آشنایی با قرآن ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢٢ - تاریخچه منافقین مدینه و شأن نزول این سوره
بعد من هر وقت او را ببینم چون قاتل پدرم را میبینم تحریک بشوم، یک وقت گول بخورم آسیبی به او به عنوان قاتل پدر بزنم، مؤمنی را به خاطر یک کافر بکشم، بعد خودم بشوم یک کافر.
اجازه بده خودم بکشم. فرمود: نه، من دستور کشتنش را ندادم، تو هم به او نیکی کن، مادامی که او در زمره ما هست به او نیکی کن.
میخواستند وارد مدینه شوند. عبداللَّه، همین پسر عبداللَّه بن ابی، خودش جلوتر آمد دم دروازه مدینه، شمشیرش را کشید و ایستاد. کسی نمیداند که این چه میخواهد. تا پدرش رسید و گفت: ما و أنت؟ یعنی چه خبر داری، خبر تازه چیست؟ گفت خبر تازهای نیست. حالا همه تعجب کردهاند که این کار برای چیست. به پدرش گفت: به هر حال تو اینجا توقیف هستی، حق نداری بروی. گفت:
چرا؟ گفت: تا پیغمبر اجازه ندهد که تو حق داری بیایی مدینه، من به تو اجازه نمیدهم. پدر را در دروازه مدینه توقیف کرد؛ تا پیغمبر اکرم- که معمولًا خودشان در فاقه و در آخر اصحاب حرکت میکردند و حتی گاهی تنهای تنها حرکت میکردند که اگر واماندهای باشد در راه نماند- رسیدند. عبداللَّه بن ابی رفت پیش پیغمبر به شکایت پسرش: یا رسول اللَّه من مسلمانم، من چنین و چنین، پسرم به من اجازه ورود به مدینه را نمیدهد، میگوید تا شما اجازه ندهید نمیتوانی وارد شوی.
فرمود: به او اجازه بدهید. آنوقت اجازه به او داد. آنگاه عبداللَّه بن ابی آمد مدینه، چند روزی بیشتر نگذشت که مریض شد و مرد.
شأن نزول این سوره منافقون این قصه است که در اینجا در مورد عبداللَّه بن ابی آمده است. بعد که این جور شد حضرت رسول رو کردند به عمر و فرمودند: عمر! حالا این جور بهتر شد یا آن جوری که تو میگفتی؟ اگر من عبداللَّه بن ابی را آن روز کشته بودم چه فتنهها پشت سرش بود ولی الآن به این شکل در آمد که پسرش به او اجازه نمیدهد وارد مدینه