ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٥٠ - انگور تلخ
مراقب حلق خود باش
لقمان در نصيحت به پسرش مىگويد: من در راستاى طول عمر و سفرهاى خود با چهارصد نفر از اولياى الهى ملاقات كردم، به نصايح و اندرزهاى آنها گوش فرا دادم و از ميان آن همه، پندهاى چهار موعظه را گزينش نمودم. يكى از آنها اين است: هرگاه كنار سفره غذا نشستى، مراقب حلق خود باش كه غذاى حرام نخورى.
يك وعده با ما باش!
در تاريخ آمده است مهدى عبّاسى (سومين خليفه بنىعبّاس) نياز به قاضى داشت. شخصى به نام شريك قاضى را به حضور طلبيد و منصب قضاوت را به او پيشنهاد كرد. او آن را به خاطر نامشروع بودنش در آن دستگاه طاغوتى نپذيرفت. مهدى عبّاسى به او گفت: يكى از سه كار را بايد انجام دهى: ١. قاضى شوى؛ ٢. آموزگار فرزندانم گردى؛ ٣. يك وعده در كنار سفره ما با ما همغذا شويم.
شريك، فكر كرد و ديد سومى آسانتر است. از اينرو در يك وعده غذاى خليفه شركت كرد و از غذاى لذيذ او خورد. كارفرماى غذا گفت: باهمين غذا كار شريك خلاصه شد.
آرى همين غذاى حرام آن چنان شريك را دگرگون كرد كه هم قاضى شد و هم معلّم فرزندان خليفه و روزى با حقوقپرداز بر سر ماهيانهاش بگومگو كرد. حقوقپرداز گفت: مگر بار گندم به ما فروختهاى كه اين همه پافشارى مى كنى؟
شريك جواب داد: سوگند به خدا دينم را كه مهمتر از بار گندم است، فروختهام.
غذاى سگ
روزى هارونالرّشيد (پنجمين خليفه عبّاسى) از سفره سلطنتى خود يك دست غذا براى بهلول، شاگرد معروف امام كاظم (ع)، فرستاد. بهلول آن را نپذيرفت و به آورنده گفت: آن راپيش سگهاى پشت حمّام بينداز تا آنها بخورند.
آورنده غذا عصبانى شد و گفت: اى ابله! اين غذا ويژه خليفه است. نزد هر يك از صاحب منصبها مىبرم، به من جايزه مىدهند؛ ولى تو اينگونه گستاخى به غذاى خليفه مىكنى.
بهلول گفت: آهسته سخن بگو كه اگر سگهاى بغداد بفهمند كه غذاى خليفه است، آن را نمىخورند.
انگور تلخ
مؤسّس حوزه علميه قم، مرحوم آيتالله حاج شيخ عبدالكريم حائرى (متوفّى ١٣٥٥ ه-. ق.) از علماى ربّانى تشيع و در تهذيب نفس و صفاى باطن، بسيار ممتاز بود. روزى با چند نفر به دعوت صاحب باغى وارد آن باغ شد. او در ميان ميوهها، علاقه خاصّى به انگور داشت. وقتى كه وارد باغ شد و خوشههاى انگور را ديد، احساس علاقه بيشتر كرد. با همراهان در جايگاه باغ نشستند و مقدارى انگور طلبيد. ظرفى پر از انگور آوردند و كنار او نهادند؛ ولى او از آن انگور نخورد. حاضران تعجّب كردند و عرض كردند: چرا نمى خورى؟ او گفت: ميل ندارم. عرض كردند: چرا؟ شما كه خيلى به انگور علاقهمند بودى. فرمود: آرى ميل داشتم؛ ولى اكنون ميل ندارم. حاضران با اصرار پرسيدند: راز اين دگرگونى چيست؟ آيت الله حائرى در اين هنگام، پس از پرسوجو از زمين و آب و شيوه صاحب باغ و ... دريافت كه همهاش از راه حلال است؛ ولى نمىدانست كه راز ميل نداشتنش به انگور چيست؟ ناگاه باغبان آمد و گفت: من ديدم انگورهاى اين باغ هنوز شيرين نشده، بلكه ترش و شيرين است، ناچار به باغ همسايه رفتم و از باغ او انگور شيرين چيدم و آوردم، به اين نيت كه بعداً از او اجازه بگيرم. به اين ترتيب، معمّا حل شد و فهميدند كه آيت الله حائرى بر اثر توفيقات الهى، به مرحلهاى از بصيرت و معنويت رسيده كه خداوند او را از خوردن مال حرام يا شبهه ناك مصون داشته است.