ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٤ - حكايت مسجد امام حسن مجتبى (ع) در شهر مقدّس قم
اينكه اينجا مسجد شود. فرمود: «باركالله». سوم اينكه به قدر استطاعت، چشم ولو يك كتاب شده. براى اجراى امر تو پسر پيغمبر مىآورم، ولى خواهش مىكنم برو درسات را بخوان. آقاجان! اين هوا را از سرت دور كن. خنديد و دو مرتبه مرا به سينه خود گرفت. گفتم: آخر نفرموديد اينجا را چه كسى مىسازد؟ فرمود: «يَدُاللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ». گفتم: آقا جان من اينقدر درس خواندهام، دست خدا كه بالاى همه دستهاست. فرمود: «آخركار مىبينى، وقتى ساخته شد، به سازندهاش از قول من سلام برسان». بعد دو مرتبه ديگر هم مرا به سينه گرفت و فرمود: «خدا خيرت دهد». من آمدم رسيدم به جاده، ديدم ماشين تعمير شده است. گفتم: چطور شد؟ گفتند: يك چوب كبريت گذاشتيم زير اين سيم، وقتى شما آمدى درست شد. گفتند: با چه زير آفتاب حرف مىزدى؟ گفتم: مگر سيد به اين بزرگى را با نيزه ده مترى كه دستش بود، نديديد؟ من با او حرف مىزدم. گفتند: كدام سيد؟ خودم برگشتم، ديدم سيد نيست. زمين مثل كف دست بود، پستى و بلندى نداشت، ولى هيچ كس نبود. يك تكانى خوردم. آمدم توى ماشين نشستم و ديگر با آنها حرف نزدم. حرم مشرّف شديم، نمىدانم چطور نماز ظهر و عصر را خوانديم. بالاخره آمديم جمكران، ناهار خورديم و نماز خوانديم. گيج بودم. رفقا با من حرف مىزدند، ولى من نمىتوانستم جوابشان را بدهم. در مسجد جمكران يك پيرمرد يك طرف من نشسته و يك جوان طرف ديگر و من هم وسط آنها ناله و گريه مىكردم. نمازمسجد جمكران را خواندم. مىخواستم بعد از نماز به سجده بروم صلوات را بخوانم، ديدم آقا سيدى كه بوى عطر مىداد، آمد و فرمود: «آقاى عسكرى! سلامعليكم». نشست پهلوى من. تُن صدايش همان تُن صداى سيدى بود كه صبح ديده بودم. به من نصيحتى فرمود. به سجده رفتم و ذكر صلوات را گفتم. دلم پيش آقا بود. سرم به سجده بود، با خودم گفتم سر را بلند كنم و بپرسم شما اهل كجا هستيد و مرا از كجا مىشناسيد؟ وقتى سر بلند كردم، ديدم آقا نيست. كنارم هنوز پيرمرد و جوان نشسته بودند. به پيرمرد گفتم: اين آقا كه با من حرف مىزد، كجا رفت؟ او را نديدى؟ گفت: نه. از جوان سؤال كردم. او هم گفت نديدم. يك دفعه مثل اينكه زمينلرزه شد، تكان خوردم. فهميدم كه حضرت مهدى (ع) بوده است. حالم به هم خورد. رفقا مرا بردند و آب به سر و رويم ريختند. گفتند: چه شده؟ نماز را خوانديم و به سرعت به سوى تهران برگشتيم. مرحوم حاج شيخ جواد خراسانى را در ورود به تهران ملاقات كردم. ماجرا را براى ايشان تعريف نمودم. ايشان خصوصيات آقا را از من پرسيد. بعد گفت: خود حضرت (ع) بودهاند، حالا صبر كن، اگر آنجا مسجد شد كه درست است. مدّتى بعد، روزى پدر يكى از دوستان فوت كرده بود. به اتّفاق رفقاى مسجدى، جنازه را به قم آورديم. به همان محل كه رسيديم، ديدم دو پايه بالا رفته است خيلى بلند. پرسيدم اينجا چيست؟ گفتند: اين مسجدى است به نام امام حسن مجتبى (ع) و به اشتباه گفتند پسرهاى حاج حسين آقا سوهانى آن را مىسازند. بالاخره وارد قم شديم، جنازه را در باغ بهشت برده، دفن كرديم. من ناراحت بودم. سر از پا نمىشناختم. به رفقا گفتم: تا شما مىرويد ناهار بخوريد، من مىآيم. رفتم سوهان فروشى پسرهاى حاج حسين آقا سوهانى. به پسر حاج حسينآقا گفتم: اينجا شما مسجد مىسازيد؟ گفت نه. گفتم: پس اين مسجد را چه كسى مىسازد؟ گفت حاج يدالله رجبيان. تا گفت يدالله، قلبم به طپش افتاد. گفت: آقا چه شد؟ صندلى گذاشت، نشستم. خيس عرق شدم. با خودم گفتم: يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ، فهميدم حاج يدالله است. ايشان را هم تا آن موقع نديده بودم و نمىشناختم. برگشتم به تهران و به مرحوم شيخ جواد گفتم. فرمود: برو سراغش كه درست است. من بعد از آنكه چهارصد جلد كتاب خريدارى كردم، رفتم قم، آدرس محلّ كار حاج يدالله را پيدا كردم. رفتم كارخانه از نگهبان پرسيدم، گفت: حاجى رفت منزل. گفتم: استدعا مىكنم، تلفن كنيد و بگوييد يك نفر از تهران آمده با شما كار درد. تلفن كرد. حاجى گوشى را برداشت. من سلام كردم و گفتم از تهران آمدهام، چهارصد جلد كتاب وقف اين مسجد كردهام. كجا بياورم؟ فرمود: شما از كجا اين كار را كرديد و چه آشنايى با ما داريد؟ گفتم: حاج آقا چهار صد جلد
كتاب وقف كردهام. گفت: بايد بگوييد مال چيست؟ گفتم: پشت تلفن نمىشود. گفت شب جمعه آينده منتظر هستم، كتابها را به منزل بياوريد. كتابها را در تهران بستهبندى كردم، روز پنجشنبه با ماشين يكى از دوستان به قم، منزل حاج آقا بردم. ايشان گفت: من اينطور قبول نمىكنم، جريان را بگو. بالاخره جريان را گفتم و كتابها را تقديم كردم. سپس با حاج يدالله مسجد رفتم، دو ركعت نماز خواندم و گريه كردم. مسجد و حسينيه را طبق نقشهاى كه حضرت كشيده بودند، به من نشان داده و گفت: خدا خيرت بدهد، تو به عهدت وفا كردى.
اين بود حكايت مسجد امام حسن مجتبى (ع) كه تقريباً به طور خلاصه نقل شد. علاوه بر اين، حكايت جالبى نيز آقاى حاج يدالله رجبيان نقل كردند كه آن را نيز مختصراً نقل مىنماييم: آقاى رجبيان گفتند: شبهاى جمعه حسبالمعمول حساب و مزد كارگرهاى مسجد را مرتب مىكردم و وجوهى را كه بايد پرداخت شود، تسويه مىنمودم. شب جمعهاى، استاد اكبر، بنّاى مسجد براى حساب و گرفتن مزد كارگرها آمده بود، گفت: امروز يك سيد تشريف آوردند و اين پنجاه تومان را براى مسجد دادند. من به آن سيد عرض كردم بانى مسجد از كسى پول نمىگيرد. با تندى به من فرمود: «مىگويم بگير،