در مكتب اهل بيت
(١)
سخن مجمع
٩ ص
(٢)
مقدمه
١٣ ص
(٣)
ائمه دوازده گانه جوهره مفهوم مهدويت
٢١ ص
(٤)
فصل اول اثبات عقيدتى مفهوم مهدويت از ديدگاه اهل بيت(عليهم السلام)
٢٥ ص
(٥)
سرگردانى پيروان خلفا در تفسير حديث!
٣١ ص
(٦)
فصل دوم ويژگيهاى مفهوم مهدويت از ديدگاه اهل بيت(عليهم السلام)
٤٣ ص
(٧)
ويژگى اول ولادت مخفيانه حضرت مهدى(عج) كه مورد عنايت بوده و گريزى از آن وجود نداشته است
٤٣ ص
(٨)
شواهد تاريخى بر وجود امام مهدى(عليهم السلام)
٤٥ ص
(٩)
1 - شهادت امامحسن عسكرى(عليهم السلام) به ولادت پسرش اماممهدى(عج)
٤٥ ص
(١٠)
2 - شهادت قابله
٤٦ ص
(١١)
3 - شهادت ديگران بر ديدن امام مهدى(عج)
٤٧ ص
(١٢)
4 - برخورد سلطنت عباسيان با اين حادثه
٤٩ ص
(١٣)
5 - اعترافات علماى اهل تسنن به ولادت حضرت مهدى(عج)
٥٣ ص
(١٤)
منكران ولادت امام مهدى(عج)
٥٥ ص
(١٥)
ويژگى دوم امامت در دوران طفوليت
٥٦ ص
(١٦)
ويژگى سوم غيبت و عمر طولانى
٦٥ ص
(١٧)
1 - اثبات ممكن بودن عمر طولانى
٦٥ ص
(١٨)
2 - اثبات محقق شدن عمر طولانى براى حضرت مهدى(عج)
٦٨ ص
(١٩)
الف طريق عقايدى
٦٩ ص
(٢٠)
ب روش تاريخى
٧٨ ص
(٢١)
فصل سوم ارزش عقيدتى مفهوم مهدويت در مكتب اهلبيت(عليهم السلام)
٩١ ص
(٢٢)
چكيده بحث
٩٦ ص

در مكتب اهل بيت - معاونت امور فرهنگى مجمع جهاني اهل بيت - الصفحة ٨٢ - ب روش تاريخى

من ايستادم. امام چند قدم به سوى من آمد و فرمود: اى اسماعيل! وقتى كه به بغداد رسيدى، ابوجعفر؛ يعنى خليفه عبّاسى المستنصر بالله تو را فرا مى‌خواند، اگر پيش او رفتى و چيزى به تو داد، آن را از او نگير و به فرزندمان رضا بگو كه نامه‌اى به على بن عوض بنويسد و من او را سفارش مى‌كنم كه هر چه مى‌خواهى به تو بدهد. سپس آنان حركت كردند و من همين طور ايستاده بودم و آنان را نگاه مى‌كردم تا از نظر ناپديد شدند. سپس با ناراحتى و گريه مدّتى در گوشه‌اى نشستم و بعد به سامرّا رفتم. در آن جا عدّه‌اى دور من جمع شدند و گفتند: چه شده است؟ چرا رنگ چهره‌ات تغيير كرده؟

گفتم: آيا آن سوارانى را كه از دروازه خارج شدند و به سوى ساحل رودخانه رفتند، شناختيد؟

گفتند: آنان از اشراف و گلّه‌داران بزرگ بودند.

گفتم: بلكه آنان امام عصر (عج) و همراهانش بودند. آن جوانى كه لباس رنگارنگ به تن داشت، امام بود كه دست بر زخم من گذاشت و آن را شفا داد. گفتند: جاى زخم را به ما نشان بده. جاى زخم را در ران خودم به آنان نشان دادم و ديدند كه اثرى از زخم نيست. روى سرم ريختند و لباسها را براى تبرّك، پاره پاره كردند و مرا به خزانه بردند تا مردم پراكنده شوند. سپس نماينده خليفه به خزانه آمد