در مكتب اهل بيت
(١)
سخن مجمع
٩ ص
(٢)
مقدمه
١٣ ص
(٣)
ائمه دوازده گانه جوهره مفهوم مهدويت
٢١ ص
(٤)
فصل اول اثبات عقيدتى مفهوم مهدويت از ديدگاه اهل بيت(عليهم السلام)
٢٥ ص
(٥)
سرگردانى پيروان خلفا در تفسير حديث!
٣١ ص
(٦)
فصل دوم ويژگيهاى مفهوم مهدويت از ديدگاه اهل بيت(عليهم السلام)
٤٣ ص
(٧)
ويژگى اول ولادت مخفيانه حضرت مهدى(عج) كه مورد عنايت بوده و گريزى از آن وجود نداشته است
٤٣ ص
(٨)
شواهد تاريخى بر وجود امام مهدى(عليهم السلام)
٤٥ ص
(٩)
1 - شهادت امامحسن عسكرى(عليهم السلام) به ولادت پسرش اماممهدى(عج)
٤٥ ص
(١٠)
2 - شهادت قابله
٤٦ ص
(١١)
3 - شهادت ديگران بر ديدن امام مهدى(عج)
٤٧ ص
(١٢)
4 - برخورد سلطنت عباسيان با اين حادثه
٤٩ ص
(١٣)
5 - اعترافات علماى اهل تسنن به ولادت حضرت مهدى(عج)
٥٣ ص
(١٤)
منكران ولادت امام مهدى(عج)
٥٥ ص
(١٥)
ويژگى دوم امامت در دوران طفوليت
٥٦ ص
(١٦)
ويژگى سوم غيبت و عمر طولانى
٦٥ ص
(١٧)
1 - اثبات ممكن بودن عمر طولانى
٦٥ ص
(١٨)
2 - اثبات محقق شدن عمر طولانى براى حضرت مهدى(عج)
٦٨ ص
(١٩)
الف طريق عقايدى
٦٩ ص
(٢٠)
ب روش تاريخى
٧٨ ص
(٢١)
فصل سوم ارزش عقيدتى مفهوم مهدويت در مكتب اهلبيت(عليهم السلام)
٩١ ص
(٢٢)
چكيده بحث
٩٦ ص

در مكتب اهل بيت - معاونت امور فرهنگى مجمع جهاني اهل بيت - الصفحة ٧٩ - ب روش تاريخى

در اين جا قصّه‌اى را كه سيّد صدرالدين صدر در كتاب المهدى از شيخ عبدالوهّاب شعرانى در كتاب طبقات العرفاء، در احوالات شيخ حسن عراقى نقل كرده است، بيان مى‌كنيم. او مى‌گويد:

«همراه ابوالعبّاس حريثى پيش وى رفتم. او گفت: آيا اجازه مى دهى كه داستان خودم را از آغاز تا امروز براى تو بازگو كنم آن گونه كه گويى از كودكى همراه و رفيق من بوده اى؟

گفتم: بله.

گفت: جوانى از جوانان دمشق بودم كه در كارگاهى كار مى‌كردم. همراه جوانان ديگر در روز جمعه دور هم جمع مى‌شديم و به لهو و لعب و شرابخوارى مى‌پرداختيم. روزى به خود آمدم و گفتم: آيا براى اين كار خلق شده‌ام؟!

آن جلسه لهو و لعب را ترك كردم و از پيش آنان فرار كردم. ايشان به دنبالم آمدند، ولى مرا نيافتند. به مسجد جامع بنى‌اميّه رفتم. در آن جا ديدم كه شخصى بر منبرى نشسته و در مورد حضرت مهدى صحبت مى‌كند. مشتاق ديدارش شدم. به گونه‌اى كه هيچ سجده‌اى نمى‌كردم، مگر اين كه از خداى متعال درخواست مى‌كردم كه زيارتش را نصيب من فرمايد.

شبى، پس از نماز مغرب، مشغول خواندن نمازهاى استحبابى بودم كه شخصى پشت سر من نشست و دستش را بر كتف من گذاشت و