ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٤٠ - مردم طالقان در مسير ظهور
مرحوم سيد مرتضى در روستاى اورازان كه نقل مىكنند يك حبه قند هم حق الناس نداشت و اعمال خارق عاداتى كه داشت همينطور شفاى مريض.
زنان و مردان طالقانى در تمام موارد نسبت به خانواده و سنّتهاى شرعى و اخلاقى پايبند و وفادارند يكى از مردان روستاى طالقان پرسيدند مايليم بدانيم تا چه اندازه نسبت به همسرت علاقمند هستى گفت: اگر خداوند بخواهد مرا در روز رستاخيز به بهشت برد تقاضا مىكنم به جاى فرشتگانش او را (اشاره به همسر پيرش كه در يگ گوشه نشسته بود) به من بدهد تا در آنجا نيز همدم من باشد.
و داستانى ديگر از دليرى يك دختر و مبارزه دسته جمعى دهقانان كه مىگويند: در هنگام ساختن قلعه، دخترى به جاى پدر پير و ناتوانش به كار اجبارى گمارده شد. چون خبرداده شد مردى كه قلعه به دستور او ساخته مىشود جهت سركشى مىآيد، دختر چادرى بر سر گذاشت و روى خود را پوشاند. دهقانان گفتند: چرا چنين نمودى! گفت: من يك دخترم. بايد از مردان روى بپوشم: گفتند: مگر ما مرد نيستيم! دختر جواب داد: خير، اگر مرد بوديد، مىتوانستيد اين ستمگر را از سر راه برداريد. اين سخن در شنوندگان ايجاد شورشى نمود و مرد ستمگر كشته شد. از آن روز قلعه نيمه تمام «دختر قلعه» ناميده شد.
در اين مقال مطول براى تلطيف خاطر مخاطبان گرامى داستان على بن صالح طالقانى، به نقل از كتاب «مناقب آل ابى طالب (ع) نوشته ابن شهر آشوب مازندرانى، جلد چهارم، بخش فى خرق العادات له (ع)، انتشارات دارالاضواء و «بحارالانوار»، جلد ٤٨، صفحه ٩ باب معجزات به نقل از سمعانى بخش معجزات و استجابت دعا بيان شده است.
|
روايت نموده على بن صالح |
كه از صالحين باشد او نيست طالح |
|
|
كه سالى به دريا سفر كرده بودم |
بسى مال به همراه خود برده بودم |
|
|
ز باد حوادث شد كشتىام غرق |
ندانم سر از پا من از خوف جان غرق |
|
|
نماند از الم بر دلم صبر و تابى |
مرا عقل پى زد كه تا كى بخوابى |
|
|
توسل بجو بر امام زمانت |
كه تا گردى ايمن از اين غم رهانت |
|
|
توسل بجستم به موسى بن جعفر (ع) |
امام زمان بود و بر خلق رهبر |
|
|
وزيدم در آن لحظه باد مراد |
ز غرقاب دريا نجاتم بداد |
|
|
شدم وارد آن مكان بى درنگ |
بديدم بسى ميوهها رنگ رنگ |
|
|
چون خوردم از آن ميوهها پر ز آب |
به چشم من آمد در آن لحظه خواب |
|
|
صداى نهيبى شد آن دم بلند |
كه از جا بجستم مثال سپند |
|
|
بديدم يك مرغى خوش خط و خال |
كه از عشق آن مرغ رفتم ز حال |
|
|
مرا عشق آن مرغ سويش كشيد |
چو نزديك آن مرغ رفتم پريد |
|
|
به دنبال آن مرغ گشتم روان |
بناگاه مغارهاى شد عيان |
|
|
بگفتم ملك باشد اينجا مگر |
در اين جايگه ره ندارد بشر |
|
|
صدايى از آن غار آمد برون |
كه ادخل على بن صالح درون |
|
|
شدم مات و مبهوت وارد به غار |
درخشنده ديدم مهى گلعذار |
|
|
بديدم كه مشغول بد بر نماز |
بدى با خدا گرم راز و نياز |
|
|
به امرش نمودم من آنجا قعود |
در لطف و احسان برويم گشود |
|
|
به من گفت آن شاه والا مقام |
كه باشد تو را ميل سوى طعام |
|
|
بگفتم كه آرى نخوردم غذا |
در اين چند روز اى شه باوفا |
|
|
لبان گهربار از هم گشود |
به درگاه ايزد دعايى نمود |
|
|
عيان شد برم سفرهاى از طعام |
كز او بوى مشك آمدم بر مشام |
|
|
چو خوردم غذا سفره برچيده شد |
به چشم من آن لحظه پوشيده شد |
|
|
به من گفت آن خسرو نيك خو |
سوى طالقان باشدت آرزو |
|
|
بگفتم كه آرى به جز طالقان |
ندارم دگر حاجتى در جهان |
|
|
دعا كرد آن شاه والا جناب |
عيان قطعه ابرى شدى با شتاب |
|
|
بگفتا كه مأمورى بر طالقان |
بگفتا نه اى خسرو انس و جان |
|
|
مرا پس مرخص نمود آن جناب |
عيان شد دگر ابرى با شتاب |
|
|
به يك لحظه نه ابر گشتى پديد |
بر آن عزيز خداى مجيد |
|
|
نهم ابر يك قطعه ابر سپيد |
به پابوس آن ماه كنعان رسيد |
|
|
بگفتا كه من مىروم طالقان |
ببارم به امر خداى جهان |
|
|
شدى پهن از امر آن شهريار |
مرا كرد بر ابر آندم سوار |
|
|
بگفتم كه اى خسرو مه جبين |
به ذات خداوند جان آفرين |
|
|
كه تو كيستى نام خود گو به من |
كه كردى مرا فارق از اين مِحن |
|
|
بگتفا كه من سبط پيغمبرم |
امام زمان موسى جعفرم |
|
|
منم يار و غمخوار بر شيعيان |
كه غافل از ايشان نيم يك زمان |
|
|
شود جان فداى تو اى باوقار |
به اين قدرت و قوت و اقتدار |
|
|
چهها كرد هارون به اين حق پرست |
دل خاتم الانبياء را شكست |