ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٨ - خطبه تاريخى امام سجّاد عليه السلام
خطبه تاريخى امام سجّاد عليه السلام
خطبه تاريخى حضرت سجّاد عليه السلام در مسجد شام[١]
پس از گذشت مراسم غمبارى كه در «كاخ يزيد» برگزار شد و اهل بيت عصمت و طهارت عليه السلام با برخوردهاى سنجيده و صحبتهاى قاطع و كوبنده خود، بخش زيادى از نقشههاى دستگاه اموى و شخص يزيد براى از بين بردن نام دين و جريان امامت حق را نقش بر آب نمودند، يزيد تصميم گرفت در روز جمعه كه روز اجتماع گسترده مسلمانان در مسجد جامع شهر بود، به وسيله خطبههاى نماز جمعه كه توسط يكى از علماى سوء و خطيبان خود فروخته دستگاه اموى قرائت مىشد، كار تبليغى گستردهاى عليه خاندان وحى و نبوّت، به ويژه حضرت على عليه السلام و امام حسين عليه السلام انجام دهد و اين البتّه در تداوم حدود چهل سال كار تبليغى مداوم عليه خاندان امامت و ولايت بود كه در «شام» انجام مىشد. از اينرو، چون روز جمعه فرا رسيد، يزيد يكى از خطيبان برجسته خود را به منبر فرستاد و به او دستور داد تا هر آنچه مىتواند در مذمّت امام حسين عليه السلام و پدرش بيان كند و او چنين كرد و بعد در تعريف و تمجيد از يزيد و معاويه بسيار طولانى صحبت كرده و براى آنها از بيان هيچ خوبى و زيبايى فرو گذار نكرد.
اين در حالى بود كه يزيد، حضرت علىّ بن الحسين عليه السلام را با خود به مسجد برده بود. حضرت كه اين سخنان را شنيد، فرياد برآورد:
«واى به تو، اى سخنران! رضايت مخلوقى را به قيمت سخط و ناراحتى خالق خريدارى نمودى [و براى خشنودى يك مخلوق، خدا را بر خود خشمناك ساختى] پس جايگاهت آتش دوزخ خواهد بود.»
سپس حضرت به يزيد فرمود:
«اى يزيد، به من اجازه بده تا بر اين چوبها بالا روم و چند كلمه سخن بگويم كه موجب خشنودى خداوند باشد و اين حضّارى كه در مجلس نشستهاند [نيز از آن بهرهمند شده]، به آنها اجر و ثواب نائل گردد.»
يزيد از اين كار به شدّت ابا داشت. مردم و اطرافيان او به او گفتند:
يا اميرالمؤمنين! بگذار تا بر منبر بالا رود، شايد چيزى از او بشنويم.
يزيد كه از صلاحيّتهاى علمى و مقام حضرت به خوبى آگاه بود، گفت:
اگر او بر منبر بالا رود، پايين نمىآيد؛ مگر اينكه مرا و آل ابى سفيان را مفتضح نموده و رسوا سازد.
به او گفتند: اين جوان بيمار و شكست خورده، چگونه چنين قدرتى خواهد داشت؟ يزيد گفت: او از خانوادهاى است كه علم و دانش را به كام خود كشيدهاند و از شيرخوارگى به مانند مرغى كه به جوجههايش دانه مىدهد، به آنها علم و كمال تعليم شده است.
ولى مردم دست از اصرار بر نمىداشتند و پيوسته از يزيد مىخواستند كه موافقت كند و در بعضى روايات آمده كه فرزند يزيد نيز با اصرار از پدر مىخواست كه با اين خواسته موافقت كند تا بالأخره او رضايت داد و حضرت بر منبر بالا رفتند و شروع به ايراد خطبهاى نمودند كه نقش اوّل را در بقا و تداوم نهضت حسينى ايفا مىكرد و اگر اين خطبه نبود، چه بسا اهداف و ماهيّت اين نهضت مخفى مىماند و ستمكارانى كه دست به اين جنايت بزرگ زده بودند، رسوا نمىگرديدند. حضرت بر بالاى منبر، ابتدا حمد و ثناى الهى را به جاى آورد و بعد خطبهاى خواند كه همه مردم گريستند تا بىقرار شدند و به شدّت عواطف آنها تحت تأثير قرار گرفت. او فرمود:
«اى مردم! خداوند به ما شش خصلت عطا فرموده و ما را به هفت ويژگى بر ديگران فضيلت بخشيده است؛ خداوند علم و بردبارى و فصاحت و شجاعت و محبّت در قلوب مؤمنان را به ما ارزانى داشت و ما را بر ديگران برترى داد به اينكه پيامبر برگزيده خدا، حضرت محمّد صلى الله عليه و آله و سلم از ماست. صدّيق [حضرت اميرالمؤمنين، علىّ بن ابى طالب عليه السلام] از ماست، امام حسن و امام حسين همان دو سبط بزرگوار اين امّت از ماست و مهتر اين امّت [كه دجّال را مىكشد] از ماست. حال هر كس مرا شناخت كه شناخت و براى آنان كه مرا نمىشناسند، خاندان خود و حسب و نسبم را بيان خواهم كرد.
اى مردم، من فرزند مكّه و منايم.
من فرزند زمزم و صفايم.
من فرزند كسى هستم كه «حجرالاسود» را با رداى خود حمل كرد و در جاى خود نصب فرمود.
من فرزند بهترين كسانى هستم كه لباس احرام پوشيد، من پسر بهترين انسانها هستم كه كفش به پا كرد و براى طواف به دور خانه خدا پا برهنه شد.
من فرزند بهترين طوافكنندگان و سعى به جا آورندگانم.
من فرزند بهترين حج كنندگان و تكبيرگويان هستم. من پسر آن كسى هستم كه بر «بُراق» سوار شده و در هوا حركت نمود.
من فرزند كسى هستم كه در يك شب از «مسجدالحرام» به «مسجد الاقصى» برده شد.
من پسر كسى هستم كه جبرئيل او را به «سدرة المنتهى» برد.
من فرزند كسى هستم كه به مقام قرب ربوبى نائل آمد و آنقدر به خدا نزديك و نزديكتر شد تا آنكه فاصله او به اندازه دو كمان يا نزديكتر بود.
من پسر آن كسى هستم كه فرشتگان آسمان به او اقتدا كرده و نماز خواندند.
من پسر آن كسى هستم كه خداى بزرگ به او [عطا] كرد، آنچه را كه وحى كرد.
من پسر محمّد، برگزيده خدا هستم.
من فرزند علىّ مرتضى هستم.
من پسر كسى هستم كه سران مشركان را كوبيد و دماغ آنها را به خاك ماليد تا به وحدانيّت حضرت حق اقرار كردند و گفتند: «لا اله الّا الله».
من پسر آن كسى هستم كه جلوى پيامبر، با دو شمشير مىجنگيد و با دو نيزه مبارزه مىكرد.
او دو بار هجرت كرد و دو بار بيعت نمود. او در جنگ بدر و حنين نبرد نمود و به اندازه يك چشم به هم زدن به خدا كفر نورزيد.