ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٤ - ٤ آزادگى
به «عراق» ابا داشت؛ امّا پس از ديدارى ناخواسته، از آنجا كه داراى ايمان راسخى بود، راه حقّ امام عليه السلام را شناخت و به سرعت، مراحل ترقّى و تكامل معرفتى را تا روز عاشورا طىّ كرد. روز تاسوعا هنگامى كه لشكر ابنزياد قصد هجوم به اردوى امام حسين عليه السلام را داشت، ميان عَزرة بن قيس از اشراف كوفه كه خود از نامهنگاران به امام عليه السلام و دعوتكنندگان حضرت بود و اينك به جنگ آن حضرت آمده بود، با زهيربن قين گفتوگويى صورت گرفت كه نشاندهنده اين تحوّل عميق در زهير است. زهير به عزره گفت:
... از خدا پروا كن كه من خيرخواه تو هستم. تو را به خدا سوگند مىدهم! مبادا در كشتن اين انسانهاى پاك از ياوران گمراهان باشى.
عزره با تعجّب پاسخ داد:
اى زهير! تو پيش ما از پيروان اين خاندان شناخته نمىشدى. تو عثمانى بودى.
زهير گفت:
آيا تو از ايستادن من در اينجا پى نبردهاى كه من از آنها هستم؟ بدانيد كه به خدا سوگند! من هرگز نامهاى به او (امام حسين عليه السلام) ننوشتهام و پيكى به سويش نفرستادهام و به او وعده يارى ندادهام؛ امّا راه، من را با او گرد آورد و هنگامى كه او را ديدم، رسول خدا و جايگاه حسين نزد او را به ياد آوردم و آنچه را از دشمنش و جمع شما به او رسيده، دانستم. پس انديشيدم كه يارىاش كنم و در گروه او باشم و جان خود را فدايش كنم تا حقّ خدا و پيامبرش را كه شما تباه كردهايد، پاس بدارم.[١]
زهير كه به واسطه دارا بودن ايمان راسخ، به راهنمايى امام حسين عليه السلام بصيرت يافت، روز عاشورا پيش از آغاز جنگ تلاش مىكند تا لشكر كوفه را مانند خود متحوّل كند. وى در سخنانى در كمال بصيرت مىگويد:
اى كوفيان! شما را از عذاب خدا بيم مىدهم. بر مسلمان واجب است كه برادر مسلمان خود را نصيحت كند. ما تاكنون برادر و بر يك دين بودهايم. تا هنگامىكه شمشير ميان ما و شما نيامده است، سزاوار نصيحت از سوى ما هستيد و چون شمشير به ميان آيد، اين حقّ و حرمت از ميان مىرود و ما دستهاى و شما نيز دسته ديگر خواهيد بود. خداوند، ما و شما را به فرزندان محمّد صلى الله عليه و آله و سلم آزموده است تا ببيند ما و شما چه خواهيم كرد. ما شما را به يارى آنها و رها كردن عبيداللهبن زياد طاغوت فرامىخوانيم ...[٢]
نيز گزارشى از پيوستن سى و دو تن از لشكر عمربن سعد در شب عاشورا به حضرت سيّد الشّهدا عليه السلام در تاريخ ثبت است[٣] كه اگرچه نام اكثر اين افراد و علّت پيوستن آنان ذكر نگرديده، امّا آيا مىتواند دليلى جز دارا بودن ايمان راسخ كه با ديدن مظلوميت امام عليه السلام و شنيدن سخنان هدايتگرانه آن حضرت و برخى از اصحاب پاك و صالح، راه حق را يافتند، داشته باشد؟ آن هم راهى كه پيداست سرانجام آن كشته شدن است.
كسانى همچون حارثبن امرء القيس كندى و حلاسبن عمرو راسبى كه در لشكر عمربن سعد بودند، وقتى ديدند كه كلام امام عليه السلام و شرايط آن حضرت پذيرفته نمىشود، از جان خويش دست شستند و به امام حسين عليه السلام پيوستند و در جمع يارانش به شهادت رسيدند.[٤] نيز دو برادر به نامهاى سعدبن حارث و ابوالحتوفبن حارث كه هر دو از خوارج بودند و به سبب گمراه شدن، از اهل بيت عليه السلام دورمانده و با عمربن سعد به كربلا آمده بودند، بعد از ظهر عاشورا هنگامى كه ياران امام حسين عليه السلام به شهادت رسيدند، وقتى صداى شيون زنان و كودكان اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را شنيدند، ناگهان منقلب شده، گفتند:
«لَاحُكْمَ إِلَّا لِلهِ وَ لَا طَاعَةَ لِمَنْ عَصَاه؛
داورى، خاصّ خداوند است و از كسى كه نافرمانى خدا مىكند، نبايد اطاعت كرد.»
سپس گفتند:
اين حسين، فرزند دختر رسول خداست و ما اميد شفاعت جدّش را در روز قيامت داريم. پس چرا بايد با او بجنگيم؟
آن دو با اين سخن به لشكر كوفه حمله بردند و چندان جنگيدند تا به شهادت رسيدند.[٥]
٤. آزادگى
آزادگى وجه مشترك تمامى ياران حضرت سيّدالشَهداء عليه السلام است و همه آنان با جان و دل به سخن مقتداى خود كه فرمودند:
«هَيْهَاتَ مِنَّا الذِّلَّة» و «وَاللهِ لَا أُعْطِيكُمْ بِيَدِى إِعْطَاءَ الذَّلِيلِ وَ لَا أَفِرُّ فِرَارَ الْعَبِيد؛ به خدا سوگند! به شما دست ذلّت نمىدهم و نه همچون بردگان فرار خواهم كرد.» و نيز «فَإِنِّى لَا أَرَى الْمَوْتَ إِلَّا سَعَادَةً وَ لَا الْحَيَاةَ مَعَ الظَّالِمِينَ إِلَّا بَرَما؛ من مرگ را جز خوشبختى و زندگى با ستمگران را جز ملال نمىدانم.»
اعتقاد داشتند و آزادگى همراه با مظلوميت و در نهايت مرگ سرخ را به زندگى همراه با ذلّتپذيران و در سايه جبّاران گردنكش برگزيدند. بديهى است آن گروه از ياران سيّدالشَهداء عليه السلام كه از بصيرت، ولايتمدارى