ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٦ - ١ ضعف ايمان و استفاده ابزارى از دين
آگاه از اين محبّت بود، فرمان داد تا عبيداللهبن زياد پيش از رسيدن امام حسين عليه السلام به كوفه، به آن شهر درآيد و بر اوضاع مسلّط گردد.
در تحليل اين شرايط و موقعيت مردم كوفه، در سخنى از فَرَزدَق و تنى چند از كوفيان آمده است كه به امام حسين عليه السلام مىگويند:
قلبهاى مردم با تو است و شمشيرهايشان عليه شما (با بنىاميّه).[١]
اگرچه شيعيان كوفه با وجود ابراز محبّت و احترام به حضرت سيّدالشَهداء عليه السلام، مرعوب عبيداللهبن زياد شده و به يارى امام عليه السلام نشتافتند، امّا هرگز هيچ شيعهاى به جنگ آن حضرت نيامد.
در بحثهاى پيشين گفته شد كه برخى از شهيدان كربلا شيعه نبودند؛ امّا همانها نيز حبّ اهلبيت عليه السلام را به نوعى در دل داشتند. هر كس كه به كتاب خدا اعتقاد راسخ داشت، مىدانست كه امام حسين عليه السلام مصداق ذىالقربى و اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و واجب التّكريم است، تا چه رسد به حرمت رويارويى و جنگ با او.
محبّت و احترام به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و خاندان ايشان از سخنان حرّبن يزيد خطاب به كوفيان در روز عاشورا موج مىزند؛ آنجا كه با شگفتى تمام بدانها مىگويد:
اى مردم كوفه! مادرتان به عزايتان بنشيند و گريان شود! او را دعوت كرديد و چون آمد، تسليمش نموديد. مدّعى جان دادن در راهش بوديد؛ امّا بر او تاختهايد تا او را بكشيد ... او را از همه سو محاصره كردهايد و از روىآورى او به اين همه سرزمينهاى خدا براى در امان ماندن خود و خانوادهاش بازداشتهايد. هماينك او اسير دست شماست و اختيار سود و زيانى براى خود ندارد. او و زنان و كودكان و اصحابش را از آب جارى فرات محروم كردهايد؛ آبى كه يهود و مجوس و مسيحى از آن مىنوشند و خوك و سگ صحرا در آن مىغلتند؛ در حالىكه اينان از تشنگى در حال جان كندن هستند.
چه بد رفتارى با فرزندان محمّد صلى الله عليه و آله و سلم داشتيد! خدا شما را روز تشنگى (قيامت) سيراب نكند اگر هماينك توبه نكنيد و از آنچه اكنون مىكنيد، دست برنداريد.[٢]
ريشههاى دشمنى
همانگونه كه در آغاز اين مقاله بيان شده، بحث و بررسى و تحليل علل و عوامل وقوع فاجعه عظيم كربلا و كشتن نواده رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و فرزندان و خويشان و اصحاب او آن هم نه به دست مشركان و كفّار، بلكه مدّعيان مسلمانى و پيروى از رسالت پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم، موجب حيرت و شگفتى تمام آزادگان گشته است. سخن سنانبن انس، لعنة الله عليه، در تاريخ، ضبط و ثبت است كه هنگام بريدن سر مطهّر امام عليه السلام گفت:
تو را مىكشم و سر از بدنت جدا مىكنم؛ در حالىكه مىدانم تو پسر رسول خدا هستى و پدر و مادرت بهترين مخلوق خدا هستند.[٣]
هرچه جامعهشناسان، روانشناسان، مردمشناسان و صاحبان فكر بخواهند دلايل و عوامل بروز چنين فاجعه بىمانندى را رصد كنند، باز نمىتوان گفت كه اين عوامل، بازشناسى شده است؛ زيرا مگر مىتوان پذيرفت كسى به خدا و رسالت پيامبر او و معاد اعتقاد داشته باشد و فرزند پيامبر خويش را اينگونه به شهادت برساند؟!
با وجود اين، از بررسى حوادث مرتبط با قيام حضرت سيّدالشَهداء عليه السلام، مىتوان علل و عوامل زير را در ريشهيابى دشمنى با آن حضرت يافت؛ اگرچه قطعاً تمام عوامل و علّتها نيست:
١. ضعف ايمان و استفاده ابزارى از دين
در پى ارتحال رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم و غصب خلافت، فاجعهاى كه دامنگير اسلام و مسلمانان شد، تنها محدود به محروميت اهل بيت آن حضرت عليه السلام از رهبرى سياسى جامعه نگشت؛ بلكه آن كس كه بر اين مسند تكيه مىزد، متولّى دين و دنياى امّت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به نيابت از آن حضرت تلقّى مىشد. خلفاى غاصب كه ردايى را در بر كرده بودند كه براى آنان دوخته نشده بود. با تفسيرهاى غلط و برداشتهاى نابجا از دين، موجب انحرافها و بدعتهايى شدند كه طىّ بيست و پنج سال، امّت اسلامى به رغم حفظ ظواهر و شعائر اسلام، از عمق و روح تعاليم عاليه آن بسيار فاصله گرفته بودند. از اينرو، وقتى خود به سراغ اميرمؤمنان عليه السلام آمدند و با اصرار، آن حضرت را به خلافت رساندند، چون با سياستهاى الهى مولاى متّقيان عليه السلام كه چيزى جز احياى سيره فراموش شده رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نبود، به سرعت از گردش پراكنده گشتند و در برابرش ايستادند و بحرانهاى بىسابقهاى را در اسلام به حضرتش تحميل نمودند تا در اوج مظلوميت و تنهايى، او را به شهادت رساندند. با حاكميت يافتن معاويه بر عالم اسلام، سير نزولى از ميان رفتن ارزشهاى دينى و معنوى، شتاب بيشترى يافت و انحطاط، سراسر عالم اسلام را فرا گرفت. معاويه در دوران سياه بيست ساله خلافت غاصبانه و خائنانه خود، همانگونه كه به صراحت نزد مغيرة بن شعبه ثقفى اعتراف نمود، در پى آن بود كه نام مقدّس رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را از ميان مردم محو و در حقيقت اسلام را نابود كند[٤] و چون شرايط براى نيل به اين خيانت بزرگ فراهم نبود، اين مهم را به فرزند نابكار و فاسد خود واگذارد.
در اين پنجاه سال، يعنى از هنگام رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم تا وقوع حادثه كربلا، اگر چه در سراسر بلاد اسلامى به ظاهر حاكميّت اسلام برقرار بود و شعائر دينى، همچون نماز جماعت و جمعه، حجّ و جهاد و روزه به چشم مىآمد، امّا اصل اساسى امر به معروف و نهى از منكر تعطيل گشته بود. در اين شرايط است كه كوفيان، نواده پيامبر خود را با بستن پيمان خون دعوت كردند؛ امّا ناجوانمردانه پيمان را شكسته و