در مكتب اهل بيت - معاونت امور فرهنگى مجمع جهاني اهل بيت - الصفحة ٨٢ - ب روش تاريخى
من ايستادم. امام چند قدم به سوى من آمد و فرمود: اى اسماعيل! وقتى كه به بغداد رسيدى، ابوجعفر؛ يعنى خليفه عبّاسى المستنصر بالله تو را فرا مىخواند، اگر پيش او رفتى و چيزى به تو داد، آن را از او نگير و به فرزندمان رضا بگو كه نامهاى به على بن عوض بنويسد و من او را سفارش مىكنم كه هر چه مىخواهى به تو بدهد. سپس آنان حركت كردند و من همين طور ايستاده بودم و آنان را نگاه مىكردم تا از نظر ناپديد شدند. سپس با ناراحتى و گريه مدّتى در گوشهاى نشستم و بعد به سامرّا رفتم. در آن جا عدّهاى دور من جمع شدند و گفتند: چه شده است؟ چرا رنگ چهرهات تغيير كرده؟
گفتم: آيا آن سوارانى را كه از دروازه خارج شدند و به سوى ساحل رودخانه رفتند، شناختيد؟
گفتند: آنان از اشراف و گلّهداران بزرگ بودند.
گفتم: بلكه آنان امام عصر (عج) و همراهانش بودند. آن جوانى كه لباس رنگارنگ به تن داشت، امام بود كه دست بر زخم من گذاشت و آن را شفا داد. گفتند: جاى زخم را به ما نشان بده. جاى زخم را در ران خودم به آنان نشان دادم و ديدند كه اثرى از زخم نيست. روى سرم ريختند و لباسها را براى تبرّك، پاره پاره كردند و مرا به خزانه بردند تا مردم پراكنده شوند. سپس نماينده خليفه به خزانه آمد