ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٨ - مصاحبه با حجّت الاسلام سيدهادى صالحى، متخصّص اديان و فرق حوزه علميه قم
درباره ابن تيميه و زندگىاش چه مطالبى را لازم است، بدانيم؟
«احمدبن عبدالحليم بن عبدالسلام بن عبدلله بن خضر بن تيميه» متولّد سال ٦٦١ ه-. ق. و فوتش ٧٢٨ ه-. ق. است؛ يعنى در زمان حمله مغول زندگى مىكرد. ابن تيميه، در واقع كسى است كه تفكّرات سلفىگرى را مىسازد و آنها را تئوريزه، باب بندى و در نهايت براساس تفكّراتش جريان سازى مىكند. به عبارت ديگر، ابن تيميه، پايه گذار حقيقى سلفىگرى است؛ امّا سلفىها براى اينكه به اين قضيه كه سلفىگرى در قرن هفتم ساخته شده، اعتراف نكنند، سلفى را به معناى سه قرن اوّل اسلام تعبير مىكنند. ابنتيميه، براى تفكّراتى كه از احمدبن حنبل برگزيده است، صغرى و كبرى مىچيند، سعى مىكند كه براى روايتها و احاديثش شاهد و مستندى بيابد و تفكّرى مجموعه اى ايجاد كند؛ يعنى توحيد، نبوّت و معاد را كاملًا بر اساس اعتقاداتش شكل مىدهد و خود را از ديگر عقايد و مكاتب بى نياز مىسازد. يك دوره اعتقادى خاص مىسازد؛ ولى آن را به اين نحوى كه گفتيم، مكتوب نمىكند؛ بلكه آن را در كتابى با عنوان ردّيه اى بر شيعه مىنويسد. او معاصر با علّامه حلّى است. علّامه حلى، بزرگترين ضربه را در طول تاريخ اسلام به مخالفان شيعه وارد كرده است.
چه ضربهاى؟
علّامه در مناظرهاى آنها را شكست مىدهد و در آن مجلس به سلطان محمّد خدابنده كمك مىكند. از آن به بعد او هم كه شيعه مىشود، از او دفاع مىكند و به تمام حكّام ديگر مغول اعلام مىكند كه من شيعه شدم و بدين ترتيب باب آزار تشيع بسته مىشود. براى او مهم نبوده كه بقيه شيعه مىشوند يا نه، فقط مىخواسته است شيعيان اذيت نشوند. وقتى شيعه دين رسمى شد، بنابراين مىتوانند شيعيان از خفا بيرون آيند و به كار ترويج و مناظره و تبليغ رسمى و تأسيس مدرسه و تربيت نيروى علمى وارد شوند.
اين موضوع ظرفيت يك تحقيق جدّى را دارد كه ادوار حكومتى شيعه در ايران چگونه بوده و چرا تا زمان صفويه، تشيع با اينكه چند بار مستقرّ مىشود، باقى نمىماند. علّت آن اين است كه اينها نيروى كافى براى فرهنگسازى تشيع در اختيار نداشتهاند. ما در زمان آل بويه، مىبينيم كه به مدّت طولانى، حكومت كلّ بلاد اسلام در دست شيعيان بوده است؛ امّا نيروى كافى براى اشاعه تشيع در اختيار نداشتيم. مثلًا علّامه حلّى مىتواند روى حاكم اثر بگذارد؛ ولى شيعه باقى نمىماند؛ زيرا مردم بايد شيعه باشند تا حكومت شيعه بماند؛ امّا زمان محمّد خدابنده و يا آل بويه، مدّت حكومت شيعه كم بوده است: در زمان آلبويه، شيعيان، شيخ طوسى، سيدرضى، سيدمرتضى و شيخ صدوق را به عنوان عالم در ميان خود داشتند؛ امّا تعداد عالمان به نسبت سرزمين زياد نبود و از سوى ديگر، كسى اينها را نصب نمىكند.
در زمان صفويه، پدر شيخ بهايى را از «جبل عامل لبنان» به «هرات» مركز «افعانستان» و «هند» و «خراسان» آن زمان مىفرستند. علماى اهل سنّت به تشويق مردم سنّى، به مناظره با شيعيان مىپرداختند و قرار مىشد كه هركس شكست خورد، مذهبش را عوض كند؛ وگرنه بايد از ايران برود؛ نه اينكه او را بكشند. در اين ميان، بسيارى از علماى اهل سنّت، بعد از شكست در مناظره، شيعه را نمىپذيرفتند و از ايران مىرفتند و در هر مناظرهاى، تعدادى از مردم شيعه مىشدند. اين طور نبود كه مردم در دوره صفويه با زور شيعه شده باشند و الّا با تغيير حكومت، بلافاصله تغيير دين مىدادند و به دين سابق خود باز مىگشتند. به همين دليل است كه ما مىبينيم در زمان صفويه تا به امروز، مركز ايران، بيشتر شيعه هستند؛ امّا در زمان آل بويه، علما اين ترفندها را به كار نبستند. اگر اين همه عالم «قم» را در آن دوره به شهرهاى مختلف مىفرستادند، چه مىشد؟ و به همين