ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٩ - مصاحبه با حجّت الاسلام سيدهادى صالحى، متخصّص اديان و فرق حوزه علميه قم
دليل، با اينكه دوره حكومت شيعه در زمان آل بويه نسبتاً طولانى بود، حكومت شيعه باقى نماند.
در زمان محمّد خدابنده، علّامه حلّى كه مىدانست نمىتواند به تنهايى شيعه را نگه دارد، به علما دستور مىدهد كه در مناطق مختلف درس بدهند. علاوه بر اين، خودش هم مدارس سيار درست مىكند. مغولها يكجا نمىماندند و مرتّب جابهجا مىشدند و از منطقهاى به منطقه ديگر مىرفتند. علّامه هم با آنها مسافرت مىكرد و به «عراق» و ديگر مناطق مىرفتند و همان مثلًا دوماهى را كه در «تبريز» بود، تدريس و مناظره مىكرد و نهال تشيع را مىكاشت تا ديگرانى كه ياد گرفتهاند، آن را بپرورانند. به افرادى هم پول مىداد و مىگفت حوزه علميه تأسيس كنيد و مطالب را به مردم منتقل كنيد. زمان صفويه مردم اين روش را ياد گرفته بودند و خودشان مىرفتند اين طرف و آن طرف، آن را انجام مىدادند. در واقع آن حكومتى كه صفويه بر اساس پشتيبانى مردمان شيعه برپا كرد، حدود صد سال قبل، تخمش را علّامه حلّى كاشته بود.
علّامه و ابن تيميه و بحث ما چه ربطى به هم پيدا مىكنند؟
علّامه حلّى كتابهاى متعدّدى نوشته است، در فقه، در اصول، عقايد، تفسير، احكام و ... ايشان چند دوره فقه براى مردم و علما، مبسوط و مختصر و ... دارد؛ امّا درباره عقايد، چون مبتلا به زمانه هم بود، مرتّب كتاب مىنوشت. او كتابى نگاشت به نام «منهاج البرائه» اين منهاج چيزى است كه ابن تيميه برايش رديه مىنويسد. براى آنها اين خيلى سخت بود كه بدون اينكه قطره اى خون از دماغ كسى بيايد، دولت مغول را علّامه از دستشان خارج كند. كتاب «منهاج السّنه» را كه كتاب بسيار مفصّل و نسبت به كتاب علّامه بسيار قطور است، در ردّ منهاج البرائه كم حجم علامّه مىنويسد. تا چاپ ١٢ جلدى اين كتاب را من ديدهام. اين كتاب را مىتوان جريان ساز ترين كتاب تشيع دانست. «الصّواعق المحرّقه» ابن حجر عسقلانى در ردّ آن نوشته شده، بعد «كابلى» نامى، شرح و بسط الصّواعق المحرّقه را مىنويسد. بعد ولى الله دهلوى هم آن را شرح و بسط بيشترى مىدهد و «تحفه اثناعشريه» را مىنويسد. بعد تحفه اثنا عشريه باعث مىشود بزرگترين رديههاى شيعه نوشته بشود؛ يعنى «تشييد المطاعن» در هفده جلد و «عبقات الأنوار» كه هنوز هم اين جريانسازى ادامه دارد.
اعتقادات و حرفهاى تازه ابن تيميه چه تغييراتى در باورهاى پيروان خود به وجود مىآورد؟
عمده انحرافهاى ابن تيميه در سه محور جمع مىشود:
محور اوّل: توحيد و درباره خداست. عقيده او درباره صفات خبريه، يعنى آياتى كه در قرآن درباره صفات خداوند نازل شده است، مثل: «يدالله فوق ايديهم» كه خدا دست و پا و گوش دارد، اين است كه معناى ظاهرى آيات درست است؛ يعنى خداوند دست و پا و چشم دارد. خدا را اينجا مركّب مىكند و خداى مركّب محتاج است و ديگر «صمد» نيست؛ براى حرف زدن نياز به زبان و براى كار كردن نياز به دست و براى راه رفتن نياز به پا دارد. اين ايراد ما به اعتقاد تجسيم است.
ما در قرون ابتدايى اسلام، فرقههاى مجسّمه و مشبّهه را داشته ايم؛ كسانى كه معتقد بودند كه خداوند جسم دارد و فلان شكل را دارد و شبيه ماست؛ مسلمانان اين گروهها را تكفير مىكردند. سلفىها اعتقاد دارند كه خداوند دست دارد؛ امّا دستش شبيه ما نيست و با اين توجيه، از اتّهام تجسيم مىگريزند.
غير از اينها، اشكالى كه به عقيده سلفىها وارد مىباشد، اين است كه چگونه خدا احتياج به پا دارد؛ ولى موجودى را خلق كرده است كه خودش پا ندارد: مار، ماهى و امثال آنها. اگر ما احتياج خداوند به يكى از اين اعضا را اشكال كنيم، آنگاه احتياج به باقى اجزا نيز نخواهد داشت. اگر قرار باشد كه خداوند براى حركت نياز به پا داشته باشد؛ ولى مار نداشته باشد، آن وقت توانايى مار از خداوند بيشتر مىشود؛ در حالى كه مىدانيم كه مار مخلوق خداوند است. ما خداى سلفىها را قبول نداريم و آن را مانند خداى «تورات» نمىدانيم كه فلان جا تكيه داد و با فلانى كشتى گرفت و ... در واقع اين خدا بتى ذهنى و ناديدنى است. وقتى چيزى محتاج شد، در زمان و مكان هم محدود مىشود.
به نظر شما نسبتى ميان ابن تيميه و يهوديان وجود داشته است؟
يهوديان مىگويند: خداوند ما را شبيه خودش آفريده است؛ اين عقيده درست شبيه عقيده ابن تيميه است.