ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٤ - حضرت زينب (س) در دربار يزيد
حضرت زينب (س) در دربار يزيد
متن كامل خطبه انقلابى حضرت زينب (س) در شام[١]
وقتى كه امام سجّاد عليه السلام را با اهل بيت عليه السلام وارد مجلس يزيد لعين كردند، سر مبارك حضرت سيّدالشّهدا عليه السلام را در آن مجلس آوردند و يزيد با چوب دستى خود به دندانهاى حضرت مىزد و مىخواند:
به بازيچه گرفتند بنىهاشم ملك را و هيچ گونه خبرى و وحىاى نازل نگرديده است، آنچه گفتهاند، همهاش لهو و لعب مىباشد.
كاش بزرگان بنىاميّه كه در جنگ بدر كشته شدند، حاضر بودند و مىديدند كه من چگونه انتقامشان را از فرزندان قاتلان ايشان گرفتم.
خوشحال مىشدند و به من مىگفتند: اى يزيد، دستت تباه و شل نشود كه نيك انتقام گرفتى.
و ما آنان را همچون بدر كه ما را كشتند، جزا داديم و همانند بدر با ايشان رفتار كرديم، اينك اعتدال رعايت شده است.
و اگر من انتقام از فرزندان احمد نمىگرفتم، از فرزندان خندف[٢] نبودم.
وقتى حضرت زينب (س) اين اشعار و آن صحنه را ديد، با صداى پر از اندوه و حزين كه قلوب را آتش مىزد و مىسوزاند، ندا داد: «يا حبيباه يا رسول الله!»
سپس به پا خاست و اين چنين به ايراد خطبه پرداخت:
«حمد و سپاس مخصوص خداوندى است كه پروردگار جهانيان است و درود و رحمت خدا بر رسول او، محمّد صلى الله عليه و آله و سلم و بر همه اهل بيت او باد! خداى سبحان راست فرمود كه: «فرجام كسانى كه مرتكب كارهاى زشت شدهاند، به جايى مىرسد كه به تكذيب آيات خدا پرداخته و آن را به مسخره و استهزاء مىگيرند.»
هان اى يزيد! آيا گمان كردى كه چون اكنون زمين و آسمان را بر ما تنگ كردى و ما را شهر تا شهر، مانند اسيران كوچ دادى، از منزلت و مكانت ما كاستى و بر حشمت و كرامت خود افزودى؟ و قربت خود را [نسبت به] حضرت يزدان زياده كردى؟ كه تكبّر ورزيده و ديگران را ناقابل مىدانى و با غرور به اطراف نگاه مىكنى؛ در حالى كه فوق العادّه شاد و مسرور هستى از اينكه كارها طبق خواست و ميلت انجام شده و مقام و منصبى كه شايسته ماست، تو در دست گرفتهاى؟ نه چنين نيست، اى يزيد! آرامتر بران و كمى به خود آى! مگر فراموش كردى فرمايش خداى تعالى را كه فرمود: «البتّه گمان نكنند آنان كه كفر ورزيدند، مهلت دادن ما برايشان بهتر است. همانا مهلت داديم تا بر گناه خود بيفزايند و از برايشان عذابى خواركننده در پيش است.»
اى پسر آزاد شدگان![٣] آيا اين از عدل است كه زنان و كنيزان خود را پشت پرده جاى دادهاى؛ ولى دختران پيامبر را در ميان نامحرمان اسير ساخته و پرده حرمتشان را دريدهاى؟ ايشان را از پرده بيرون آورده و چهره و صورتشان را آشكار ساختهاى، به گونهاى كه دشمنان خدا بر ايشان نظر افكنند؟ آنان را شهر به شهر گرداندهاى تا مردم شهر و باديه، دور و نزديك، تماشاگر آنان باشند و افراد پست و بيگانه در ايشان چشم دوزند؟
و اين در حالى است كه از مردانشان سرپرستى نمانده و به غير از آنان هم، هيچ حامى و سرپرست ديگرى ندارند.
البتّه چگونه مىتوان از فرزند كسى كه با دهان خود، جگر پاكان و شهيدان اسلام را مىخواست ببلعد، انتظار عاطفه داشت؟!
و از كسى كه گوشت او از خون شهيدان روييده، چه انتظارى مىتوان غير از اين داشت؟! و چگونه در كينه و دشمنى خود با اهل بيت كوتاهى كند، آن كسى كه هميشه به ما، از روى بغض و نفرت مىنگرد و خاطرههاى دور زندگيش، او را به انتقام و كينه وا مىدارد؟!
بدون اينكه احساس گناه كنى و جنايت خود را بزرگ شمارى، مىگويى:
اى كاش پدران ما بودند و