مقالات - مقالات - الصفحة ٧٣ - بررسي آيه «بيعت رضوان» و رضايت دائمي خداوند از خليفه دوم
بررسي آيه «بيعت رضوان» و رضايت دائمي خداوند از خليفه دوم
کد مطلب: ٦٣٤٦ تاریخ انتشار: ٢٤ فروردين ١٣٩٠ تعداد بازدید: ١٧٧٢٥ مقالات » عمومي بررسي آيه «بيعت رضوان» و رضايت دائمي خداوند از خليفه دوم
طرح شبهه:
عمر بن خطاب به اجماع تمام عالمان شيعه و سني در روز بيعت رضوان از جمله افرادي بود كه با رسول خدا (ص) بيعت كردند. همان كساني كه الله تعالي در باره آن ها مي فرمايد:
لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ مَا فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَأَثَابَهُمْ فَتْحًا قَرِيبًا.فتح١٨.
خداوند از مؤمنان- هنگامي كه در زير آن درخت با تو بيعت كردند- راضي و خشنود شد خدا آنچه را در درون دلهايشان (از ايمان و صداقت) نهفته بود مي دانست از اين رو آرامش را بر دلهايشان نازل كرد و پيروزي نزديكي بعنوان پاداش نصيب آن ها فرمود.
اين آيه به صراحت عمر بن الخطاب را از تهمت قتل حضرت زهرا تبرئه مي كند؛ چرا كه در حديث صحيح، خشم به حق فاطمه (رض) از فردي را خشم خدا شمرده شده؛ اما در اين آيه، خداوند تبارك و تعالي رضايت خويش را از عمر بن الخطاب بيان مي دارد. و اين نشان مي دهد كه وي مورد غضب الله نيست؛ پس ايشان به هيج وجه نمي تواند قاتل حضرت فاطمه (رض) باشد.
و بي ترديد و با توجه به علم الله كه به گذشته و حال و آينده احاطه دارد، هرگز ممكن نيست از كساني اعلام رضايت كند كه مي داند در آينده آن ها دختر رسول خدا (ص) را خواهند كشت و....
نقد و بررسي:
ترديدي نيست كه خداوند از بيعت كنندگان در حديبيه، رضايت خود را اعلام كرده و خليفه دوم نيز در اين بيعت حضور داشته است؛ اما اهل سنت اگر بخواهند با استفاده از اين قضيه، اعمالي را كه خليفه دوم پس از صلح حديبيه انجام داده، انكار و يا توجيه نمايند، بايد دو مسأله را ثابت كنند:
١. رضايت خداوند از بيعت كنندگان، هميشگي است و احياناً رفتارهاي ناپسندي كه ممكن است از آن ها در آينده سر بزند، هيچ تأثيري در اين رضايت ندارد؛
٢. رضايت خداوند شامل تمام بيعت كنندگان مي شود و حتي كساني را كه در حال بيعت، ايمان واقعي نداشته اند و جزء مشككين و يا حتي منافقين (همچون عبد الله بن أبي) بوده اند، نيز شامل مي شود.
ما در اين مقاله سعي مي كنيم كه اين دو مسأله را بررسي كنيم:
رضايت خداوند، شامل همه بيعت كنندگان نمي شود:
رضايت خداوند شامل تمام افرادي كه در آن روز بيعت كرده اند نخواهد شد؛ بلكه فقط شامل كساني مي شود كه با ايمان قلبي بيعت كردند؛ زيرا خداوند رضايت خود را مشروط به داشتن ايمان كرده است.« رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ ».و با انتفاء شرط، مشروط نيز به خودي خود منتفي خواهد شد.
كلمه «المؤمنين» اشاره به اين مطلب دارد كه خداوند فقط از مؤمنين واقعي راضي است؛ زيرا اگر قرار بود كه ايمان حقيقي، شرط رضايت نباشد، خداوند مي فرمود:« لقد رضي الله عن الذين يبايعونك... »
به عبارت ديگر: حد اكثر چيزي كه از اين آيه استفاده مي شود، اين است كه خداوند از تمام «مؤمنيني» كه بيعت كردند راضي شده است؛ اما هرگز ثابت نمي كند كه تمام افرادي كه بيعت كرده اند، مؤمن حقيقي نيز بوده اند؛ پس خداوند با قيد « عَنِ الْمُؤْمِنِينَ » منافقيني همچون عبد الله بن أبي و... و يا كساني را كه در ايمان خود شك داشته و در حقيقت بيعت نكرده اند خارج مي كند و رضايت خداوند شامل حال آن ها نخواهد شد؛ چنانچه شامل مؤمنيني كه در اين بيعت حضور نداشته اند نيز نمي شود.
عمر بن الخطاب، در نبوت رسول خدا (ص) شك داشت:
با توجه به آن چه گذشت، مي گوييم: اين آيه شامل كساني همچون عمر بن الخطاب كه در همان زمان و يا پس از آن در نبوت پيامبر اسلام شك داشته و از روي ايمان بيعت نكرده اند، نخواهد شد.
قضيه شك عمر در نبوت رسول خدا، در بسياري از كتاب هاي اهل سنت به صورت مفصل آمده است كه چكيده آن اين چنين است:
پيامبر در رؤياي صادقانه ديد كه وارد مكه شده و به همراه صحابه در حال طواف خانه خدا هستند، صبح فردا آن را با صحابه در ميان گذاشت، صحابه از تعبير اين رؤيا پرسيدند، آن حضرت فرمود: «ان شاء الله وارد مكه شده و اعمال عمره را انجام خواهيم داد»؛ اما تعيين نكردند كه در چه زماني اين امر اتفاق خواهد افتاد.
همه مردم آماده حركت شدند و هنگامي كه به حديبيه رسيدند، قريش از آمدن پيامبر و اصحابش و نيت آنان با خبر شدند؛ لذا همگي مسلح شده و از ورود مسلمان ها به مكه جلوگيري كردند. و چون پيامبر اسلام به قصد زيارت خانه خدا آمده بود نه به قصد جنگ، با قريشيان صلح نامه امضا كرد كه امسال از ورود به مكه خودداري و سال بعد بدون هيچ مانعي برگردند و اعمال عمره را انجام دهند.
اين مطلب بر عمر بن الخطاب و همفكران او، گران آمد و سبب شد كه به نبوت رسول خدا ترديد كند و نعوذ بالله خيال كرد كه پيامبر اسلام دروغ گفته است؛ از اين رو نزد پيامبر آمد و با لحن تند به آن حضرت اعتراض كرد.
اعتراض به پيامبر اكرم (ص) در حديبية:
بخاري اين داستان را چنين نقل مي كند:
عن أَبي وَائِل، قَالَ كُنَّا بِصِفِّينَ فَقَامَ سَهْلُ بْنُ حُنَيْف فَقَالَ:
أَيُّهَا النَّاسُ اتَّهِمُوا أَنْفُسَكُمْفَإِنَّا كُنَّا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه وسلم يَوْمَ الْحُدَيْبِيَةِ، وَلَوْ نَرَي قِتَالاً لَقَاتَلْنَا، فَجَاءَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ فَقَالَ يَا رَسُولَ اللَّهِ، أَلَسْنَا عَلَي الْحَقِّ وَهُمْ عَلَي الْبَاطِلِ فَقَالَ: بَلَي. فَقَالَ أَلَيْسَ قَتْلاَنَا فِي الْجَنَّةِ وَقَتْلاَهُمْ فِي النَّارِ قَالَ: بَلَي. قَالَ فَعَلَي مَا نُعْطِي الدَّنِيَّةَ فِي دِينِنَا أَنَرْجِعُ وَلَمَّا يَحْكُمِ اللَّهُ بَيْنَنَا وَبَيْنَهُمْ فَقَالَ: ابْنَ الْخَطَّابِ، إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ، وَلَنْ يُضَيِّعَنِي اللَّهُ أَبَدًا.
فَانْطَلَقَ عُمَرُ إِلَي أَبِي بَكْر فَقَالَ لَهُ مِثْلَ مَا قَالَ لِلنَّبِيِّ صلي الله عليه وسلم فَقَالَ إِنَّهُ رَسُولُ اللَّهِ، وَلَنْ يُضَيِّعَهُ اللَّهُ أَبَدًا. فَنَزَلَتْ سُورَةُ الْفَتْحِ، فَقَرَأَهَا رَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه وسلم عَلَي عُمَرَ إِلَي آخِرِهَا. فَقَالَ عُمَرُ يَا رَسُولَ اللَّهِ، أَوَفَتْحٌ هُوَ قَالَ: نَعَمْ.
از ابووائل نقل شده است كه گفت: ما در صفين بوديم كه سهل بن حنيف برخواست و گفت: اي مردم! مواظب خودتان باشيد، ما در حديبيه با رسول خدا (صلي الله عليه وآله ) بوديم، اگر جنگي پيش مي آمد مي جنگيديم، عمر بن خطاب نزد پيامبر آمد و گفت: اي رسول خدا! مگر نه اين است كه ما بر حقيم و آنان بر باطل؟ فرمود: آري، چنين است. گفت: مگر نه اين است كه كشته هاي ما بهشتي هستند و كشته هاي آنان جهنمي؟ فرمود: آري چنين است، گفت: پس چرا بايد با ذلّت بازگرديم، و نبايد خدا بين ما و آنان حكم نمايد؟ رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) فرمود: اي پسر خطاب! من فرستاده خدا هستم ، پس خداوند هرگز مرا خوار و كوچك نمي كند.
عمر، نزد ابوبكر رفت و آن چه به پيامبر خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) گفته بود، به ابوبكر هم گفت. ابوبكر گفت: او فرستاده خدا است و خداوند هرگز او را كوچك و خوار نمي كند، سپس سوره فتح نازل شد. رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) آن را از اول تا آخرش بر عمر خواند، عمر گفت: آيا آن چه پيش آمد، پيروزي است، فرمود: آري.
البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي٢٥٦هـ)،صحيح البخاري، ج ٣، ص ١١٦٢، ح٣٠١١، كتاب الجهاد والسير، بَاب إِثْمِ من عَاهَدَ ثُمَّ غَدَرَ، تحقيق: د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، ١٤٠٧هـ - ١٩٨٧م.
النيسابوري، مسلم بن الحجاج أبو الحسين القشيري (متوفاي٢٦١هـ)،صحيح مسلمج ٣، ص ١٤١١، ح ١٧٨٥، كِتَاب الْجِهَادِ وَالسِّيَرِ، بَاب صُلْحِ الْحُدَيْبِيَةِ في الْحُدَيْبِيَةِ، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت.
در روايت ديگر اين چنين آ مده:
فَرَجَعَ مُتَغَيِّظًا، فَلَمْ يَصْبِرْ حَتَّي جَاءَ أَبَا بَكْر فَقَالَ يَا أَبَا بَكْر أَلَسْنَا عَلَي الْحَقِّ... فَنَزَلَتْ سُورَةُ الْفَتْحِ.
عمر ناراحت بازگشت، و صبر نداشت تا آن كه ابوبكر آمد و گفت: اي ابوبكر، آيا ما بر حق نيستم؟... سپس سوره فتح نازل شد.
البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي٢٥٦هـ)،صحيح البخاري، ج ٤، ص ١٨٣٢، ح٤٥٦٣، كِتَاب التفسير،بَابإِذْ يُبَايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ، تحقيق: د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، ١٤٠٧هـ - ١٩٨٧م.
سؤال اين جا است كه چرا عمر بن الخطاب به سخنان رسول خدا صلي الله عليه وآله اعتماد نكرد و تا ابوبكر سخن رسول خدا را تأييد نكرد، دلش آرام نگرفت؟
آيا اين كار خليفه دوم با اين آيه از قرآن كريم مخالف نيست:
وَمَا كَانَ لِمُؤْمِن وَلاَ مُؤْمِنَة إِذَا قَضَي اللهُ وَرَسُولُهُ أَمْراً أَنْ يَكُونَ لَهُمْ الْخِيَرَةُ مِنْ أَمْرِهِمْ وَمَنْ يَعْصِ اللهَ وَرَسُولَهُ فَقَدْ ضَلَّ ضَلاَلا مُبِيناً.الأحزاب/٣٦.
هيچ مرد و زن با ايماني حق ندارد هنگامي كه خدا و پيامبرش امري را لازم بدانند، اختياري (در برابر فرمان خدا) داشته باشد و هر كس نافرماني خدا و رسولش را كند، به گمراهي آشكاري گرفتار شده است .
شك عمردر نبوت رسول اكرم(ص):
عبد الرزاق صنعاني در المصنف، طبري در تفسير، ابن حبان در صحيحش، ذهبي در تاريخ الإسلام، ابن جوزي در زاد المعاد و... داستان را اين گونه نقل مي كنند:
فَقَالَ عُمَرُ بْنُ الْخَطَّابِ: مَا شَكَكْتُ مُنْذُ أَسْلَمْتُ إِلا يَوْمَئِذٍ فَأَتَيْتُ النَّبِيَّ (صلي الله عليه وسلم) فَقُلْتُ أَلَسْتَ رَسُولَ اللَّهِ حَقًّا قَالَ بَلَي قُلْتُ أَلَسْنَا عَلَي الْحَقِّ وَعَدُوُّنَا عَلَي الْبَاطِلِ قَالَ بَلَي قُلْتُ فَلِمَ نُعْطِي الدَّنِيَّةَ فِي دِينِنَا إِذَا قَالَ إِنِّي رَسُولُ اللَّهِ وَلَسْتُ أَعْصِي رَبِّي وَهُوَ نَاصِرِيٌّ قُلْتُ أَوَ لَيْسَ كُنْتَ تُحَدِّثُنَا أَنَّا سَنَأْتِي الْبَيْتَ فَنَطُوفُ بِهِ قَالَ بَلَي فَخَبَّرْتُكَ أَنَّكَ تَأْتِيَهِ الْعَامَ قَالَ لا قَالَ فَإِنَّكَ تَأْتِيَهِ فَتَطُوفُ بِهِ....
عمر گفت: قسم به خدا! از زماني كه اسلام آورده ام، جز امروز ( در نبوت رسول خدا ) شك نكرده ام. سپس نزد پيامبر آمد و گفت: اي رسول خدا! مگر شما پيامبر خدا نيستي؟!!!. پيامبر فرمود: بلي هستم. عمر گفت: مگر ما بر حق و دشمنان ما بر باطل نيستند؟ پيامبر فرمود: بلي چنين است. عمر گفت: پس چرا ذلت و حقارت در دينمان نشان دهيم؟ پيامبر فرمود: من پيامبر خدا هستم و هرگز از دستورات او سرپيچي نخواهم كرد و او ياور من است. عمر گفت: مگر شما نگفتي كه وارد خانه كعبه شده و طواف خواهيم كرد؟ پيامبر فرمود: آيا من گفتم كه همين امسال اين كار را خواهيم كرد؟ عمر گفت: نه، پيامبر فرمود: تو وارد مكه مي شوي و طواف خواهي كرد.
الصنعاني،أبو بكر عبد الرزاق بن همام (متوفاي٢١١هـ)،المصنف، ج ٥، ص ٣٣٩، تحقيق: حبيب الرحمن الأعظمي، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت، الطبعة: الثانية، ١٤٠٣هـ.
الطبري، محمد بن جرير، جامع البيان عن تأويل آي القرآن، ج ٢٦، ص ١٠٠، ناشر: دار الفكر، بيروت - ١٤٠٥هـ
التميمي البستي، محمد بن حبان بن أحمد أبو حاتم (متوفاي٣٥٤ هـ)،صحيح ابن حبان بترتيب ابن بلبان، ج ١١، ص ٢٢٤، محمد بن حبان بن أحمد أبو حاتم التميمي البستي (متوفاي٣٥٤، تحقيق: شعيب الأرنؤوط، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الثانية، ١٤١٤هـ - ١٩٩٣م
الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي٧٤٨هـ)،تاريخ الإسلام ووفيات المشاهير والأعلام، ج ٢، ص ٣٧١، تحقيق د. عمر عبد السلام تدمري، ناشر: دار الكتاب العربي - لبنان/ بيروت، الطبعة: الأولي، ١٤٠٧هـ - ١٩٨٧م.
ابن القيم الجوزيه، محمد بن أبي بكر أيوب الزرعي أبو عبد الله (متوفاي٧٥١هـ)،زاد المعاد في هدي خير العباد، ج ٣، ص ٢٩٥، تحقيق: شعيب الأرناؤوط - عبد القادر الأرناؤوط، ناشر: مؤسسة الرسالة - مكتبة المنار الإسلامية - بيروت - الكويت، الطبعة: الرابعة عشر، ١٤٠٧هـ - ١٩٨٦م
ابن حبان در ادامه مي نويسد:
قال: عمر بن الخطاب رضوان اللّه عليه:فعملت في ذلك أعمالاً يعني في نقض الصحيفة.
عمر گفت: براي اين كه اين عمل را از پرونده ام پاك كنم، كارهايي انجام دادم.
التميمي البستي، محمد بن حبان بن أحمد أبو حاتم (متوفاي٣٥٤ هـ)،صحيح ابن حبان بترتيب ابن بلبان، ج ١١، ص ٢٢٤، محمد بن حبان بن أحمد أبو حاتم التميمي البستي (متوفاي٣٥٤، تحقيق: شعيب الأرنؤوط، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: الثانية، ١٤١٤هـ - ١٩٩٣م.
تصميم حركت بر ضد رسول اكرم (ص):
جناب خليفه آن چنان در نبوت رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم دچار ترديد شده بود كه طبق نقل برخي از عالمان اهل سنت، قصد داشت از لشكر مسلمانان خارج و عليه آن ها بجنگد.
محمد بن عمر واقدي در تاريخش مي نويسد:
... فكان ابن عباس رضي اللّه عنه يقول: قال لي في خلافته]يعني عمر[وذكر القضية:إرتبت ارتياباً لم أرتبه منذ أسلمت إلا يومئذ، ولو وجدت ذاك اليوم شيعة تخرج عنهم رغبة عن القضية لخرجت... والله لقد دخلني يومئذٍ من الشك حتي قلت في نفسي: لو كنا مائة رجلٍ علي مثل رأيي ما دخلنا فيه أبداً!.
ابن عباس مي گويد: عمر بن خطاب در زمان خلافتش از قضيه حديبيه ياد كرد و گفت: در آن روز (در نبوت پيامبر ) شك كردم؛ بطوري كه از زمان اسلام آوردنم، چنين شكي به من دست نداده بود، اگر در آن روز كساني را پيدا مي كردم كه از من پيروي كنند و به دلخواه از اين معاهده خارج شوند ، من نيز خارج مي شدم.
قسم به خدا چنان شك كرده بودم كه با خودم مي گفتم: اگر صد نفر با من هم نظر بود، هرگز اين معاهده را نمي پذيرفتم.
الواقدي، أبو عبد الله محمد بن عمر بن واقد (متوفاي٢٠٧ هـ)،كتاب المغازي، ج ٢، ص ٩٤، تحقيق: محمد عبد القادر أحمد عطا، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولي، ١٤٢٤ هـ - ٢٠٠٤ م.
حال پرسش ما اين است كه آيا عدم ايمان قلبي به نبوت رسول خدا و ترديد در آن با رضايت خداوند از همان شخص قابل جمع است؟!.
كفاره تشكيك در نبوت پيامبر (ص):
ترديد خليفه دوم در نبوت رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم در روز حديبيه، قطعي است؛ تا جايي كه خود خليفه دوم پس از آن در دوران حكومت خود بارها از آن ياد مي كرد و حتي خودش اعتراف كرده است كه بارها صدقه پرداخت كردم تا كفاره تشكيك در نبوت رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم باشد.
احمد حنبل در مسندش با سند صحيح و ترمذي درنوادر الأصولو ابن كثير در تفسيرش مي نويسند:
حَدَّثَنَا يَزِيدُ بْنُ هَارُونَ أَخْبَرَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِسْحَاقَ بْنِ يَسَارٍ عَنِ الزُّهْرِيِّ مُحَمَّدِ بْنِ مُسْلِمِ بْنِ شِهَابٍ عَنْ عُرْوَةَ بْنِ الزُّبَيْرِ عَنِ الْمِسْوَرِ بْنِ مَخْرَمَةَ وَمَرْوَانَ بْنِ الْحَكَمِ قَالا... ثُمَّ قال عُمَرُما زِلْتُ أَصُومُ وَأَتَصَدَّقُ وَأُصَلِّي واعتق مِنَ الذي صَنَعْتُ مَخَافَةَ كلامي الذي تَكَلَّمْتُ بِهِ يَوْمَئِذٍحتي رَجَوْتُ ان يَكُونَ خَيْراً....
از مسور بن مخرمه و مروان بن حكم نقل شده است كه گفتند:... سپس عمر گفت: از ترس سخني كه آن روز گفتم، آن قدر روزه گرفتم و صدقه دادم و نماز خواندم و بنده آزاد كردم كه اميدوارم به خير و خوبي تبديل شود.
الشيباني، أحمد بن حنبل أبو عبدالله (متوفاي٢٤١هـ)،مسند الإمام أحمد بن حنبل، ج ٤، ص ٣٢٥، ناشر: مؤسسة قرطبة - مصر.
الطبري، محمد بن جرير (متوفاي ٣١٠هـ)،تاريخ الطبري، ج ٢، ص ١٢٢، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت.
الترمذي، محمد بن علي بن الحسن أبو عبد الله الحكيم (متوفاي٣٦٠هـ)،نوادر الأصول في أحاديث الرسول صلي الله عليه وسلم، ج ١، ص ٣١٩، تحقيق: عبد الرحمن عميرة، ناشر: دار الجيل - بيروت - ١٩٩٢م.
القرشي الدمشقي، إسماعيل بن عمر بن كثير أبو الفداء (متوفاي٧٧٤هـ)،تفسير القرآن العظيم، ج ٤، ص ١٩٧، ناشر: دار الفكر - بيروت - ١٤٠١هـ.
القرشي الدمشقي، إسماعيل بن عمر بن كثير أبو الفداء (متوفاي٧٧٤هـ)السيرة النبوية، ج ٣، ص ٣٢٠.
الدهلوي، الإمام أحمد المعروف بشاه ولي الله ابن عبد الرحيم (متوفاي١١٧٦هـ)،حجة الله البالغة، ج ١، ص ٦٢٩، : تحقيق: سيد سابق، ناشر: دار الكتب الحديثة - مكتبة المثني - القاهرة - بغداد.
ابن حجر عسقلاني درفتح الباريمي نويسد:
لقد أعتقت بسبب ذلك رقابا وصمت دهرا.
عمر گفت: به خاطر شك در نبوت، بنده هاي زيادي را آزاد كردم و مدام روزه گرفتم.
العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي٨٥٢هـ)،فتح الباري شرح صحيح البخاري، ج ٥، ص ٣٤٦، تحقيق: محب الدين الخطيب، ناشر: دار المعرفة - بيروت.
العيني، بدر الدين محمود بن أحمد (متوفاي٨٥٥هـ)،عمدة القاري شرح صحيح البخاري، ج ١٤، ص ١٤، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت.
صالحي شامي نيز مي نويسد:
كما في الصحيح:واللّه ما شككت منذ اسلمت الا يومئذ، وجعل يردّ علي رسول اللّه، صلي اللّه عليه وسلم، الكلام فقال أبو عبيدة بن الجراح، رضي اللّه عنه،: الا تسمع يا ابن الخطاب رسول اللّه، صلي اللّه عليه وسلم، يقول ما يقول، تعوذ باللّه من الشيطان واتّهم رأيك،
قال عمر:فجعلت أتعوّذ باللّه من الشيطان حياء فما أصابني شئ قطّ مثل ذلك اليوم وعملت بذلك أعمالاً، أي صالحة،لتكفر عني ما مضي من التوقف في امتثال الامر ابتداء كما عند ابن اسحاق وابن عمر الاسلمي. قال عمر:فما زلت اتصدق وأصوم وأصلّي وأعتق من الذي صنعت يومئذ مخافة كلامي الذي تكلّمت به حتي رجوت أن يكون خيراً.
در خبر صحيح آمده است كه عمر گفت: به خدا سوگند هيچگاه در مسلماني خودم شك نكردم مگر آن روز (حديبيه).
بين عمر و رسول خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) سخناني رد و بدل مي شد، ابوعبيده جراح گفت: اي پسر خطاب مگر سخنان رسول خدا را نمي شنوي كه چه مي گويد؟ از شيطان به خدا پناه ببر و در سخنانت شك كن.
عمر گفت: به خدا پناه مي برم از شيطان، در هيچ روزي مانند آن روز بر من سخت نگذشته بود و براي جبران، اعمال خوب وفراواني انجام دادم تا ننگ آن از بين برود.
ابن اسحاق و ابن عمر اسلمي هم گفته اند: عمر گفت: مدام صدقه مي دادم، روزه مي گرفتم، نماز مي خواندم و بنده آزاد مي كردم، به جهت ترسي كه از سخن آن روز گفته بودم و اميدوار بودم كه آثار شومش از بين برود.
الصالحي الشامي، محمد بن يوسف (متوفاي٩٤٢هـ)،سبل الهدي والرشاد في سيرة خير العباد، ج ٥، ص ٥٣، تحقيق: عادل أحمد عبد الموجود وعلي محمد معوض، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولي، ١٤١٤هـ.
رضايت خداوند محدود ومشروط است:
كلمه « اذ » در « إِذْ يُبَايِعُونَكَ » ظرفيه است، و هنگامي كه ظرفيه شد معناي آيه چنين مي شود كه خداوند از مؤمنين، در همان ظرف زماني؛ يعني در همان زماني كه بيعت كردند راضي بوده است، نه اين كه به خاطر آن بيعت، همواره از آن ها راضي خواهد؛ پس به طور قطع شامل آينده همه افراد حاضر در آن واقعه نمي باشد.
از اين رو، اين رضايت نمي تواند دائمي و ابدي باشد و يا عاقبت به خير شدن تمام افرادي كه آن جا حضور داشته اند را تضمين نمايد؛ زيرا حداكثر چيزي كه آيه ثابت مي كند اين است كه خداوند در آن ظرف زماني خاص؛ يعني در زماني كه مسلمانان بيعت كرده اند از آن ها راضي شده است و علت رضايت نيز پيماني است كه در آن روز بسته اند.
رضايت خداوند تا زماني است كه بيعت شكسته نشود:
رضايت خداوند از بيعت كنندگان تا زماني باقي خواهد بود كه علت آن؛ يعني بيعت و عهد و پيمان نيز به حال خود باقي باشد و تغيير و تبديلي در آن ايجاد نشود؛ چرا كه علت رضايت خداوند از بيعت كنندگان، پيماني است كه با رسول خدا بسته اند و اين معلول تا زماني باقي مي ماند كه علت آن نيز باقي باشد؛ زيرا وجود معلول بدون علت، محال است.
به عبارت ديگر: رضايت خداوند از مردم، فقط به خاطر عملي است كه انجام مي دهند و خود شخص بدون آن عمل مرضي خداوند نخواهد بود؛ يعني تا زماني شخص مرضي خداوند خواهد بود كه آن عمل نيز موجود باشد؛ اما زماني كه شخص آن عمل را با گناهان خود از بين ببرد، رضايت خداوند نيز سلب خواهد شد.
بهترين دليل بر اين مطلب، اين آيه است كه خداوند مي فرمايد:
إِنَّ الَّذِينَ يُبَايِعُونَكَ إِنَّمَا يُبَايِعُونَ اللَّهَ يَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْفَمَن نَّكَثَ فَإِنَّمَا يَنكُثُ عَليَ نَفْسِهِوَ مَنْ أَوْفيَ بِمَا عَاهَدَ عَلَيْهُ اللَّهَ فَسَيُؤْتِيهِ أَجْرًا عَظِيمًا.الفتح / ١٠.
افرادي كه با تو بيعت مي كنند (در حقيقت) تنها با خدا بيعت مي نمايند، دست خدا بالاي دست آن ها است؛ پس هر كس پيمان شكني كند، تنها به زيان خود پيمان شكسته است و آن كس كه نسبت به عهدي كه با خدا بسته وفا كند، به زودي پاداش بزرگي به او خواهد داد.
در اين آيه خداوند به صراحت مي گويد كه اگر كسي پيماني را كه با خداوند بسته است بشكند، فقط به خودش ضرر زده است و خداوند پاداش اين پيمان را به كسي خواهد داد كه به آن وفادار مانده و خللي در آن ايجاد نكند.
بنابراين، آيه فقط شامل كساني مي شود كه در آن روز بيعت كرده و تا آخر عمر بر عهد خود وفادار مانده باشند.
واگر قرار بود كه اين رضايت ابدي باشد، چه نياز بود كه خداوند بفرمايد:" فَمَن نَّكَثَ فَإِنَّمَا يَنكُثُ "؟ آيا گفتن اين جمله (العياذ بالله) لغو و بي فايده نيست؟
اين مطلب از روايات بسياري نيز قابل استفاده است؛ چنانچه مالك بن أنس درالموطأو ابن عبد البر درالإستذكارو ابن اثير جزري درجامع الأصولمي نويسند:
عَنْ أَبِي النَّضْرِ مَوْلَي عُمَرَ بْنِ عُبَيْدِ اللَّهِ أَنَّهُ بَلَغَهُ أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ قَالَ لِشُهَدَاءِ أُحُدٍ هَؤُلاءِ أَشْهَدُ عَلَيْهِمْ فَقَالَ أَبُو بَكْرٍ الصِّدِّيقُ أَلَسْنَا يَا رَسُولَ اللَّهِ بِإِخْوَانِهِمْ أَسْلَمْنَا كَمَا أَسْلَمُوا وَجَاهَدْنَا كَمَا جَاهَدُوا فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ بَلَي وَلَكِنْ لا أَدْرِي مَا تُحْدِثُونَ بَعْدِي فَبَكَي أَبُو بَكْرٍ ثُمَّ بَكَي....
رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم با اشاره به شهيدان احد فرمود: گواهي مي دهم كه اينان برادر من و مردان نيكي بودند، ابوبكر گفت: مگر ما برادران آنان نبوديم، ما هم آن گونه كه آنان مسلمان شدند و در راه خدا جهاد كردند، مسلمان شديم و در راه خدا پيكار كرديم، رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم فرمود: آري؛ ولي نمي دانم كه شما پس از من با دين خدا چه خواهيد كرد، ابوبكر با شنيدن اين سخن گريه كرد.
مالك بن أنس أبو عبدالله الأصبحي (متوفاي١٧٩هـ)،موطأ الإمام مالك، ج ٢، ص ٤٦١، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - مصر.
النمري القرطبي، أبو عمر يوسف بن عبد الله بن عبد البر (متوفاي ٤٦٣هـ)، الاستذكار الجامع لمذاهب فقهاء الأمصار، ج ٥، ص ١٠٤، تحقيق: سالم محمد عطا - محمد علي معوض، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولي، ٢٠٠٠م.
الجزري، المبارك بن محمد ابن الأثير (متوفاي٥٤٤هـ)،معجم جامع الأصول في أحاديث الرسول، ج ٩، ص ٥١٠.
اين حديث صراحت دارد كه حُسن عاقبت افرادي مثل ابوبكر مشروط به اين است كه در آينده بيعت خود را نشكنند و اعمالي انجام ندهند كه غضب الهي جايگزين رضايتش شود.
اعتراف برخي از بيعت كنندگان به بدعت گذاري:
اعتراف برخي از بيعت كنندگان به بدعت گذاري و ندامت از كردارشان، شاهدي محكم بر بطلان استدلال اهل سنت است؛ چرا كه ثابت مي كند خود بيعت كنندگان استنباط ديگري، غير از آن چه اهل سنت دارند، از اين آيه داشته اند و رضايت دائمي خداوند از بيعت كنندگان افسانه اي است كه بعدها و توسط ديگران ساخته شده است.
در ذيل به اعتراف سه تن از بزرگان صحابه كه به طور قطع در بيعت رضوان حضور داشته اند، اشاره مي كنيم:
اعتراف براء بن عازب:
بخاري در صحيحش مي نويسد:
عَنْ الْعَلاءِ بْنِ الْمُسَيَّبِ عَنْ أَبِيهِ قَالَ لَقِيتُ الْبَرَاءَ بْنَ عَازِبٍ رَضِيَ اللَّهُ عَنْهُمَا فَقُلْتُ طُوبَي لَكَ صَحِبْتَ النَّبِيَّ صَلَّي اللَّهُ عَلَيْهِ وَسَلَّمَ وَبَايَعْتَهُ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَقَالَ يَا ابْنَ أَخِي إِنَّكَ لا تَدْرِي مَا أَحْدَثْنَا بَعْدَهُ.
علاء بن مسيب از پدرش نقل مي كند كه: براء بن عازب را ملاقات كردم و به او گفتم: خوشا به حالت كه عصر پيامبر را درك كردي و با آن حضرت در زير درخت بيعت كردي. براء بن عازب گفت: پسر براردم! تو نمي داني كه ما چه بدعت هايي را پس از پيامبر گذاشته ايم!»
البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي٢٥٦هـ)،صحيح البخاري، ج ٤، ص ١٥٢٩، ح٣٩٣، كِتَاب الْمَغَازِي، بَاب غَزْوَةِ الْحُدَيْبِيَةِ، تحقيق: د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، ١٤٠٧هـ - ١٩٨٧م.
براء بن عازب كه از بزرگان صحابه و از كساني است كه در بيعت شجره حضور داشته است، شهادت مي دهد كه او و ديگراني كه در اين واقعه حضور داشته اند، پس از پيامبر بدعت هاي بسياري گذاشته اند كه اين خود بهترين شاهد است بر اين كه رضايت خداوند از بيعت كنندگان در حديبيه، ابدي و دائمي نبوده است.
اعتراف ابو سعيد خدري:
مقدسي در ذخيرة الحفاظ و ابن حجر عسقلاني در الإصابة مي نويسند:
عن العلاء بن المسيب عن أبيه عن أبي سعيد قلنا له هنيئا لك برؤية رسول الله صلي الله عليه وسلم وصحبته قال إنك لا تدري ما أحدثنا بعده.
علاء بن مسيب از پدرش واو از ابوسعيد نقل مي كند كه به او گفتم: خوشا به حالت كه رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم را ديدي و صحابي او شدي!. ابوسعيد گفت: تو نمي داني كه ما پس از پيامبر چه بدعت هايي را گذاشتيم.
المقدسي، محمد بن طاهر (متوفاي٥٠٧ هـ)،ذخيرة الحفاظ، ج ٥، ص ٢٥٨٣، رقم ٦٠٠٣، تحقيق: د.عبد الرحمن الفريوائي، ناشر: دار السلف - الرياض، الطبعة: الأولي، ١٤١٦ هـ -١٩٩٦م
العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي٨٥٢هـ)،الإصابة في تمييز الصحابة، ج ٣، ص ٧٩، تحقيق: علي محمد البجاوي، ناشر: دار الجيل - بيروت، الطبعة: الأولي، ١٤١٢هـ - ١٩٩٢م
اعتراف عائشه:
محمد بن سعد در الطبقات الكبري و ذهبي در سير اعلام النبلاء مي نويسند:
عن قيس، قال: قالت عائشة... إني أحدثت بعد رسول الله صلي الله عليه وسلم حدثا، ادفنوني مع أزواجه. فدفنت بالبقيع رضي الله عنها.
قيس از عايشه نقل مي كند كه گفت: من پس از رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم بدعت هاي زيادي انجام داده ام، مرا با همسران رسول خدا دفن كنيد، پس او را در بقيع دفن كردند.
الزهري، محمد بن سعد بن منيع أبو عبدالله البصري(متوفاي٢٣٠هـ)،الطبقات الكبري، ج ٨، ص ٧٤، ناشر: دار صادر - بيروت.
الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي٧٤٨هـ)،سير أعلام النبلاء، ج ٢، ص ١٩٣، تحقيق: شعيب الأرناؤوط، محمد نعيم العرقسوسي، ناشر: مؤسسة الرسالة - بيروت، الطبعة: التاسعة، ١٤١٣هـ.
حاكم نيشابوري نيز اين روايت را نقل و پس از آن مي گويد:
هذا حديث صحيح علي شرط الشيخين ولم يخرجاه.
اين حديث بنا به شرط بخاري ومسلم صحيح است اگر چه آن را نياورده اند.
النيسابوري، محمد بن عبدالله أبو عبدالله الحاكم (متوفاي٤٠٥ هـ)،المستدرك علي الصحيحين، ج ٤، ص ٧، تحقيق مصطفي عبد القادر عطا، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولي، ١٤١١هـ - ١٩٩٠م
ابن أبي شيبه كوفي در كتاب المصنف مي نويسد:
حدثنا أبو أُسَامَةَ حدثنا إسْمَاعِيلُ بن أبي خَالِدٍ عن قَيْسٍ قال قالت عَائِشَةُ لَمَّا حَضَرَتْهَا (متوفاي ادْفِنُونِي مع أَزْوَاجِ النبي صلي الله عليه وسلم فَإِنِّي كُنْت أُحْدِثُ بَعْدَهُ
إبن أبي شيبة الكوفي، أبو بكر عبد الله بن محمد (متوفاي٢٣٥ هـ)،الكتاب المصنف في الأحاديث والآثار، ج٣، ص٣٤، ح ١١٨٥٧، تحقيق: كمال يوسف الحوت، ناشر: مكتبة الرشد - الرياض، الطبعة: الأولي، ١٤٠٩هـ.
اين روايت از نظر سندي هيچ مشكلي ندارد و تمام راويان آن از راويان بخاري، مسلم و بقيه صحاح سته اهل سنت هستند.
آيا با اين اعترافي كه بزرگان صحابه بر بدعت گذاري پس از آن حضرت كرده اند، مي توان با قاطعيت گفت كه اين آيه شامل تمام صحابه شده و رضايت دائمي خداوند را از آن ها اعلام مي دارد؟
قاتل عثمان در ميان بيعت كنندگان:
يكي از مباحثي كه استدلال اهل سنت به آيه «بيعت رضوان» را بر اثبات رضايت خداوند از صحابه باطل مي كند، وجود قاتلان عثمان در ميان بيعت كنندگان است؛ يعني برخي از افرادي كه به طور قطع جزء بيعت كنندگان در شجره بوده اند، در قضيه كشتن عثمان نقش فعال داشته اند. كساني همچون: عبد الرحمن بن عديس، فروة بن عمرو انصاري، جبلة بن عمرو ساعدي، طلحة بن عبيد الله، عائشة بن أبي بكر و...
بنابراين، آيا رضايت دائمي خداوند، شامل اين افراد نيز مي شود؟ آيا رضايت خداوند شامل عبد الرحمن بن عديس كه رهبر شورشيان بود و يا جبلة بن عمرو ساعدي كه از دفن عثمان در قبرستان مسلمانان جلوگيري كرد، نيز مي شود؟
از آن جايي كه ما اين مطلب را در مقاله «بررسي آيه السابقون الأولون» به صورت مفصل بررسي كرده ايم، در اين جا به صورت مختصر به يكي از اين افراد اشاره مي كنيم.
يكي از افرادي كه هم در بيعت رضوان و هم در كشتن عثمان حضور و نقش اساسي داشته و گفته اند كه سركرده اصلي لشكر مصر و قيام كنندگان عليه عثمان محسوب مي شده، عبد الرحمن بن عديس است.
ابن عبد البر در الإستيعاب مي نويسد:
عبد الرحمن بن عديس البلوي مصري شهد الحديبية ذكر أسد ابن موسي عن ابن لهيعة عن يزيد بن أبي حبيب قال كان عبد الرحمن بن عديس البلويممن بايع تحت الشجرةرسول الله صلي الله عليه وسلم قال أبو عمرهو كان الأمير علي الجيش القادمين من مصر إلي المدينة الذين حصروا عثمان وقتلوه.
عبدالرحمن بن عديس كسي بود كه با پيامبرصلي الله عليه وآله وسلم در زير درخت بيعت كرد و پرچمدار گروهي بود كه خانه عثمان را محاصره كرده و وي را به قتل رساندند.
إبن عبد البر، يوسف بن عبد الله بن محمد (متوفاي٤٦٣هـ)،الاستيعاب في معرفة الأصحاب، ج ٢، ص ٨٤٠، تحقيق علي محمد البجاوي، ناشر: دار الجيل - بيروت، الطبعة: الأولي، ١٤١٢هـ.
ابن أثير در الإستيعاب مي نويسد:
عَبْدُ الرَّحْمنِ بن عُدَيْس...له صحبة، وشهد بيعة الرضوان، وبايع فيها. وكان أمير الجيش القادمين من مصر لحصر عثمان ابن عفان، رضي الله عنه، لما قتلوه.
الجزري، عز الدين بن الأثير أبي الحسن علي بن محمد (متوفاي٦٣٠هـ)،أسد الغابة في معرفة الصحابة، ج ٣، ص ٤٨٨، تحقيق عادل أحمد الرفاعي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولي، ١٤١٧ هـ - ١٩٩٦ م.
و نيز در تاريخش مي نويسد:
عبد الرحمن بن عديس البلوي أمير القادمين من مصر لقتل عثمانوكان ممن بايع النبي تحت الشجرة.
عبد الرحمن بن عديس، فرمانده سپاهي بود كه از مصر براي كشتن عثمان آمده بودند. او كسي است كه در بيعت شجره با پيامبر بيعت كرده بود.
الجزري، عز الدين بن الأثير أبي الحسن علي بن محمد (متوفاي٦٣٠هـ)الكامل في التاريخ، ج ٣، ص ١٧٠، تحقيق عبد الله القاضي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة الثانية، ١٤١٥هـ.
ابن أبي شيبه در المصنف، عمرو بن ابوعاصم در كتاب السنة، بزار در البحر الزخار، ابن حجر عسقلاني در المطالب العاليه و... مي نويسند:
قدم عبد الرحمن بن عديس البلوي وكان ممن بايع تحت الشجرة فصعد المنبرفحمد الله وأثني عليه ثم ذكر عثمان....
عبد الرحمن بن عدي بلوي از بيعت كنندگان با رسول خدا در حديبيه بود، وي به منبر رفت و پس از حمد و ثناي الهي از علمان بدگويي كرد.
إبن أبي شيبة الكوفي، أبو بكر عبد الله بن محمد (متوفاي٢٣٥ هـ)،الكتاب المصنف في الأحاديث والآثار، ج ٦، ص ٣٦٤، تحقيق: كمال يوسف الحوت، ناشر: مكتبة الرشد - الرياض، الطبعة: الأولي، ١٤٠٩هـ.
الشيباني، عمرو بن أبي عاصم الضحاك (متوفاي٢٨٧هـ)،السنة، ج ٢، ص ٥٩٥، تحقيق: محمد ناصر الدين الألباني، ناشر: المكتب الإسلامي - بيروت، الطبعة: الأولي، ١٤٠٠هـ.
البزار، أبو بكر أحمد بن عمرو بن عبد الخالق (متوفاي٢٩٢هـ)،البحر الزخار (مسند البزار )، ج ٢، ص ٩٣، تحقيق: د. محفوظ الرحمن زين الله، ناشر: مؤسسة علوم القرآن، مكتبة العلوم والحكم - بيروت، المدينة، الطبعة: الأولي، ١٤٠٩هـ.
العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي٨٥٢هـ)المطالب العالية بزوائد المسانيد الثمانية، ج ١٦، ص ٢٣، تحقيق: د. سعد بن ناصر بن عبد العزيز الشتري، ناشر: دار العاصمة/ دار الغيث، الطبعة: الأولي، السعودية - ١٤١٩هـ.
حال يا بايد اهل سنت قائل شوند كه خداوند از قاتل عثمان براي هميشه راضي شده و قتل عثمان هيچ خللي در اين رضايت ندارد و يا بايد بپذيرند كه صرف حضور در صلح حديبيه و بيعت با رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم نمي تواند سبب رضايت دائمي خداوند باشد.
هر كدام را كه اهل تسنن بپذيرند، ما نيز همان را انتخاب خواهيم كرد.
قاتل عمار بن ياسر در ميان بيعت كنندگان:
طبق روايات متواتري كه در كتاب هاي شيعه و در صحيح ترين كتاب هاي اهل سنت وجود دارد، قاتل عمار بن ياسر به طور قطع در جهنم خواهد بود؛ چنانچه بخاري در صحيح خود مي نويسد:
هنگام ساختن مسجد مدينه، عمار ياسر برخلاف ديگران كه يك خشت برمي داشتند، او دو تا دو تا مي آورد، پيامبر اسلام او را ديد، با دستان مباركش، غبار را از سر و صورت نازنين عمار زدود و سپس فرمود:
وَيْحَ عَمَّارٍ تَقْتُلُهُ الْفِئَةُ الْبَاغِيَةُ، يَدْعُوهُمْ إِلَي الْجَنَّةِ،وَيَدْعُونَهُ إِلَي النَّار.
عمار را گروه نابكار مي كشند؛ در حالي كه عمار آن ها را به سوي بهشت و آن ها عمار را به سوي آتش دعوت مي كنند.
البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي٢٥٦هـ)،صحيح البخاري، ج ١، ص١٧٢، ح٤٣٦، كتاب الصلاة،بَاب التَّعَاوُنِ في بِنَاءِ الْمَسْجِدِ، و ج٣، ص١٠٣٥، ح ٢٦٥٧، الجهاد والسير، باب مَسْحِ الْغُبَارِ عَنِ النَّاسِ فِي السَّبِيلِ، تحقيق: د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، ١٤٠٧هـ - ١٩٨٧م.
جالب اين است كه خود ابوالغاديه، قاتل عمار، نقل كرده است كه كشنده عمار در آتش است.
ذهبي در ميزان الإعتدال و ابن حجر عسقلاني در لسان الميزان مي نويسند:
عن أبي الغادية سمعت رسول الله صلي الله عليه وسلم يقول:قاتل عمار في الناروهذا شيء عجيبفإن عمارا قتله أبو الغادية
از ابوغاديه نقل شده است كه از رسول خدا شنيدم كه مي فرمود: كشنده عمار در آتش است. و اين چيزي است شگفت آور؛ زيرا خود ابوغاديه عمار را كشته است.
الذهبي، شمس الدين محمد بن أحمد بن عثمان، (متوفاي٧٤٨هـ)،ميزان الاعتدال في نقد الرجال، ج ٢، ص ٢٣٦، تحقيق: الشيخ علي محمد معوض والشيخ عادل أحمد عبدالموجود، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولي، ١٩٩٥م.
العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي٨٥٢هـ)،لسان الميزان، ج ٢، ص ٢٠٤، تحقيق: دائرة المعرف النظامية - الهند، ناشر: مؤسسة الأعلمي للمطبوعات - بيروت، الطبعة: الثالثة، ١٤٠٦هـ - ١٩٨٦م.
جالب اين است كه همين شخص از كساني است كه در بيعت رضوان حضور داشته و با پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم بيعت كرده است.
ابن تيميه حراني مي نويسد:
كان مع معاوية بعض السابقين الأولين وإن قاتل عمار بن ياسر هو أبو الغاديةوكان ممن بايع تحت الشجرة وهم السابقون الأولونذكر ذلك ابن حزم وغيره.
از مهاجران نخستين افرادي معاويه را همراهي مي كردند، و قاتل عمار ياسر ابوالغاديه است و او از كساني است كه با پيامبر زير شجره بيعت كرده و آن ها از سابقون الأولون هستند. اين مطلب را ابن حزم و ديگران نقل كرده اند.
الحراني، أحمد بن عبد الحليم بن تيمية أبو العباس (متوفاي٧٢٨هـ)،منهاج السنة النبوية،ج ٦، ص ٣٣٣، تحقيق د. محمد رشاد سالم، ناشر: مؤسسة قرطبة، الطبعة: الأولي، ١٤٠٦هـ.
ابن اثير در اسد الغابه مي نويسد:
أبو الغادية، الجهني بايع النبي....
ابو الغاديه كسي است كه با پيامبر بيعت كرده است.
الجزري، عز الدين بن الأثير أبي الحسن علي بن محمد (متوفاي٦٣٠هـ)،أسد الغابة في معرفة الصحابة، اسد الغابة ج ٦، ص ٢٥٠، رقم: ٦١٣٣، تحقيق عادل أحمد الرفاعي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولي، ١٤١٧ هـ - ١٩٩٦ م.
حال چگونه مي توان پذيرفت كه تمام افرادي كه در بيعت رضوان حضور داشته اند، براي هميشه از گمراهي بيمه هستند و خداوند براي هميشه از آن ها راضي است؟
پيمان بر عدم فرار در جنگ ها:
از آن جايي كه در جنگ هاي پيشين از جمله جنگ احد، بسياري از صحابه از ميدان جنگ گريختند و رسول خدا را تنها نهادند، آن حضرت اين بار در حديبيه با صحابه بيعت كرد و از آن ها پيمان گرفت كه هرگز در جنگ ها فرار نكنند.
مسلم نيشابوري در صحيحش مي نويسد:
عن جَابِرٍ قال كنا يوم الْحُدَيْبِيَةِ أَلْفًا وأربعمائة فَبَايَعْنَاهُ وَعُمَرُ آخِذٌ بيده تَحْتَ الشَّجَرَةِ وَهِيَ سَمُرَةٌوقال بَايَعْنَاهُ علي أَنْ لا نَفِرَّ ولم نُبَايِعْهُ علي الْمَوْتِ.
از جابر نقل شده است كه گفت: در روز حديبيه ما هزار و چهار صد نفر بوديم كه با پيامبر خدا (صلي الله عليه وآله وسلم) بيعت كرديم، عمر در آن روز زير درخت سَمُرَه دستهايش را در بغل گرفته بود و مي گفت: ما با پيامبر بيعت كرديم تا از جنگ فرار نكنيم نه اين كه تا سر حدّ مرگ بيعت كرده باشيم.
النيسابوري، مسلم بن الحجاج أبو الحسين القشيري (متوفاي٢٦١هـ)،صحيح مسلم،ج ٣، ص ١٤٨٣، ح١٨٥٦،بَاب اسْتِحْبَابِ مُبَايَعَةِ الْإِمَامِ الْجَيْشَ عِنْدَ إِرَادَةِ الْقِتَالِ وَبَيَانِ بَيْعَةِ الرِّضْوَانِ تَحْتَ الشَّجَرَةِ، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت.
فرار بيعت كنندگان شجره، در جنگ حنين:
عهد و پيماني كه آن ها با پيامبر بسته بودند ، اين بود كه فرار نكنند. مسلّما افرادي كه به اين عهد و پيمان خود وفادار ماندند، اين آيه شامل آن ها خواهد شد؛ اما با بررسي تاريخ صدر اسلام، مي بينيم كه بسياري از آن ها به پيمان خود وفادار نبوده و باز هم در جنگ هاي ديگر گريختند و رسول خدا صلي الله عليه وآله را تنها نهادند؛ از جمله در جنگ حنين پيماني را كه در حديبيه بسته بودند فراموش و فرار را بر قرار ترجيح دادند.
خداوند در باره فراريان از جنگ حنين مي فرمايد:
وَيَوْمَ حُنَيْنٍ إِذْ أَعْجَبَتْكُمْ كَثْرَتُكُمْ فَلَمْ تُغْنِ عَنْكُمْ شَيْئاً وَضاقَتْ عَلَيْكُمُ الْأَرْضُ بِما رَحُبَتْثُمَّ وَلَّيْتُمْ مُدْبِرين.التوبه /٢٥.
و در روز حنين (نيز ياري نمود) در آن هنگام كه فزوني جمعيّتتان شما را مغرور ساخت، ولي (اين فزوني جمعيّت) هيچ به دردتان نخورد و زمين با همه وسعتش بر شما تنگ شده سپس پشت (به دشمن) كرده، فرار نموديد!.
جالب اين است كه هنگامي كه صحابه در حنين گريختند، رسول خدا صلي الله عليه وآله با گفتن جمله «أَيْنَ أَصْحَابُ السَّمُرَةِ» آن ها را به ياد پيماني انداخت كه در حديبيه بسته بودند. مسلم نيشابوري مي نويسد:
قال عَبَّاسٌ شَهِدْتُ مع رسول اللَّهِ صلي الله عليه وسلم يوم حُنَيْنٍ فَلَزِمْتُ أنا وأبو سُفْيَانَ بن الْحَارِثِ بن عبد الْمُطَّلِبِ رَسُولَ اللَّهِ صلي الله عليه وسلم فلم نُفَارِقْهُ وَرَسُولُ اللَّهِ صلي الله عليه وسلم علي بَغْلَةٍ له بَيْضَاءَ أَهْدَاهَا له فَرْوَةُ بن نُفَاثَةَ الْجُذَامِيُّ فلما الْتَقَي الْمُسْلِمُونَ وَالْكُفَّارُ وَلَّي الْمُسْلِمُونَ مُدْبِرِينَ فَطَفِقَ رسول اللَّهِ صلي الله عليه وسلم يَرْكُضُ بَغْلَتَهُ قِبَلَ الْكُفَّارِ قال عَبَّاسٌ وأنا آخِذٌ بِلِجَامِ بَغْلَةِ رسول اللَّهِ صلي الله عليه وسلم أَكُفُّهَا إِرَادَةَ أَنْ لَا تُسْرِعَ وأبو سُفْيَانَ آخِذٌ بِرِكَابِ رسول اللَّهِ صلي الله عليه وسلم فقال رسول اللَّهِ صلي الله عليه وسلم أَيْ عَبَّاسُ نَادِ أَصْحَابَ السَّمُرَةِ فقال عَبَّاسٌ وكان رَجُلًا صَيِّتًا فقلت بِأَعْلَي صَوْتِي أَيْنَ أَصْحَابُ السَّمُرَةِ قال فَوَاللَّهِ لَكَأَنَّ عَطْفَتَهُمْ حين سَمِعُوا صَوْتِي عَطْفَةُ الْبَقَرِ علي أَوْلَادِهَا فَقَالُوا يا لَبَّيْكَ يا لَبَّيْكَ....
عباس مي گويد: در روز حنين با رسول خدا (ص) بودم، من و ابوسفيان بن حارث بن عبد المطلب در كنار آن حضرت بوديم و از او جدا نشديم، رسول خدا بر قاطر سفيدي سوار بود كه آن را فروة بن نفاثه هديه كرده بود. مسلمانان تا با كفار روبرو شدند، پا به فرار نهادند، رسول خدا با شتاب به طرف كفار حركت كرد. عباس مي گويد: افسار قاطر رسول خدا را محكم گرفته بودم و از تند رفتن او جلوگيري مي كردم و ابوسفيان ركاب رسول خدا را گرفته بود. آن حضرت فرمود: اي عباس! اصحاب سمره (درختي كه در حديبيه زير آن بيعت كرده بودند) صدا بزن. عباس كه صداي بلندي داشت، فرياد زد زد: اصحاب سمره كجا هستند؟ قسم به خدا! هنگامي كه صداي مرا شنيدند، همانند گاوي كه به نزد گوساله اش برمي گردد، برگشتند و گفتند: لبيك...
النيسابوري، مسلم بن الحجاج أبو الحسين القشيري (متوفاي٢٦١هـ)،صحيح مسلم،ج ٣، ص ١٣٩٨، ح١٧٧٥، تحقيق: محمد فؤاد عبد الباقي، ناشر: دار إحياء التراث العربي - بيروت.
حال چگونه خداوند از فرار كنندگان از جنگ رضايت دائمي داشته باشد با اين كه در قرآن مي فرمايد:
يَأَيُّهَا الَّذِينَ ءَامَنُواْ إِذَا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُواْ زَحْفًا فَلا تُوَلُّوهُمُ الْأَدْبَار. وَمَن يُوَلِّهِمْ يَوْمَئذٍ دُبُرَهُ إِلا مُتَحَرِّفًا لِّقِتَالٍ أَوْ مُتَحَيزًِّا إِليَ فِئَةٍ فَقَدْ بَاءَ بِغَضَبٍ مِّنَ اللَّهِ وَمَأْوَئهُ جَهَنَّمُ وَبِئْسَ المَْصِير.الأنفال / ١٥ و ١٦.
اي افرادي كه ايمان آورده ايد! هنگامي كه با انبوه كافران در ميدان نبرد رو برو شديد، به آن ها پشت نكنيد (و فرار ننماييد)!. و هر كس در آن هنگام به آن ها پشت كند، مگر آن كه هدفش كناره گيري از ميدان براي حمله مجدد، و يا به قصد پيوستن به گروهي (از مجاهدان) بوده باشد، (چنين كسي) به غضب خدا گرفتار خواهد شد و جايگاه او جهنم، و چه بد جايگاهي است!.
بخاري در نقل حديثي از پيامبر گرامي (ص) فرار از جنگ را از مهلكات دانسته و مي نويسد:
عن أبي هُرَيْرَةَ رضي الله عنه عن النبي صلي الله عليه وسلم قال اجْتَنِبُوا السَّبْعَ الْمُوبِقَاتِ...وَالتَّوَلِّي يوم الزَّحْفِوَ....
ابوهريره از رسول خدا (ص) نقل مي كند كه فرمود: از هفت چيز كه سبب ورود و بقاء در آتش مي شود بپرهيزيد. از آن جمله است فرار از جبهه جنگ.
البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي٢٥٦هـ)،صحيح البخاري، ج ٣، ص ١٠١٧، ح٢٦١٥، كتاب الوصايا، ب ٢٣، باب قَوْلِ اللَّهِ تَعَالَي (إِنَّ الَّذِينَ يَأْكُلُونَ و ج ٦، ص ٢٥١٥، ح٦٤٦٥، كتاب الحدود، ب ٤٤، باب رَمْيِ الُْمحْصَنَاتِ، تحقيق: د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، ١٤٠٧هـ - ١٩٨٧م.
شوكاني در ذيل اين حديث مي گويد:
وقد ذَهَبَ جَمَاعَةٌ من أَهْلِ الْعِلْمِ إلَي أَنَّ الْفِرَارَ من مُوجِبَاتِ الْفِسْقِ.
جماعتي از علماء فرار از جنگ را سبب فسق دانسته اند.
الشوكاني، محمد بن علي بن محمد (متوفاي ١٢٥٥هـ)نيل الأوطار من أحاديث سيد الأخيار شرح منتقي الأخبار، ج ٨، ص ٧٨ - ٨٠، ناشر: دار الجيل، بيروت - ١٩٧٣.
عمر بن خطاب فرارش را توجيه مي كند:
جالب تر از همه اين است كه نام خليفه دوم نيز در ميان فرار كنندگان ديده مي شود. بخاري در صحيح خود مي نويسد:
عَنْ أَبِي مُحَمَّد، مَوْلَي أَبِي قَتَادَةَ عَنْ أَبِي قَتَادَةَ رضي الله عنه قَالَ خَرَجْنَا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ صلي الله عليه وسلم عَامَ حُنَيْن، فَلَمَّا الْتَقَيْنَا كَانَتْ لِلْمُسْلِمِينَ جَوْلَة ٌ، فَرَأَيْتُ رَجُلاً مِنَ الْمُشْرِكِينَ عَلاَ رَجُلاً مِنَ الْمُسْلِمِينَ، فَاسْتَدَرْتُ حَتَّي أَتَيْتُهُ مِنْ وَرَائِهِ حَتَّي ضَرَبْتُهُ بِالسَّيْفِ عَلَي حَبْلِ عَاتِقِهِ، فَأَقْبَلَ عَلَيَّ فَضَمَّنِي ضَمَّةً وَجَدْتُ مِنْهَا رِيحَ الْمَوْتِ، ثُمَّ أَدْرَكَهُ الْمَوْتُ فَأَرْسَلَنِي، فَلَحِقْتُ عُمَرَ بْنَ الْخَطَّابِ فَقُلْتُ مَا بَالُ النَّاسِ قَالَ أَمْرُ اللَّهِ، ثُمَّ إِنَّ النَّاسَ رَجَعُوا....
ابوقتاده مي گويد: سالي كه جنگ حنين اتفاق افتاد، همراه رسول خدا (ص) بودم، هنگامي كه دو لشكر روبروي هم قرار گرفتند، مسلمانان فرار مي كردند، سپس بر مي گشتند.
مردي از مشركان را ديدم كه بر يك مسلمان غلبه كرده و در حال كشتن وي بود، آن دو را دور زدم تا از پشت شمشيري بين گردن و شانه اش وارد كردم، آن مرد مشرك برگشت و مرا محكم در آغوشش گرفت و فشار داد كه بوي مرگ احساس كردم، مرا رها كرد و بر زمين افتاد و مرد. عمر را ملاقات كردم، گفتم چرا مردم فرار مي كنند ؟ گفت امر و دستور خداوند اين است.
البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي٢٥٦هـ)،صحيح البخاري، ج ٤ ص ٥٨، ح٣١٤٢، كتاب فرض الخمس، ب ١٨، باب مَنْ لَمْ يُخَمِّسِ الأَسْلاَبَ و ج ٥ ص ١٠٠، كتاب المغازي، ب ٥٤، باب قَوْلِ اللَّهِ تَعَالَي (وَيَوْمَ حُنَيْن...، ح ٤٣٢١، تحقيق: د. مصطفي ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، ١٤٠٧هـ - ١٩٨٧م.
از آن جايي كه ما فرار خلفا را در مقاله «آيه محمد رسول الله...» به صورت كامل بررسي كرده ايم، از تكرار آن خوددراي مي شود.
رضايت، از صفات فعل است:
رضايت خداوند از بيعت كنندگان در صورتي مي تواند دائمي باشد كه ثابت شود، رضايت از صفات ذات است نه از صفات فعل. در صورتي كه به اعتراف بزرگان اهل سنت ، رضايت نمي تواند از صفات فعل باشد.
به عبارت ديگر: صفات خداوند بر دو نوع است: صفات ذات و صفات فعل. صفات ذات، صفاتي است كه ازلي و ابدي است؛ اما صفات فعل اين گونه نيست؛ بلكه ممكن است در زماني باشد و در زماني نباشد؛ فخر رازي در اين باره مي گويد:
والفرق بين هذين النوعين من الصفات وجوه. أحدها: أن صفات الذات أزلية، وصفات الفعل ليست كذلك. وثانيها: أن صفات الذات لا يمكن أن تصدق نقائضها في شيء من الأوقات، وصفات الفعل ليست كذلك. وثالثها: أن صفات الفعل أمور نسبية يعتبر في تحققها صدور الآثار عن الفاعل، وصفات الذات ليست كذلك.
فرق بين اين دوگونه از صفات خداوند ( ذات و فعل) چند چيز است: ١. صفات ذات در خداوند ازلي و هميشگي بوده و حال آن كه صفات فعل اين چنين نيست؛ ٢. نقيض صفات ذات، هچ وقت امكان وقوع ندارد ( مثل ناداني در مقابل علم )؛ ولي صفات فعل اين گونه نيست؛ ٣. صفات فعل نسبي است كه گاهي با ظهور در آثاري از فعل محقق شود؛ ولي صفات ذات نسبي نيست (؛ بلكه قطعي، دائمي و هميشگي است ).
الرازي الشافعي، فخر الدين محمد بن عمر التميمي (متوفاي٦٠٤هـ)،التفسير الكبير أو مفاتيح الغيب، ج ٤، ص ٦٢، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة: الأولي، ١٤٢١هـ - ٢٠٠٠م.
ابن حجر عسقلاني در اين باره مي گويد:
ومعني قوله ولا يرضي أي لا يشكره لهم ولا يثيبهم عليه فعلي هذا فهي صفة فعل.
معناي اين سخن « ولا يرضي » اين است كه در برابر انجام فعلي از آنان قدرداني نمي كند و پاداش نمي دهد، در اين صورت اين عمل از خداوند از اوصاف فعل خواهد بود.
العسقلاني الشافعي، أحمد بن علي بن حجر أبو الفضل (متوفاي٨٥٢هـ)،فتح الباري شرح صحيح البخاري، ج ١١، ص ٤٠٤، تحقيق: محب الدين الخطيب، ناشر: دار المعرفة - بيروت.
نسبت دادن رضا يا غضب به خداوند به معناي دادن ثواب و پاداش است نه آن هيأتي كه عارض و حادث بر نفس مي شود؛ زيرا محال است خداوند در معرض حوادث قرار گيرد؛ بنابراين رضايت و غضب از صفات فعل است نه از صفات ذات. و هنگامي كه از صفات فعل شد نمي تواند دائمي باشد.
نتيجه:
اولاً: رضايت خدا از تمام بيعت كنندگان بدون قيد و شرط نيست؛ بلكه با شرط ايمان «المؤمنين» محقق مي شود؛ بنابراين، افرادي كه در آن زمان ايمان واقعي نداشته و يا در نبوت رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم ترديد داشته اند، از اين قاعده و اصل خارج مي شوند؛
ثانياً: رضايت خداوند از بيعت كنندگان محدود و مشروط به اين است كه پيماني را كه در حديبيه بسته اند، فراموش نكرده و همواره به آن پايبند باشند و كاري نكنند كه رضايت خداوند از آن ها تبديل به خشم و غضب شود.
بنابراين با آيه «بيعت رضوان» نمي توان رضايت دائمي خداوند از خليفه دوم را ثابت و اعمالي همچون غصب خلافت امير مؤمنان و هجوم به خانه وحي، كتك زدن دختر رسول خدا و... كه در جاي خود ثابت شده است، را انكار و يا توجيه كرد.