ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٥ - پيام ها و نكته ها
بانى اين را مىگيرد»، من پنجاه تومان را گرفتم، روى آن نوشته بود: «براى مسجد امام حسن مجتبى (ع)». دو سه روز بعد صبح زود، زنى مراجعه كرد. وضع تنگدستى و حاجت خودش و دو طفل يتيمش را شرح داد. من دست در جيبهايم كردم، پولى همراه نداشتم. آن پنجاه تومان مسجد را به او دادم و با خودم گفتم، بعد خودم جبران مىكنم. زن پول را گرفت و رفت و با اينكه به او آدرس داده بودم، ديگر مراجعه نكرد. ولى من متوجّه شدم كه نبايد پول را مىدادم و پشيمان شدم. جمعه ديگر استاد اكبر براى حساب آمد. گفت اين هفته من از شما تقاضايى دارم، اگر قول دهيد استجابت كنيد. گفتم: بگوييد. گفت: در صورتى كه قول بدهيد قبول كنيد، مىگويم. گفتم، استاد اكبر! اگر بتوانم از عهدهاش برآيم. گفت مىتوانى. گفتم، بگو. از من اصرار كه بگو، از او اصرار كه قول بده انجام دهى تا من بگويم. گفت: آن پنجاه تومان را كه آقا براى مسجد دادند، به من بده. گفتم استاد اكبر! داغ مرا تازه كردى. بعداً از دادن پنجاه تومان به آن زن پشيمان شدم و تا دو سال بعد هم هر اسكناس پنجاه تومانى به دستم مىرسيد، نگاه مىكردم شايد همان اسكناس باشد كه رويش نوشته شده بود. گفتم استاد اكبر! آن شب مختصر تعريف كردى، حالا خوب بگو پول را كى آورد؟ گفت: حدود سه و نيم بعد از ظهر، هوا خيلى گرم بود. در آن بحران گرما مشغول كار بودم، دو سه نفر كارگر هم داشتم. ناگاه ديدم يك آقايى از يكى از درهاى مسجد وارد شد،. با قيافه نورانى جذاب، باصلابت. آثار بزرگى و بزرگوارى از او نمايان بود. وارد شدند، دست و دل من ديگر دنبال كار نمىرفت. مىخواستم آقا را تماشا كنم. آقا آمدند اطراف شبستان قدم زدند، تشريف آوردند جلو تختهاى كه من بالايش كار مىكردم. دست كردند زير عبا و پولى درآوردند، فرمودند: استاد اين را بگير، بده به بانى مسجد. من عرض كردم: آقا، بانى مسجد از كسى پول نمىگيرند. آقا تقريباً تغيير كردند و فرمودند: به تو مىگويم بگير اين را مىگيرد. من فوراً با دستهاى گچآلود پول را از آقا گرفتم. آقا بيرون تشريف بردند. من گفتم اين آقا كجا بود؟ در آن هواى گرم، يكى از كارگرها را به نام مشهدى على صدا زدم و گفتم برو دنبال اين آقا ببين كجا مىروند؟ با كى و با چه وسيلهاى آمدهاند. مشهدى على رفت. چهار دقيقه، پنج دقيقه، ده دقيقه شد، مشهدى على نيامد. حواسم خيلى پرت شده بود. مشهدى على را صدا زدم، پشت ديوار ستون مسجد بود. گفتم چرا نمىآيى؟ گفت: ايستادهام آقا را تماشا مىكنم. وقتى آمد، گفت: آقا سرشان را زير انداختند و رفتند. گفتم: با چه وسيلهاى؟ ماشين بود؟ گفت: نه، آقا هيچ وسيلهاى نداشتند، سر به زير انداختند و تشريف بردند. گفتم تو چرا ايستادهبودى؟ گفت: ايستاده بودم آقا را تماشا مىكردم. آقاى رجبيان گفت: اين جريان پنجاه تومان بود، ولى باور كنيد كه پنجاه تومان اثر عظيمى روى كار مسجد گذاشت.
حضرت حجّتالاسلام محمّدعلى برهانى كه از دوستان صميمى مرحوم آقاى عسكرى هستند، چند نكته اضافه نمودند كه آقاى عسكرى گفتند: اين سه جوان مكانيك در رابطه با وضع اقتصادى و ازدواجشان سراغ من آمدند و به من گفتند با هم به مسجدجمكران برويم، شايد آقا نظر لطف نمايند. وقتى آقا را در بيابان ديدم، ضمن سخنانشان فرمودند: كه به اين جوانها بگو كارشان اصلاح شد و من از خداوند خواستم اين سه جوان به حاجتشان برسند. بعد از يك هفته كه به تهران برگشتم، اين حقيقت ظاهر شد. نكته ديگر اينكه آقا بعد از آنكه فرمودند اينجا حسينيه مىشود، فرمودند: اين طرف را هم آقاى حاج ابوالقاسم خويى مؤسّسه مىسازند، كه همين اتّفاق هم افتاد.
پيامها و نكتهها
١. شب و روز جمعه عظمت بسيارى دارد. حضرت رسول (ص) فرمودند: «روز جمعه سيد روزهاست و نزد خداى تعالى از عيد قربان و فطر بزرگتر است».[١] كلمه شاهد و مشهود در آيه سوم از سوره بروج، به روز جمعه و روز عرفه تفسير شده است.[٢] از اين جهت اعمال خير و شرّ در آن ساعات و لحظات چند برابر محسوب مىگردد.[٣]
علاوه بر اين شرافت و عظمت كه براى شب و روز جمعه آمده است، تعلّق آن ساعات به حضرت بقيّةالله (ع) بر شرافت آن افزوده است. همان گونه كه امام هادى علىالنقى (ع) در توضيح فرمايش رسول خدا (ص) كه فرمودند: «با روزها دشمنى نكنيد كه با شما دشمنى كنند».[٤]
فرمودند: مراد از «روزها»، ما هستيم. مادامى كه آسمانها و زمين برپاست،