در مكتب اهل بيت - معاونت امور فرهنگى مجمع جهاني اهل بيت - الصفحة ٨١ - ب روش تاريخى
هادى و امام حسن عسكرى (ص) را زيارت كنم. همچنين به سرداب مقدّس رفتم و استغاثه كردم. سپس به سوى دجله رفتم و لباسهايم را شستم و آنها را پوشيدم. در همين حال، چهار اسب سوار را ديدم كه از دروازه شهر خارج شدند. يكى از آنان پيرمردى بود كه نيزهاى در دست داشت و جوان ديگرى بود كه لباس رنگارنگى به تن داشت. پيرمردى كه نيزه در دست داشت، در سمت راست مسير و دو جوان ديگر در سمت چپ مسير و جوانى كه لباس رنگارنگى داشت، در وسط مسير حركت مىكرد.
او به من گفت: تو فردا پيش خانوادهات مىروى؟
گفتم: بله. فرمود: جلو بيا تا ببينم كه از چه چيز رنج مىبرى. جلو رفتم. او دست بر دُمل گذاشت و آن را فشار داد كه بسيار دردم آمد. سپس سوار اسب خود شد. پيرمردى كه نيزهاى در دست داشت، گفت: هر آينه رستگار شدى اى اسماعيل! اين امام تو است. آنان حركت كردند و من هم پشت سر آنان راه افتادم. امام فرمود: برگرد.
عرض كردم: من هرگز از شما جدا نمىشوم.
امام فرمود: مصلحت در بازگشت تو است.
عرض كردم: نه، من هرگز از شما جدا نمىشوم.
پيرمرد گفت: اى اسماعيل! آيا خجالت نمىكشى؟ امام، دو مرتبه به تو مىگويد باز گرد و تو مخالفت مىكنى؟!