ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٦٣ - حكايت مسجد امام حسن مجتبى (ع) در شهر مقدّس قم
فعلى نبود، فقط دست چپ جاده يك كاروانسراى خراب به نام قهوهخانه على سياه قرار داشت. چند قدم بالاتر از همين جا كه فعلًا حاجآقا حبيبيان مسجدى به نام مسجد امام حسن مجتبى (ع) بنا كرده است، ماشين خاموش شد. رفقا كه هر سه مكانيك بودند، پياده شدند و كاپوت ماشين را بالا زدند و به تعمير آن مشغول شدند. من از يك نفر آنها به نام على آقا مقدارى آب براى قضاى حاجت و تطهير گرفتم و به زمينهاى مسجد فعلى رفتم و ديدم سيدى بسيار زيبا و سفيد با ابروهاى كشيده و دندانهاى سفيد در حالى كه خالى بر صورت مباركشان بود، با لباس سفيد، عباى نازك به نعلين زرد و عمامه سبز مثل عمامه خراسانىها ايستاده و با نيزهاى به اندازه هشت يا نه متر، زمين را خطكشى مىكرد. گفتم: اوّل صبح آمده است اينجا، جلو جاده، دوست و دشمن مىآيند رد مىشوند، نيزه دستش گرفته است. عرض كردم: عمو! زمان تانك و توپ و اتم است، نيزه را آوردهاى چه كنى؟ برو درسات را بخوان. رفتم براى قضاى حاجت نشستم، صدا زدند: «آقاى عسكرى! آنجا نشين، آنجا را من خط كشيدهام و مسجد است». من متوجّه نشدم از كجا من را مىشناسند. مانند بچّهاى كه از بزرگتر اطاعت مىكند، گفتم: چشم و بلند شدم. فرمود: «برو پشت آن بلندى». من رفتم آنجا. پيش خود گفتم: سر صبحت را با او باز كنم و بگويم. آقا جان، سيد، فرزند پيغمبر ما! برو درسات را بخوان و سه سؤال پيش خود مطرح كردم كه از او بپرسم: يكى اينكه اين مسجد را براى جن مىسازى يا ملائكه كه دو فرسخ از قم بيرون آمدهاى، زير آفتاب نقشه مىكشى، درس نخوانده معمار شدهاى؟! دوم آنكه هنوز مسجد نشده، چرا در آن قضاى حاجت نكنم؟ سوم اينكه در اين مسجد كه مىسازى جن نماز مىخواند يا ملائكه؟ اين پرسشها را پيش خود مطرح كردم. آمدم جلو و سلام نمودم. بار اوّل، او ابتدا به من سلام كرد. نيزه را به زمين فرو برد و مرا به سينه گرفت. دستهايش سفيد و نرم بود. چون اين فكر را هم كرده بودم كه با او مزاح كنم. چنانكه در تهران هر وقت سيدى شلوغ مىكرد، مىگفتم: مگر روز چهارشنبه است؟ مىخواستم بگويم روز چهارشنبه نيست، پنجشنبه است، آمدهاى ميان آفتاب. بدون اينكه عرض كنم، تبسّم كرد و فرمود: «پنجشنبه است، چهارشنبه نيست». سپس فرمود: «سه سؤالى كه دارى بپرس»! من متوجّه نشدم، قبل از آنكه سؤال كنم، از ما فى الضمير من اطلاع داد. گفتم: سيد، درس را ول كردهاى، اوّل صبح آمدهاى كنار جاده؟ نمىگويى اين زمان تانك و توپ، ديگر نيزه به درد نمىخورد و دوست و دشمن مىآيند رد مىشوند؟ برو درسات را بخوان. خنديد. چشمش را به زمين انداخت و فرمود: «دارم نقشه مسجد مىكشم». گفتم: بفرماييد ببينم اينجا كه من مىخواستم قضاى حاجت كنم، هنوز كه مسجد نشده است كه شما دستور به نهى از نشستن كردى؟ فرمود: «يكى از عزيزان فاطمه زهرا (س) در اينجا به زمين افتاده و شهيد شده است. من خط كشيدهام، اينجا مىشود محراب و اينجا كه مىبينى، قطرات خون ريخته، مؤمنين مىايستند. اينجا كه مىبينى مستراح مىشود و اينجا دشمنان خدا و رسول به خاك افتادهاند». همين طور كه ايستاده بود، برگشت و مرا هم برگرداند و فرمود: «اينجا حسينيه مىشود» و اشك از چشمانش جارى شد. من هم بىاختيار گريه كردم. فرمود: «پشت اينجا كتابخانه مىشود. تو كتابهايش را مىدهى؟» گفتم: پسر پيغمبر! به سه شرط، اوّل اينكه من زنده باشم، فرمود: «انشاءالله». دوم