آشنایی با قرآن ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٥٤ - آفرینش به حق بپا شده است
است که به آن پوچ، بیمعنا و بیمحتوا میگوییم. هر شئ بیمحتوا را به اعتباری باطل و به اعتباری عبث میگوییم. امروز اصطلاح «بیمعنا» بیشتر شایع شده است و من در اینجا از همیناصطلاح رایج استفاده میکنم.
دو کلمه «معنیدار» و «بیمعنا» از کجا گرفته شده است؟ الفاظی که بشر در محاورات خود به کار میبرد الفاظ معنیدار است و قبلًا این لغات را برای معانیای وضع کردهاند. مثلًا اگر میگویم «آب»، این «آ به علاوه ب ساکن» یک معنای قراردادی دارد که همان ماده سیالی است که مورد احتیاج انسان است. همینطور است اگر میگویم خانه، زمین و یا آسمان. ولی ممکن است کسی لغتی از خودش بسازد- مثل بعضیها که شوخی میکنند و الفاظی که هیچ معنی ندارد پشت سر یکدیگر ردیف میکنند- و کلمهای را به کار ببرد که شما در هر کتاب لغتی هم بگردید آن را پیدا نکنید، چون اساساً معنی ندارد یعنی پوچ و توخالی است؛ فقط لفظ است و هیچ محتوایی ندارد.
این اصطلاح در باب کارها هم- که اموری واقعی هستند- بهکار میرود. اگر انسان کاری را برای رسیدن به حقیقتی که مقتضای طبیعت و فطرت انسان است (یعنی کمال انسان به آن بستگی دارد) انجام دهد این کار «بامعنا» ست. مثلًا یک دانشآموز به مدرسه میرود، برای چه؟ (این «برای» فوراً پشت سرش میآید) برایاینکه درس بخواند و باسواد بشود. چرا میخواهد باسواد شود؟ زیرا آدم بیسواد بیخبر است و بسیاری چیزها را نمیفهمد. یک دانشآموز میرود و با معلومات میشود برای اینکه علم پیدا کند. این را میگوییم یک کار «بامعنی»، کاری که معنیاش هم در آن هست، زیرا این کار مقدمهای است برای رسیدن به چیزی که خیر است.