در مكتب اهل بيت - معاونت امور فرهنگى مجمع جهاني اهل بيت - الصفحة ٨٠ - ب روش تاريخى
فرمود: فرزندم! هر آينه خداى متعال درخواست تو را اجابت كرده است و چه كارى دارى؟ من مهدى هستم.
گفتم: آيا با من به خانه مىآيى؟
فرمود: بله. به خانه من آمد و فرمود: جاى خلوتى را براى من آماده كن.
من جاى خلوتى را به او اختصاص دادم. او به مدّت هفت شبانه روز پيش من ماند و سپس رفت».[١]
شيخ على بن عيسى اربلى در كشف الغمّه مىنويسد:
«مردم، قصّهها و حكايتهايى را در مورد امور خارق العاده از حضرت مهدى (عج) نقل مىكنند كه شرح آن طولانى است و من از آن ميان دو حكايت را كه به زمان من نزديك است و جمعى از برادران مورد اعتماد براى من نقل كردهاند، ذكر مىكنم:
اوّل: در شهر حلّه- كه بين دجله و فرات قرار دارد- مردى به نام اسماعيل بن حسن زندگى مىكرد. برادرانم براى من نقل كردند كه اسماعيل براى آنان چنين تعريف كرد:
«در روى ران چپم دُملى به اندازه يك مشت ايجاد شده بود كه پزشكان حلّه از درمان آن عاجز بودند. به شهر بغداد آمدم و پيش پزشكان فرنگى رفتم. گفتند: اين علاجى ندارد. به سامرّا رفتم تا امام
[١] - المهدى، صدرالدين صدر: ١٤٩.