كامى هستم كه با لب تشنه به شهادت رسيد.
من پسر كسى هستم كه پيكرش در زمين كربلا افتاده است.
من پسر كسى هستم كه عمّامه و عبايش ربوده شد.»
پس پيوسته مىفرمود: «من من» و به اين حديثِ بلند افتخار و حماسه، ادامه مىداد تا شيون مردم به گريه بلند شد. آرى مردم زار زار گريستند و صداى گريه و ناله، همه مجلس را فرا گرفت. در اين حال، يزيد ترسيد كه مبادا فتنه و انقلاب و آشوبى ايجاد شود، به مؤذّن فرمان داد، اذان بگويد.
او گفت: «الله اكبر» امام سجّاد عليه السلام فرمود: «هيچ چيزى از خدا بزرگتر نيست.»
او گفت: «اشهد ان لا اله الّا الله». حضرت فرمود: «موى و پوست و گوشت و خونم به يكتايى خداوند شهادت مىدهد.» و هنگامى كه مؤذّن گفت: «اشهد انّ محمّداً رسول الله»، حضرت از بالاى منبر به يزيد رو كرد و فرمود:
«محمّد، همين كه مؤذّن به رسالت او شهادت داد، آيا جدّ من است يا جدّ تو؟ اگر ادّعا كنى كه جدّ توست، دروغ گفتهاى و كافر شدهاى و اگر جدّ من است، پس چرا خاندان او را كشتى و آنان را از دم تيغ گذراندى؟ اگر او جدّ من است، پس چرا پدرم را از روى ستم كشتى؟ و مال او را تاراج نمودى و اهل بيت او را به اسارت گرفتى؟»
او اين جملات را گفت و دست برد و گريبان خود چاك كرد و گريست و فرمود:
«به خدا قسم! اگر در جهان كسى باشد كه جدّش رسول خداست، آن منم. پس چرا اين مرد، پدرم را كشت و ما را مانند روميان به اسيرى گرفت؟»
آنگاه فرمود:
«اى يزيد! اين جنايت را مرتكب شدى و باز مىگويى محمّد رسول خداست؟ و روى به قبله مىايستى؟ واى بر تو؟ در روز قيامت جدّ و پدر من، دشمن تو خواهند بود.»
پىنوشتها:
______________________________
(١). «نفس المهموم»، ص ٤٥٠.
(٢). منتسب به خيف كه مسيرى است در منا و عقبه.