در مكتب اهل بيت - معاونت امور فرهنگى مجمع جهاني اهل بيت - الصفحة ٧٩ - ب روش تاريخى
در اين جا قصّهاى را كه سيّد صدرالدين صدر در كتاب المهدى از شيخ عبدالوهّاب شعرانى در كتاب طبقات العرفاء، در احوالات شيخ حسن عراقى نقل كرده است، بيان مىكنيم. او مىگويد:
«همراه ابوالعبّاس حريثى پيش وى رفتم. او گفت: آيا اجازه مى دهى كه داستان خودم را از آغاز تا امروز براى تو بازگو كنم آن گونه كه گويى از كودكى همراه و رفيق من بوده اى؟
گفتم: بله.
گفت: جوانى از جوانان دمشق بودم كه در كارگاهى كار مىكردم. همراه جوانان ديگر در روز جمعه دور هم جمع مىشديم و به لهو و لعب و شرابخوارى مىپرداختيم. روزى به خود آمدم و گفتم: آيا براى اين كار خلق شدهام؟!
آن جلسه لهو و لعب را ترك كردم و از پيش آنان فرار كردم. ايشان به دنبالم آمدند، ولى مرا نيافتند. به مسجد جامع بنىاميّه رفتم. در آن جا ديدم كه شخصى بر منبرى نشسته و در مورد حضرت مهدى صحبت مىكند. مشتاق ديدارش شدم. به گونهاى كه هيچ سجدهاى نمىكردم، مگر اين كه از خداى متعال درخواست مىكردم كه زيارتش را نصيب من فرمايد.
شبى، پس از نماز مغرب، مشغول خواندن نمازهاى استحبابى بودم كه شخصى پشت سر من نشست و دستش را بر كتف من گذاشت و