آشنایی با قرآن ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١١٩ - تاریخچه منافقین مدینه و شأن نزول این سوره
بینوبتی کرد ننوشتهاند، همزمان دلوها را فرستادند به ته چاه. دلوها به همدیگر پیچید و خلاصه با همدیگر حرفشان شد. جحجاح که نوکر عمر بود با سیلی، محکم زد به صورت این مرد انصاری به طوری که صورتش خونی شد. او هم فریاد کشید و از انصار، از خزرج، قبیله خودش، کمک خواست؛ این هماز مهاجرین کمک خواست. یک عده به هواخواهی این و یک عده به هواخواهی آن آمدند و عنقریب بود که فتنه بزرگی پیدا بشود. عبداللَّه بن ابی منافق خبردار شد، آمد که قضیه چیست؟ گفتند سر آب برداشتن، این مرد مهاجر آمده این مرد مدنی را سیلی زده صورتش را خونی کرده. عبداللَّه اینجا دیگر تاب نیاورد، شروع کرد به شعار دادن، گفت گناه ما بود، تقصیر ما بود که اینها را به مدینه راه دادیم، به آنها جا دادیم، پول دادیم، به ما گفتند نماز بخوانید نماز خواندیم، گفتند زکات بدهید زکات دادیم، حالا کارشان به جایی رسیده که میآیند کتکمان میزنند. بعد مثلی را ذکر کرد شبیه آنچه که سعدی در گلستان آورده، گفت این حرفی است که در مثل میگویند: سگت را سیر کن تا آخرش تو را بدرد:
یکی بچه گرگ میپرورید | چو پرورده شد خواجه را بردرید | |
ما اینها را آوردهایم سر سفره خودمان نشاندهایم، حالا که سیرشان کردهایم به ما پریدهاند، به خدا قسم همین قدر که من پایم به مدینه برسد آنوقت خواهید دید که آن عزیزتر ذلیلتر را، آن قوی ضعیف را بیرون خواهد کرد [١]. میخواست بگوید من بروم مدینه پیغمبر را از مدینه بیرون میکنم. نوجوانی بود ده پانزده ساله به نام زید بن ارقم که بعد هم اسمش خیلی در تاریخ اسلام میآید. زید بن ارقم خودش از انصار بود، وقتی که
[١] حالا این را در میان جمعی میگوید که همه از انصار و از کسان خودش هستند.