آشنایی با قرآن ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٢٠ - تاریخچه منافقین مدینه و شأن نزول این سوره
این را شنید عصبانی و ناراحت شد، شروع کرد به پرخاش کردن به او. گفت این فضولیها چیست که میکنی؟! درباره پیغمبر چنین حرفی میزنی؟! آمد خدمت پیغمبر اکرم، گفت: یا رسولَ اللَّه من در یک مجمع خصوصی که این افراد حضور داشتند بودم که عبداللَّه بن ابی چنین حرفی زد. پیغمبر اکرم فرستاد عبداللَّه بن ابی بیاید. عبداللَّه آمد و شروع کرد به قسمهای غِلاظ و شِداد خوردن که من چنین حرفی نزدم، به من بستهاند، خودم مسلمانم، من مؤمنم، این بچه بیخود آمده این سخن را گفته. دیگرانی هم که از انصار آنجا بودند شروع کردند به معذرتخواهی: یا رسول اللَّه این بچه است، حالا ممکن است اشتباه کرده باشد، ممکن است که روی غرضی گفته باشد و شما به حرف این بچه ترتیب اثر ندهید. پیغمبر اکرم آنجا چیزی نگفتند.همان جا بود که عمر آمد گفت: یا رسول اللَّه عبداللَّه بن ابی را بکش، او که منافق است، خودت میدانی که منافق است. فرمود من اگر این را بکشم بعد مردم خواهند گفت محمد اصحاب خودش را دارد میکشد. یک وقت دستور داد حرکت کنید برویم. حالا هوا خیلی گرم است و هیچ وقت پیغمبر در آن ساعت دستور حرکت نمیداد، معمولًا صبر میکردند شب بشود، هوا خنک بشود. عدهای از بزرگان انصار، سعد بن عُباده از اوس و حُصَید بن حُضَیر از خزرج، آمدند و گفتند: یا رسول اللَّه شما هیچ گاه این وقت حرکت نمیکردید، چطور این وقت؟ فرمود مگر نشنیدید که رفیقتان چه گفته است؟ چه گفته یا رسول اللَّه؟ چنین حرفی را زده. گفتند یا رسول اللَّه- به تعبیر من- غلط کرده، عزیز تو هستی، ذلیل اوست. فرمود به هر حال من باید بروم. تا گفتند پیغمبر اکرم حرکت کرد، همه حرکت کردند. آن روز را تا شب حرکت کرد و توقف نکرد، آن شب را هم تا صبح رفت و جز اوقات نماز توقف نمیکرد. فردایش هم باز آنقدر حرکت کرد که آفتاب تابید. چنان